اجاره در شهر هرتان

۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۴

زندگی پر از لحظه های غریباست. لحظه های که هیچ گاه احساسش نکرده ای و روزی فکر نمیکردی احساس کنی. لحظه های بکر!

هیچ گاه فکر نمیکردم روزی در زندگی ام برسد که با ۵۰ میلیون پول رایج این مملکت به دنبال خانه ای کوچک برای اجاره بگردم و احساس حقارت بکنم. دروغ نمیگویم. کافی است منطقه ۲ تهران بیاید و به یک معاملات ملکی بروید و بگوید ببخشید جناب یک نفر آدم هستم!! به دنبال یک خانه کوچک هستم و ۵۰ میلیون هم می توانم رهن بدهم. باور کنید یک طوری می شود که اخر احساس میکنی توی قوطی کنسرو لوبیا ذغال و اسپند ریخته ای آمدی توی دکانشان برای گدایی!

وقتی از املاکی ها ناامید شدم رو آوردم به اگهی های روزنامه همشهری. میگفتند خانه خوب به همشهری نمی افتد گفتیم نه بابا گاهی برخی بی واسطه اقدام میکنند. از این رو کار هر روزمان شد ورق زدن روزنامه همشهری در قسمت اجاره از زیر ۴۰ متر تا ۶۰ متری. مساله اینجا بود که من فقط یک محدوده کوچک داشتم برای گشتن. محدوده ای حدود صد متری شمال و جنوب و شرق و غرب مادرم که ناراحت رفتن من نشود. راستش خانه خودم هست ولی دور است و من نمیخواهم رفتنم از پیش مادر به قیمت غصه خوردنش باشد. برای همین هی اپشن اجاره خانه ام محدود شد. کوچک، رهن کامل؛ نزدیک مادر و … نگرد گشتیم نبود!

میدانید باید به دنبال خانه باشید تا بفهمید در کجا زندگی می کنید و اینجا خود هرت است فقط بلند نمیگویند دست درش زیاد نشود!

یک روز در عین ناامیدی در همشهری چشمم افتاد به خانه ای که ادرسش دو قدم اونور تر بود. رهنش هم اندازه جیب من. زنگ زدم و قرار ملاقات گذاشتم. در مشخصات خانه نوشته بود سوییت ۴۰ متری ۵۰ رهن کامل. به آقا گفتم مشخصات خانه چطور است گفت عالی. نورگیر و مناسب حال شما! ادرسی که داده بود از دو قدم اولی که گفته بود یک صد قدمی دور تر بود. مهم نبود. گفتیم سوییت است ۴۰ متری و نورگیر و مناسب حال ما! یک اقای امد دم در و ما را راهنمایی کرد برای دیدن سوییت. ما به دنبال اقا روان شدیم و بی اغراق و با اغراق چیزی حدود ۲۳۴ پله به داخل زمین فرو رفتیم. در وهله اول گرمای شدید و نمداری به صورتمان خورد که به خاطر نزدیک شدن به هسته زمین خیلی غریب نبود اما چیزی که گیجمان کرده بود این بود که آن محوطه با احتساب ارتفاع اش باز هم ۴۰ متر نمیشد و زور میزدی میشد ۲۵!! بعد البته که خوب سوال مسخره ای بود ولی فقط برای اطمینان از خر فرض شدن خود توسط آقای که پشت تلفن از نور گیری سوییت میگفت پرسیدیم ببخشید نور از کجا میاد داخل این محیط؟ ( به نظر من از هسته زمین احتمال بیشتری داشت تا از خورشید!) ولی اقایی با خوشحالی دوید سمت یک پنجره و پنجره ای که رو به دیواری سیمانی باز میشد رو باز کرد و اونجا به من نشان داد که اگر مثل مارمولک بچسبم به دیوار میتوانم یک فضای سه سانتی رو به آسمان ببینم!!! و جالب اینجا بود که این دخمه را خیلی بیشتر از مبلغی که من اینجا نوشتم قیمت گذاشته بوند.. انجا بود که من برایم سوال شد که من نگران حالم شدم!!

یک بار دوستی خبر داد که در شهرک خودشان خانه ای گذاشته اند برای رهن به مبلغ پول من. جوانی رعنا با منت!!! امد در را برایمان باز کرد و خانه را نشانمان داد. تنها راه نور به خانه در ورودی بود!!! فضای خانه خوب بود ولی توی مغز من نمیرفت یعنی چه!!!! یعنی اگر بخوای ببینی هوا ابری است یا بارانی یا اصلا گور بابای هواشناسی!!! بفهمی روز است یا شب باید در خانه را باز کنی!! و سبیل به سبیل عابر پیاده شوی! بعد فقط به خاطر اینکه اینجا است این قیمت را رویش بگذاری!!!! بعد پسرک میگفت زود جواب بدهید یک زوج فردا ساعت یک میخواهند قرار داد ببندند منتظریم ببینیم کی بالاتر میگوید!!! ( البته از من به شما نصیحت زیاد باور نکنید. معمولا همه خانه ها یک مشتری پایش خوابیده فقط درد دارند در را به روی شما باز میکنند )

یک بار رفتم خانه ای که برای من زیادی بزرگ بود و دو خواب داشت اما عاشق صاحب خانه شدم که ده دقیقه اول داشت از معایب خانه برایم میگفت که من با اطلاع جلو بروم و او مدیون من نشود. خدایا درد و بلای این پیرزن را بکوبد توی دهن انهایی که سگ دانیشان را با این قیمتها میگذارن برای همنوعانشان.

چند خانه دیگر هم بودند که به محض اینکه میفهمیدند من تنها هستم میگفتند نه خانه به مجرد نمی دهیم. شاید باید دروغ میگفتم! که نمی توانستم و میگفتم بسیار خوب به هر حال من تنها هستم و خدانگهدار! نمیدانم مجردها چه میکنند که متاهل ها نمیکنند! از من به شما نصیحت اگر خانه ای داشتید برای رهن و مجردی زنگ زد اول ببینیدش بعد بگویید نمیدهم. دفعه اول هم با من چنین کردند حالا صاحب خانه قبلی برایم دنبال خانه میگردد. همه ادمها را با یک چوب نرانید. اونوقت وقتی صحبت از تمدن بشود همینها در صف اول میایستند و ادعا میکنند جهان سومی نیستند.

تمام مدتی که در اگهی ها دنبال خانه بودم یک اگهی فیکس انجا بود که برای خودش پیشکسوتی بود و هست! انقدر دیده بودمش حفظش بودم. یکی خانه گذاشته ۴۵ متر در میدان کاج ۲۰ میلیون رهن ماهی ۳ میلیون تومان اجاره. کسی هم نمیرود رهنش کند بدبختی!

از اینها بدتر عاشق بنگاهی ها هستم! توی چشمش زل زدی میگویی من انقدر دارم! توی چشمت زل میزند میگوید یک جا دارم ۱۰ رهن و یک و هشتصد اجاره بریم ببینیم؟ اونوقت است که تو به دور و برت نگاه میکنی تا ببینی این دارد با کی حرف میزند و وقتی مطمین شدی با تو است انوقت تو به دور و بر او نگاه میکنی تا مطمین شوی به همین فرد همین الان گفتی چقدر میتوانی بدهی!!

کلا متوجه شده ام خانه های که برای اجاره میگذارند از انچه که در آگهی می بینید به شما خیلی دورتر است فقط باید ببینی طرف از کجا خواسته به شما آدرس بدهد. قیمت ها هم براساس قانون یک هشتم قیمت خانه به اضافه دلم خواست و هر چی عشقم کشید و همینه که هست!! می باشد.

بگذریم اخر سر این وسط یک بنگاهی وقتی فهمید من دو سال مستاجر دوستش بودم و میدانست صاحب خانه قبلی از من راضی بود خانه خودش را بهم معرفی کرد. حالا من مبلغی را در بانک میگذارم و مبلغی هم روی سود بانک میگذارم تا ماهی یک میلیون تومن کرایه بدهم تا نزدیک مادرم باشم. البته این خانه دیگر نور دارد و دخمه نیست. اندازه اش هم برایم زیاد است ولی ارامش مهم است که آرامش دارم و داریم …. خدایمان هم بزرگ است (:

ز احوالات خیر رسانی

۸ اردیبهشت ۱۳۹۴

ارباب رجوع می‌رفت دستشویی ما خوبان! از اونجای که ما نباید خیرمون به کسی برسه حتی در حد پیشاب تصمیم بر این شد که کلید در دستشویی رو عوض کنند. کلید رو عوض کردند و کلید چون از روی یک در دیگه باز شده بود در دور اول قفل نمیشه و باید دو بار بچرخونیش. اینطوریه که ما موقع ورود به دستشویی دو دور کلید رو می چرخونیم  در باز بشه بعد میریم تو کلید رو میگذاریم تو قفل در دو دورم اینجا می چرخونیم.
باور کنید این پروژه انقدر زمان بر و حساس هست که گاهی احساس می‌کنیم داریم قفل گاوصندوق بانک مرکزی رو باز می‌کنیم، دو تا به چپ سه تا به راست یه بار بکش جلو یه بار بده عقب …. بدتر از اون اینه که یکی مثل من که یک موقع های یک تیک وسواسی ریز داره بعد از درگیری با کلید احساس الودگی بهش دست میده و مجبوره دوباره بره دستش رو بشوره. یکبار داخل شسته یک بار خارج! کلا تمام این مراحل باعث شده از دستشویی رفتن ناراحت بشم و ترجیح بدم تدابیری اتخاذ کنم! که کمتر نیاز به اون محیط پیدا کنم.
دیدی یه موقع های یک چیزهای رو توی جامعه جا به جا میکنن که احساس میکنی طرفی که این قانون رو گذاشته هیچ وقت اون شرایط رو لمس نکرده!! مال ما هم همینه اینایی که بانی عوض کردن قفل بودن هیچ وقت بی جا تنگشون نگرفته (:

حالا اصلا خیرتون هم نمیرسه نرسه!! چرا دیگه دستشویی رفتن ما رو تبدیل به حل معما کردید!!! یه مرحله رو رد کنیم بریم مرحله بعد تا برسیم به غولش! حالااگر بین مراحل نسوزیم!

به به سلام دوستان!!

من دو سه ماهی نبودم میدونم! اتفاق خاصی هم نیفتاد. چند تا مازراتی خریدم و فروختم! یه دو تا خونه معامله کردم. دکترا گرفتم! چند تا سفر به خارج از کشور داشتم. داروی درمان ایدز رو کشف کردم، با ظریف تو مذاکرات شرکت می‌کردم!

از خیال که بگذریم، در این مدت فقط دفاع کردم و عید شد و عیدم گذراندم و الان دنبال اجاره یک خونه کوچک هستم که خدا رو شکر انقدر مملکت صاحاب داره توی شهرک غرب و سعادت آباد با ۵۰ میلیون رهن نمی تونم یه خونه ۴۰ متری پیدا کنم ((:

درگیری خاصی ندارم روزمرگی هامه. گفتم بزارم جابه جا بشم برگردم که دیدم امروز حادثه آفرین بود و گفتم دلیلی بشه برای بازگشت من. من از اینجا نمیرم اگرم دیر بیام باز هستم. سعی میکنم زودتر بیام ولی نه اینکه درگیر باشم نه والا آپولو هوا نمیکنم فقط کمی تنبل شدم و کمی هم تنبل شدم! جز این دو دلیل میتونیم یکمی هم تنبلی رو بهش اضافه کنیم که این مورد آخر خیلی تاثیر گذار تر بود.

اما دیدید یه روزهایی روزهای خاصی هستن؟ امروز از اون روزها بود. صبح من سویچ و عینک دودی و ام پی تری رو گذاشتم جلوی چشمم که یادم نره هیچ کدومشون رو. مشاهده شده این سه تا گزینه علاقه زیادی دارن به گم شدن!!

بعد ورشون داشتم و از در آمدم بیرون و تا در رو بستم دیدم سوییچ نیست!! هر جا رو گشتم چیزی ندیدم مجبور شدم برگردم تو کفش در بیارم برم تو اتاق و ببینم سرجایی که گذاشتم هم نبود! گاهی اوقات در زندگی اتفاق هایی می افتد که شما به وجود جن در زندگیتان ایمان می‌آورید. سوییچ رو روی میز تحریر پیدا کردم و با تعجب آمدم بیرون.

سه ثانیه مونده بود چراغی که سر آتیه است قرمز بشه. یعنی سه ثانیه مونده بود و به تجربه من میدونستم اون سه ثانیه خودش هفت، هشت ثانیه طول میکشه یعنی روش مکث داره. به هوای اینکه سه ثانیه مونده و مشاهده شده من با یک ثانیه موندن هم چراغ رو رد کردم یکمی سرعتم رو زیاد کردم که یک مرتبه جلوی خودم یه ماشین دیگه دیدم که نفهم چراغ قرمز رو رد کرده بود. من فقط زدم رو ترمز یعنی کاری از دستم بر نمی آمد. خیلی دیر دیدم طرف چراغ رو رد کرده.خدا رو شکر ترمزهای ای بی اس به دادم رسید و ترمزم به موقع گرفت ولی ماشینی که موازی من می آمد به خاطر من دید نداشت به راننده ای که چراغ رو رد کرده بود و کوبید بهش. بد تصادفی شد و من چند ثانیه اول واقعا فکر میکردم خودم بهش زدم. ته ماشینه جلو ماشین من بود و سرشم که همچین خورده بود کج شده بود!! چراغ ما قرمز شد و من چراغ رو رد کردم و زدم کنار. بعد تازه اون موقع فهمیدم که من چیزیم نشده ولی اون دو تا داغون شده بودند. یه مرتبه از صدای داد سرم رو بگردوندم دیدم مردی که چراغ رو رد کرده بود از ماشین امده بیرون و مدعیه که چرا بهش زدن!!!! اونوقت چیزی که معرکه بود این بود که کت چرم تنش بود و زیرشلواری :v

نمیدونستم بترسم یا بخندم!
بیچاره اونی که بهش زد بود یه مرد میانسال متشخص بود اینم داد و بیداد میکرد!!! بعد دیدم کاپوت سمت راننده هم رفته تو خیلی هم ناجور خورده بود. من نمیدونم این بنده خدا امده بود رانندگی یاد بگیره! ماشین دزدی بود! دنبال این بود بزنه به یکی طرف مقصر باشه بیمه بگیره!!! ولی کلا کت چرم و زیرشلواری من رو کشته بود!!!
خلاصه من تصادف نکردم ولی همه مراحلش رو گذروندم!! از زدن روی ترمز و بوق با هم و جیغ زدن و صدا کردن ایمه در کسری از ثانیه  و تپش قلب و لرزش پا روی پدال … فقط مرحله اخرش گیم اور شدم خدا رو شکر (:

باور بفرمایید هنوز سلولهام ریز میلرزه.

 

تاکتیک حمله

۲۹ دی ۱۳۹۳

فک کنم دو ماه پیش بود. هوا یهوی سرد شده بود. منم مسیر هر روزه ام رو میخواستم برم که برسم سرکار. امدم میدون صنعت و از اونجا امدم که سوار ماشین های ونک بشم.

مسیرهای مث ونک که مسافر زیاد داره مسافرکش های شخصی هم میان برای کمک. اون روز هم ماشین های خطی رفته بودن و من مجبور شدم سوار ماشین شخصی بشم. یادمه خیلی هم سردم بود. جلو یک دختر نشسته بود که داشت با تلفن صحبت میکرد! من نفر سوم بودم که سوار شدن و دو طرفم هم دو تا دختر نشستن. دختری که سمت چپم بود و پشت سر راننده به محض اینکه نشست گفت وای چه بوی بدی میاد!

اونموقع راننده هنوز نیومده بود. من به شخصه بوی حس نکردم با اینکه شامه خیلی خیلی قوی دارم. راننده که امد دختره برگشت گفت اقا ماشینتون بو میده ! مرده کمربندش رو بست راه افتاد و هیچی نگفت. دختره گفت لطفا ماشینتون رو ببرید کارواش. مرده گفت اونجایی که ایستادیم فاضلاب بود بوی اونه. دختره گفت نه بوی فاضلاب نیست ماشین شماست.

مرده داشت می پیچید تو همت شرق دیگه یک مرتبه گفت خانم ناراحتی پیاده شو! اصلا چرا همون موقع که بو رو حس کردی پیاده نشدی!

دختره گفت این چه طرز حرف زدنه اقا شما وظیفه داری ماشینت رو تمیز نگه داری. پیاده شو که نشد جواب من! مرده قاتی کرد و گفت ناراحتی پیاده شو. دختره امد همون حرف رو تکرا رکنه یه مرتبه راننده کشید کنار اتوبان و گفت پیاده شو. دختره گفت نمیخوام. مرده خودش پیاده شد دختره بلافاصله در رو قفل کرد گفت پیاده نمیشم شما نمیتونی من رو اینجا پیاده کنی! زنگ میزنم پلیس میاد.

ما که تو ماشین بودیم و تا حالا فقط حضور فیزیکی داشتیم امدیم حضور معنوی هم نشون بدیم و به خودمون یک حرکتی دادیم. من گفتم اقا بی خیال ولش کن. دختره جلویی گفت این چه بحثیه سر صبحی!! سمت راستی من هم همچنان فقط به حضور فیزیکیش ادامه داد.

ما راننده رو راضی کردیم برگرده بشینه و اونمامد نشست دوباره راه افتاد. دختره یک مرتبه شیشه رو تا ته کشید پایین. هوا هم سرد! راننده داد زد شیشه رو بده بالا سرده. دختره گفت نمیدم بوی بدی میاد!! مرده داد زن خانوم چه بویه فقط تو حس میکنی؟ (اتفاقا سوال منم بود!)

ده دقیقه اول بحث سر پیاده شدن دختره بود بعدش سر بالا کشیدن شیشه. هر چی هم مرده میگفت دختره جواب میداد و یک لحظه هم کم نمی امد! منم مژه هام یخ زده بود . صورتم سر شده بود به روبرو نگاه میکردم و از خداوند متعادل به خاطر شروع صبحی زیبا تشکر میکردم!!

تاکتیک راننده تا اون موقع فقط داد زدن بود اما یک مرتبه موضعش رو عوض کرد و در کمال ناباوری من شروع کرد به بیرون تف کردن! یعنی هر یک دقیقه یک تف میکرد تو باد به امیده اینکه باد تفش رو از شیشه عقب بندازه رو دختره!!!

بنده خدا ناکامم بود! یا جهت باد درست نبود یا تفش جواب نمیداد سنگین بود می افتاد پایین یا سبک بود با باد میرفت یا زاویه درست نبود !!! دختره هم عین خیالش نبود و شیشه رو نمیداد بالا.

فکر کن شما سوار ماشینی شدی که راننده هر یک دقیقه از شیشه به بیرون تف میکنه!!! من خودم رسما دل و روده ام به هم پیچیده بود. ولی واقعا نمیدونستم کی رو باید مقصر بدونم. دختره متوهم پررو رو یا راننده خاک برسری رو با اون سیستم حمله اش!!!!

فقط یادمه اولین تابلو ونکی که دیدم با عصبانیت گفتم من پیاده میشم و تا راننده نگه داشت دیدم دختر جلویی و سمت راستی هم با من پیاده شدن. دیگه ندیدم سر اون دختر بوییه چی امد ولی ما سه تا یه مسافتی طولانی تر رو مجبور شدیم بریم اما راضی بودیم. خدا رو شکر هدفگیری راننده جواب نمیداد وگرنه مونده بودیم یه تفم بچسبه به دختره دیگه نمیدونستیم سر ما چه بلایی میارن!!!

خلاصه روز خوبی رو شروع کردم

میدونید من معمولا پاییز تا اوایل بهار موقع راه رفتن به اسمون نگاه میکنم …. از نگاه کردن به کف خیابون وحشت دارم.  بس که روی این قضیه تف حساسم و قشنگ چند دقیقه حالت تهوع دارم اونوقت فکر کنید چه بدبختی کشیدیم!! من اگه جای دختره بودم بو رو به تف ترجیح میدادم! ولی خوب تفاوتهای فردی همینجا خودش رو نشون میده دیگه :|

امیدوارم زمان خوردن ناهار این پست رو نخونید میدونم باید اولش بگم ولی مرضش به این بود اخرش بگم  :)

 

سلام عزیزان.

از صمیم قلبم ازتون بابت تسلیت های که گفتید ممنونم. روح رفتگان شما هم در آرامش و رحمت باشه انشااله. میخوام از این حال در بیایم پس براتون ماجرایی رو تعریف میکنم.

خارخاسک تعریف کرده بود که بچه دوستش عادت داشته هر جا میرفته با خودش سماور می برده و از ماجرای علاقه بچه به سماور نوشته بود. من وقتی میخوندم نمیدونستم بخندم یا گریه کنم!! دو سالی هست خرس پشمالوی بزرگی گرفتم که شبها بدون اون نمیتونم بخوابم. یک دستم رو میگذارم زیر سرش دست دیگرم رو می اندازم روش و همیشه پای چپم رو می اندازم روش و صورتم رو فرو میکنم تو نرمی صورت گنده اش! فقط اینطوری می تونم بخوابم!!! و اگر دردم مشکل بزرگی و حمل و نقلش نبود از اتاق که بیرون میرفتم با خودم می بردم. تنها دلیلی که باعث شد دیگه از اتاق بیرون نبرمش و نندازمش روی کاناپه و بهش لم ندم این بود که وقتی بر میگشتم توی اتاق و می نشستم سرجام تازه جای خالیش احساس میشد و میدونید چقدر سخته دوباره از جام بلند شم؟
اما بدون استثنا هر شب یادم میره بیارمش کنار خودم چون صبا میگذارمش رو صندلی گردون پشت میز تحریر و هر شب با خشم و فحش بلند میشم از زیر پتو و میارمش تو بغلم. مراسم کشیدن پتوی روی هر دومون هم داستانیه برای خودش. اینکه هر دو یک جا، جا بشینم و دست و پاش از زیر پتو نیاد بیرون سردش بشه هم حرفی داره برای گفتن.
اما بدترین مواقع وقتیه که من واقعا حال ندارم پاشم و دست و دلم رو دراز میکنم که از روی صندلی گردون بکشمش پایین دستم به هر جاش که برسه مشت میکنم و میکشم سمت خودم که مشاهده شده در این حرکت به خاطر اینکه همیشه روی میز تحریر من شلوغه و همیشه یک چیزی ازش اویزونه و و به خاطر کله گنده آقای گیو ( اسم خرسم) همراه با خودش نصف وسایل روی میز هم میاد پایین که یک بار در اتفاقی ناگوار لپتاپم بود که باهاش امد پایین. این ماجراها زودتر از یک دو نصفه شب اتفاق نمی افته و همیشه یک صدای بلندی در سکوت شب همه رو از جا می پرونه.
یک بار هم در اثر کشیدن زیاد من اقای گیو پاره شدن :| الان چند جاش پاره اس و یکی از دست و پاهاش کمتر از اونور پف داره و یکی از چشاش شل شده. ولی هر چی هم بشه من بدون اون نمی تونم بخوابم. فقط وقتی اون توی بغلمه تمام وجودم به یک ارامشی میرسه. البته شده پشت کنم بهش و بخوابم ولی حتما باید حضورش رو احساس کنم.
اما اقای گیو فقط برای شب من نیست. صبح ها هم باهاش برنامه دارم. با صدای زنگ که بیدار بشم چون خوابم میاد اولین مرحله بیدار شدنم اینه که پام میشم و با کل بالاتنه میافتم روی گیو. اون بدبخت میره زیر من و یک موقع های هم شده روش سجده کردم خوابم برده و یک موقع های هم فقط بالشتم رو با اقای گیو عوض کردم و دوباره خوابیدم. نمیدونم چه انتظاری ازش دارم که منو بیدار کنه یا در درد من برای بیدار شدن شریک بشه.
اما بازم هست. خیلی اوقات اقای گیو رو گاز گرفتم که صدای گریه ام بیرون نره یا با پرزهای قهوه ایش اشکم رو پاک کرد و همینطوری که توی بغلم بوده باهاش حرف زدم. که خوبی؟ سردت نیس؟ کاش می شد راه بری! همین دیشب وقتی ساعت دو نیم رفتم زیر پتو و چشمام رو بستم و امدم بخوابم و دیدم یه چیزی کمه با اه از جام بلند شدم و در حالی که اقای گیو رو از روی صندلی بر میداشتم خیلی صادقانه بهش گفتم میدونی اگه باهام حرف بزنی و راه بری من اصلا ازت نمی ترسم و تعجب نمی کنم. با من راحت باش اگر می تونی این کارها رو بکنی ترو خدا بکن  …. نمی دونم متوجه شد که من ازش نمی ترسم اگر زنده بشه یا نه به هر حال ولی من راستش رو بهش گفتم.
فکر میکنم یکی از دلایل حاد شدن اوضاع در این روزها این باشه که به لطف شبکه اچ دی برای بار سوم تو این چند روز کارتون اسباب بازی ها رو دیدم.

حالا بعد عکس اقای گیو رو میگذارم تو اینستاگرامم

tmp_27624-2015-01-03 20.55.16-422875137

آدرس اینستاگرامم mimi81gili84

 

سلام

بعد هفت روز امدم که بنویسم. خیلی دلم پره, درد نیست غمه . غم از دست دادن … مادربزرگی که تو پست قبل نوشته بودم تو ای سی یو بستریه الان دیگه بین ما نیست. رفت جای که میخواست بره. مادربزرگم شب اربعین فوت کرد و روز اربعین به خاک سپرده شد. چنان از این دنیا خسته بود که روز تعطیل کارهاش مثل اب روان میرفت جلو. کارهای که تو روز کاری برات انجام نمیدن تو روز تعطیل انجام شد. از بیمارستان تا محل دفنش سه ساعت طول نکشید. جای رفت خوابید که سالهاس کسی رو دفن نمیکنن ولی اون رفت اونجا. زیر یک درخت براش جا پیدا شد.

مادربزرگم مریض بود. خیلی مریض بود و روزهای اخر خیلی سختی کشید. خیلی بی تاب بود. هر کی میرفت ملاقاتش میگفت من رو ببرید خونه. میرفتیم پیشش میگفت خوب بشم بیام خونه. اما لحظه اخری که بچه ها پیشش بودن میگن مادربزرگم یک مرتبه داد زده خدایا بسه و همون موقع تموم کرده. انقدر از ته دل خواسته بره که خدا قبول کرده. مادربزرگی که هنوز هفتاد سالشم نشده بود رفت. دلم میخواد اینجا ازش بنویسم تا شاید دلم سبک بشه که بهش بگم با مرگش باورهای من رو به من برگردوند. منی که از شنیدن اسم حسین و زینب و حادثه کربلا به خاطر شرایط زمانه خسته شده بودم باور کردم که الکی نبود عشقت به حسین. واقعا انقدر حسین حسین کردی که اخرم وقتی رفتی که همه شوکه شدن. دم اذان دفن شدی, دم اذان رفتی.

چقدر اذیتش میکردیم که بسه برای ۱۲۴هزار پیغمبر نذری داری!! عدس پلو, حلیمی که چند دیگ میشه و از سراسر تهران میان سراغش, شیرکاکایو و کیک, آش رشته … ۲۰ روز خونه ات رو سیاه میزدی . اسم حسین که می امد چنان اشک میریختی که فکر میکردن بچته.

مادربزرگ ساده و بی سواد من. که هر چه در توان داشت داد تا جهاز بده برای دختران, سیسمونی جور کنه. اگه فلانی نداشت و یخچالش سوخته بود شده به زور از بچه هاش پول میگرفت که برای اون یخچال بخره. دلش دریا بود, نه که داشته باشه نه زندگی معمولی داشت اما خدا میرسوند. سالها بود زمین گیر شده بود و کارگر داشت. بعد به همه میگفت فلانی سیده بهش بی احترامی نکنید. به جدش بی احترامی نکنید. برای همین وقتی فوت کردی رفتم دیدم نشسته تو اشپزخونه گریه میکنه. گفت من ۱۵ سال باهاش بودم. هیچکی به اندازه من کنارش نبود. مادرم بود/حالا من چیکار کنم؟

شبهای عزاداری امام ها میخندیدیم اخم میکرد میگفت گناه داره نخندین. ما بدتر می خندیدیم و سربه سرش میگذاشتیم. مینشست یک گوشه و با دستوردادن دنیا رو هدایت میکرد. اگه شلوغ میکردیم میگفت صداتون نره بالا مردم رو اذیت نکنید. میخندیدیم میگفتیم ما مستاجریم یا صاحب خونه؟ کارگر می آمد به دخترا و عروسا میگفت براش چای و میوه ببرن و دست تنها نگذارنش میگفتیم کی کارگره کی صاحب کار؟ توی خونه اش بوی غذا در می آمد میگفت ببرید بدید همسایه بو بهش خورده … وقتی نذری داشت سفارش میکرد کسی رو دست خالی از در خونه من نفرستید بره. شب خواب میدید فلان بچه یتیم نذری بهش نرسیده صبح بلند میشد میداد ببرن در خونه اش! همیشه دردش در مردم بود. کی داره کی نداره.

نه اهل فلسفه بود نه دانش نه می تونست قران بخونه. ساده بود. دلسوز مردم بود. برا همین روز ختمش تو مسجد نزدیک هزار و خرده ای امدن و دلمون رو اتیش زدن. اینا مادربزرگ من رو از کجا میشناختن؟ هر کی می آمد میگفت مادر شما نبود فقط , مادر همه ما بود. همه میگفتن حیف بود که رفت. برای این محله حیف بود رفتنش. وقتی جنازه اش رو اوردن محله غوغا شد. همه ریختن بیرون مردمی که نمیشناختن تعجب کرده بود چه خبر شده اینجا. کی هست که این همه ادم امدن پشت جنازه اش.

من ساکت بودم و ساکت اشک می ریختم اما وقتی روی دست اوردنت توی خونه دیگه نتونستم. دلم شکست از رفتنت. باورم نمیشد اینطوری بیارنت. دلم برات تنگ شده. دلم میخواد برگردی و بشینی روی تختت. اما وقتی به روزهای بیمارستان فکر میکنم وقتی میدیدم انقدر دست و پات ورم کرده که ازشون خون میزنه بیرون میگم راحت شدی. انقدر خیالت راحت بود که بی دردسر رفتی.  کارهات جلو جلو درست شد با اینکه انتظار مرگت رو نداشتیم اما همه چی با ابرو تموم شد. فقط ما موندیم و جای خالی تو. ما موندیم و گریه های پدربزرگم که میگه مونسم رفت. ما موندیم و بی تابی های مامان من … مامانم هر جور بود خودش رو میرسوند پیش مادربزرگم. اما روز مرگش تنها روزی بود که نرفت و شاید خواست خدا بود که اون صحنه رو نبینه.

من و مامان خونه بودیم که شوهر خاله ام زنگ زد و گفت مامانت رو بیار بیمارستان گفتم چی شده؟ گفت حال مادر خوب نیست بیار مادرت ببینه اش. قلبم لرزید گفتم فوت کرده؟ گفت خدا صبرتون بده. از شانس من بود که باید این خبر رو به مامانم میدادم. پدرخوانده و برادرم تلفنشون رو جواب نداده بودن قرعه به من افتاده بود. تلفن رو که قطع کردم رفتم توی اتاق مامانم ایستاده بود داشت نماز میخوند. قبلش به من گفته بود حالم بده میخوام برم برای سلامتی مادر نماز بخونم. چی میتونستم بگم؟ رفتم جلو و همونطوری بغلش کردم. یک مرتبه مامانم نمازش رو شکست جیغ کشید و مادرش رو صدا کرد … سخت بود خیلی سخت.

بعد فوت بابام, مادربزرگم نزدیک ترین کسی به من بود که فوت کرد … من هنوز باور نمیکنم. هنوز احساس میکنم بر میگرده خونه. اگه بی تابی نمیکنم برای اینکه میدونم راحت شد. به ارزوش رسید. روز اربعین رفت. هر کی هم تو خواب میبینش میگه خوشحاله.

نمیخوام کسی رو با این نوشته ناراحت کنم. اما میخواستم بنویسم تا دلم سبک بشه… شاید سبک بشه.

یک ماه

۱۶ آذر ۱۳۹۳

دوستان قسم دادن پست بگذارم. (:

میدونید گاهی نمیشه نوشت. گاهی در عین بیکاری سرعت خیلی شلوغه. گاهی فقط زمان میگذره و تو نمیدونی باید چه کنی. توی این یک ماه که گذشت شرح مختصری براتون بدم

- مادربزرگ یک ماهه بیمارستانه. یک مدتی را در ای سی یو. سخته دیگه، سخته دیدن حال بد عزیزانت. همه کما بیش تجربه کردید دیگه گفتن نداره

- درگیر یک رابطه احساسی بی نتیجه شدم. اقای محترم همون رو درخواست داشت که این روزها هر ننه قمری از یک موجود مونث میخواد. گفتم نه ولی بعد مدتها شعله احساسم زبانه گرفت و بعدش هم با پناه بردن به خدا خاموش شد. واقعا خدا کمک کرد وگرنه من اینطوری نیستم که راحت دل ببندم راحت دل بکنم.

بعدش دوباره درگیر یک رابطه دیگه شدم. رابطه که میگم نه اونچه که شما فکر بکنید اونچه که من بهش میگم رابطه یعنی اشنا شدن با یک نفری که ازش خوشت امده و سنجیدن طرف. این یکی حرف هر ننه قمری رو پیش نکشید ولی خوب با ایده ال من خیلی فرق داره. خوشگله بسیار زیاد و مانکن هم هست. قد و قیافه عالی ولی …. من نمیدونم باید چی بخوام از خدا! پول؟ قیافه؟ تحصیلات؟ شعور؟  واقعا موندم پولدار رو به خاطر قیافه رد میکنم. قیافه دار رو به خاطر پول. تحصیل کرده رو به خاطر نداشتن شعور و  با شعور رو به خاطر اینکه نه قیافه داره نه پول نه تحصیلات…. فقط باید دعا کنم خدا خودش کمک کنه چون من عادت کردم دل نبندم عادت کردم اعتماد نکنم عادت کردم زود سرد بشم نمیدونم شاید اخر و عاقبت برم تو خونه خودم بشینم و گربه نگه دارم …

نمی تونم دل ببندم دیگه!! مشکل از منه واقعا؟ یا هنوز اونی که باید نیومده سراغم!

- پایان نامه تموم شده و باید پرینت بگیرم ببرم بدم به استاد. خود دانشگاه اینبار دنبال من افتاده. اخه من کارم اماده بود به خاطر یک درس کاراموزی فردی که دو ترم استاد نداشت من نتونستم دفاع کنم. حالا فقط باید  از پایان نامه پرینت بگیرم که با توجه به شناختی که از من هست میترسم یک ترمم این پرینت گرفتنه طول بکشه!!

- از اونجای که دیروز یک رابطه نیمه بند رو که خواستگار هم بود قطع کردم الان نمیدونم چه احساسی دارم. نه دلم تنگه نه ناراحتم فقط کلافه ام … دیگه نمیدونم کنار یک مرد بودن به من ارامش میده یا نه!! من ضد مرد نبودم و نیستم ولی یک جورایی دیگه دارم کم میارم.

- گفته بودم موهام رو بلوند کردم؟ اینجا نگفتم ولی موهام بلونده و فکر نکنم دیگه برگرده به رنگ مشکی …. فعلا نه. موهام کوتاه کوتاه و بلونده … یک بار یکی گفت توی یک کتابی نوشته بوده دختری که موهاش رو میره پسرونه کوتاه میکنه میخواد به اطرافیان بگه چیزی برای از دست دادن نداره. من قبل کوتاه کردن موهام در این حد هم گفته بودم اینو!

- ۲۰۰ صفحه از رمان (زندگی سرمه) نوشته شده میخوام بشینم تمومش کنم و برم دنبال ناشر درست و حسابی. ناشر کتاب شکرابم که دیگه شورش رو در اورده … کاش بتونم کتابم رو ازش بگیرم!! نمیشه؟

- دیگه همین فعلا …  یک چیزی از خودم کشف کردم …. حرف زدن و گلایه کردن از یادم رفته. دیروز من نمیتونستم حرف بزنم. هر چی گفت حرف بزن من نتونستم … یک دنیا حرف داشتم ولی لال بودم. بعد توی ماشین بغضم ترکید و تمام!!! دیگه اصلا یادم نمیاد قبلا گلایه میکردم یا نه. ولی الان با التماس یک کلام حرف بشه از دهنم کشید. انگاری فکر میکنم حرف زدن بی نتیجه باشه دیگه. فکر میکنم به اینکه درست کردن و تغییر کردن دیگه معنایی نداره برام! زیادی خودساخته شدم! نمیدونم!

- دارم زندگی میکنم دیگه. زندگی من هم اینجوریه. خدا رو شکر که کنار خانواده ام هستم. شادم، میخندم و در لحظه زندگی میکنم هر چی پیش آید خوش اید (:

فعلا

این دوستمون رو چند وقت پیش توی گشت و گذارم توی ویکیپدیا پیداش کردم و زندگیش برام جالب شد

خیلی خلاصه بخوام بگم این بچه وقتی کوچیک بوده از صدای بهم خوردن استخوان به همدیگه هیجانزده میشه اینو پدرش وقتی داشته استخوان یک جانور رو از زیر خونشون در می اورده متوجه اشتیاق خاص تو وجود بچه اش میشه فکر کنم اون موقع ۴ سالش بوده ( این قسمت رو چند وقت پیشخوندم دقیق یادم نمونده)

خلاصه این دوستمون بزرگ میشه و نوجوان میشه و رو میاره به مصرف الکل و بعد هم متوجه میشه که به زن جماعت علاقه ای نداره و دوست داره با آقایون باشه …. اسمشون چیه؟ جفری دامر هستن JEFFRY DAHMER

JeffreyDahmer-StonePhillips

این اقای جفری دامر متهم هستن به کشتن ۱۷ مرد و پسر که اونطوری که من میخوندم از یه چیزی خوششون می امده اینکه این بیچاره های که میکشته براش ابزار لذت بودن نه ادم!! بهشون قرص خواب میداده و با عنواع و اقسام روش ها میکشتشون!! بعد دوستمون طبع لطیفی هم داشتن!! کار کوچیکشون پوست کنی بوده! اعضا رو قطعه قطعه میکردن! دوست داشتن کله ها رو به عنوان یادگاری نگه دارن! روی مدت زمان نگه داشتن و تازه نگه داشتن اعضا و جوارح رو تست میکردن. مثلا دست و پا رو قطع میکردن تو طبقه وسط یخچال نگه میداشتن سرها رو تو جا میوه ای! بعد یه مرحله داشتن که یک سری از اندامها رو می انداختن تو اسید و جنازه رو نیست و نابود میکردن.

یکی دیگه از علایقشون عکس گرفتن از جنازه و اعضا قطعه قطعه شده بوده. یک عکس معروف داره که یکی از جنازه هاش سر نداره و توی حالت پل قرارش داده و عکس گرفته! هنرمند هم بوده! عکس هم بوده غیر از شیمیدان! یه بار یک بچه ۱۳ ساله رو میگیره و مغزش رو سوراخ میکنه و تو مغزش اسید تزریق میکنه و میشینه اثراتش رو هم بررسی میکنه!! ( این بیجه ایرانی خودمون یک جورایی یک رگی از این درش بود لامصب) یک بار میره سرکار میاد میبینه همین پسر ۱۳ ساله ها جلو دره سه تا زن کنارشن و پلیس هم امده و میگه این دوست پسرمه و پلیس هم میاد باهاش تو خونه و جالب اینجا هست که یک جنازه دیگه هم تو خونه داشته ولی پلیس متوجه نمیشه ( کلا میخوام بگم اون پلیسی که تو فیلمه با پلیسای واقعی در همه جای دنیا یکمی فرق میکنن میدونید که) و این بچه رو هم میدن به این جفری و میرن اینم دوباره به مغز این بچه اسید تزریق میکنه و بعدش هر دو جنازه رو توی وان تیکه تیکه میکنه و از بین می بره.

قربانی هاش رو به بهانه پول دادن بابت عکس گرفتن یا به بهانه رابطه داشتن میکشونده خونه و بیهوش میکرده تا اخرین قربانی که از دستش فرار میکنه و با پلیس بر میگرده خونه  و پلیس هم تو خونه متوجه اون تیکه های بدن و گوشت قربانی های قبلی تو بخچال و اینا میشه

این اقای جفری خیلی هم دوست داشتن قربانیشون بیهوش باشن کلا و به حرکت قربانی زیاد علاقه ای نداشتن! جالبه که ایشون آدم خواری و جنازه خواری هم می کردن و به جنازه بی احترامی ( تعرزضظ, تکه تکه کردن و فلان و فلان  …) هم میکردن قربانیهاش از ۱۳ ساله تا ۳۲ ساله بودن و ….

اما اصل ماجرا از اینجاس که میخوام بگم ( امیدوارم تا اینجا چند نفرتون رو کشته باشم (((: )

این اقای دامر رو می برن زندان و فکر میکنم به خاطر نبود قانون اعدام به حبس ابد محکوم میشه. مادرش می افته دنبالش که ای بچه ام مریضه (بردرلاینه)  فلانه بیسانه و گناه داره …. فکر کنید ۱۷ تا خانواده فرزندشون قربانی شده و یک نفر به بدترین شکل اونها رو کشته. اما جفری وقتی که توی زندان بوده چند بار توسط زندانی های دیگه بهش حمله میشه (گویا اونور رسمه اگر کسی به دلایلی مثل این قتلهایی چنین بی رحمانه یا کشتن فرزند و کودکان و کارهای دور از انسانیت دیگه بره زندان توسط باقی زندانی ها خیلی اذیت میشه) وهروقت مادرش میرفته ملاقاتش جفری هیچ شکایتی نمی کرده که اذیتش میکنن و به جاش مادرش کلی سرو صدا میکرده و یواش یواش یکسری رسانه رو جلب خودش میکنه تا اینکه دو تا زندانی یک روز جفری رو با زدن ضربه به سرش میکشن.

مادر جفری بلافاصله بعد کشته شدن پسرش به یک رسانه پاسخ میده که ( حالا همه خوشحالید؟ حالا که با چماق کشته شد همه راضی هستید؟)

همین باعث به جوش امدن  احساس در مردم میشه چون درسته اون قاتل بوده ولی خودش کشته شده بوده تا جایی که یک هفته یکی از قاتلهاش توی زندان کشته میشه و جفری هم تا جایی پیش میره که بهش میگن FOLK HERO

یعنی کسی که یک زندگی معمولی داشته ولی به خاطر یک اتفاق یا حادثه غیر عادی و اغراق زیادی مردم  تبدیل به یک قهرمان  مردمی یا افسانه میشه!

من خوشم امد یک دور خوندم برای شما هم یک خلاصه نوشتم منبع من این بود

میدونید وقتی داشتم میخوندم وقتی فهمیدم در آخر شد زندگی نامه یک قهرمان تنم مور مور شد!! چون من عکس قربانی ها رو سرچ میکردم و با جزیات بیشتری دنبال کردم قضیه رو واقعا اخرش کلافه شدم.

من کلا خوشم میاد از این چیزا و همیشه سریالهای پلیسی برام فوق لعاده جذاب بوده

(البته من خوشحال میشم شما اینو با احترام به مرگ ریحانه جباری ربطی ندید چون این هیولا کجا و اون کجا) برای همین براتون نوشتم.

اینم ویکپدیا ایران!

سلام

میدونید ادم ممکنه تو موقعیت های بد زیادی گیر بکنه. من خیلی برام پیش میاد که در موقعیت بدی قرار بگیرم. بیشتر هم زمانی هست که من باید گریه کنم و خنده ام میگیره. مثلا مراسم ختمی دعوت شده ام و یک حرکت یا حرف من رو به خنده می اندازه یا یک مجلس رسمی و سنگینه و یک چیزی من رو به خنده می اندازه و من نمی تونم جلوی خنده ام رو بگیرم . نمونه اخرش همین چند وقت پیش بود توی محل کارم مراسمی بود همه مدیرها جمع بودن و موقع عکس انداختن یکی از مدیرا یک چیز بی مزه گفت و من نمیدونم واقعن از چی انقدر خنده ام گرفت که قشنگ سه تا عکس اخر دستام جلوی صورتمه و میتونم بگم عکس رو خراب کردم  (:

اما دو سه روز پیش فهمیدم که موقعیتی بسیار بدتر از اون هم هست … موقعیتی کاملا جهنمی … موقعیتی که من رو تا مرگ پیش برد . واقعن دارم بهتون میگم و شوخی هم نمیکنم خیلی وحشتناک بود …

دو سه روز پیش برای کاری رفتم پیش یکی از اساتید .. این استاد ما عادت داره توی مطبش دی وی دی های سخنرانی هاش رو میگذاره … با صدای کاملا بلند … من واقعا نمیدونم اون روز، روز شانس من بود یا چی ولی اولش که من امدم توی مطب فقط یک زن و شوهر بودن که جلوتر از من بودن و دکترهم نیومده بود. دکتر که امد زن و شوهر رفتن تو و من بعد اونها باید می رفتم. چند دقیقه بعد رفتن اونها یک آقای میانسال امد توی مطب. کمی بعد اون یک آقای جوان. کمی بعدتر دو تا آقای دیگر امدن و منشی دکتر هم یک مرد میانساله … خوب اگر صد تا مرد دیگه هم می آمدن برای من مهم نبود. من کله ام توی گوشی ام بود و داشتم کندی کرش بازی میکردم و منتظر بودم یک ربع مهلت اون زن و شوهر تموم بشه و من زود برم پیش استاد و برم سراغ کارم …

در هین بازی هم یک گوشم به سخنان دکتر بود که داشت در مورد اختلافات زن و شوهر صحبت میکرد. البته من خیلی دوست نداشتم گوش بدم ولی چاره ای نداشتم صدای دی وی دی پلیر انقدر زیاد بود که من تو گوشام سیمان هم میریختم باز رد میشد چه برسه به هدفون. برا همین بی خیال هدفون شده بودم و بازی میکردم … همه چی هم خوب بود. همه ساکت بودن همه منتظر که یک مرتبه نمیدونم از شانس شکر ( لازم نیست بگم ما شکر رو جای چه کلمه دو حرفی به کار می‌بریم که نه؟ درسته ؟ نگم دیگه؟ ) من یک مرتبه دکتر تصمیم گرفت در مورد بلوغ صحبت بکنه!

خوب اگر فکر کردید من عین کلمات دکتر رو میگم کور خوندید چون جامعه ای که دکتر داشت براشون صحبت میکرد همه پزشک بودن و دکتر هم جو پزشکی گرفته بودش و خیلی احساس پسرخاله بودن گرفته بودش و پاک یادش رفته بود این دی وی دی ممکنه بیاد بیرون روزی  توی مطبش منشی بیشعورش بگذاره برای عوام! شما فکر کن من نشسته ام و یک مرتبه دکتر شروع میکنه در مورد اینکه اقا پسرا در نوجوانی توی خواب فرشته ها میاد سراغشون و ….. من نمیگم دکتر چی میگفت ولی شما مطمین باش دکتر بدون حتی جا انداختن یک نقطه کامل با صدای بلند همه رو گفت که چی میشه! بعدش هم گفت حتی پسرا ممکنه خودشون فرشته ها رو احضار کنن!! با دست (:

من چه حالی بودم؟ من داشتم امتحان میکردم ببینم چقدر دیگه زور بزنم چونه ام میرسه به جناق سینه ام :| و پس کله ام میاد جای صورتم! خوب لابد میگید چرا نرفتی بیرون؟ چون هر آن ممکن بود اون در لامصب باز بشه و اون زن و شوهر بیان بیرون و نوبت من بشه. اگر یکی دیگه میرفت تو من باید یک ربع دیگه می نشستم و می ترسیدم بعد وقتی برگردم دکتر بعد بلوغ برسه به ازدواج و شب زفاف! برای همین باید منتظر می موندم و جالب اینجا بود که من تنها ادم ناراحت اون اتاق نبودم. اقایون هم دیگه راحت نبودن، تو جاشون وول میخوردن، تک سرفه میکردن! گلو صاف میکردن به ساعت نگاه میکردن و … من هم انقدر حالم بد بود همه قلبهام رو توی بازی کندی کرش سوزونده بودم و چون هیچ بازی دیگه ای رو گوشیم نداشتم همینطوری زل زده بودم به صفحه و فقط پسری که کنار دستم نشسته بود می دونست فیلمه این گوشی تو دستم!

میدونم خنده نداره اما من ادم شوخی هستم و خیلی خوش خنده و به خدا وقتی دکتر داشت می گفت  بیزه های (درستش رو میدونم لطفن زحمت نکشید) پسر نوجوان اندازه اش چقدر میشه میخواستم بخندم و وقتی میگفت بهش نباید ضربه بخوره و به چه دلیلی نباید ضربه بخوره واقعن خنده ام گرفته بود میدونم خنده نداره ولی موقعیت استرس زا من رو به خنده می اندازه  و سرم انقدر پایین بود که صورتم دیده نشه ولی مطمینم همه فهمیده بودن من خنده ام گرفته … اما از اونجای که اصولا گاهی فقط گاهی خدا عادل میشه بلافاصله در سخنرانی دکتر بعد بلوغ پسران و شرح اعضا و جوارحشون نوبت به دختران رسید و  اونجا بود که من برای اولین بار سرم رو بلند کردم و نگاه به منشی دکتر کردم که ببینم ایا واقعا درک نکرده که این دی وی دی مناسب این جمع نیست که دیدم اصلا بنده خدا تو حال خودشه و من در حالی که اشک تو چشمام جمع شده بود و صورتم سرخ بود دستام رو گذاشتم رو دسته صندلی که بلند شم برم بیرون که در اتاق باز شد و اون زن و شوهر امدن بیرون و من مثل فنر از جام پریدم ولی از اونجای که رو مود شانس بودم منشی بلند شدن برن برای دکتر قهوه ببرن و من انقدر فرصت داشتم که در مورد سا یز سینه  دختران بشنوم و خدایا هزار مرتبه شکر وقتی داشت می رسید به یک مسایل مربوط به بلوغ دختران و زمان پر یو د من داشتم می رفتم تو اتاق دکتر و وقتی امدم بیرون که دکتر داشت میگفت برای بلوغ نوجوانانتون جشن بگیرید

من هم تو دلم میگفتم اره جشن بگیرید منم میرم برا شانس خودم جشن بگیرم که در برای اولین بار در عمرم در چنین موقعیت مسخره ای قرار گرفتم و هنوز که هنوزه رگ های گردنم باز نشده از تنش اون روز :|

مطالبی که برایتون گفتم یک قلیریون صدم بازی و رکی مطالبی که اونجا عنوان شد رو نداشت و به جان خودم با رسم تصویر هم اونقدر بد به نظر نمی رسید که دکتر داشت توصیف میکرد! فکر کنم دو تا از اقایون همونجا از مردی افتادن (:

سلام

-دیروز گوشواره‌هام رو عوض کردم و دو تا گوشواره سوزنی گذاشتم به جای اون رینگ ها …. دیشب موقع خواب ته تیز گوشواره ها میرفت تو پوستم و یک بار انقدر درد گرفت که از خواب پریدم. از صبح این مقنعه هی گیر میکنه به نگین گوشواره پایینی و یک مرتبه گوشم کشیده میشه و نه که بگم درد داره، نه فقط یک حس بدی داره. بدتر از اون این که موقعی که به خاطر کار هدفون میگذارم  روی گوشم هر چهار تا سوزن یک جا میره تو پوستم :| … اما هیچ کدوم از اینها باعث نمیشه من گوشواره ها رو در بیارم . من نه دوست پسر دارم نه همسر نه کسی که بخواد توجه خاصی بکنه به این گوش … ولی خودم دارم لذت می‌برم. همین که یک لحظه مقنعه رو بزنم کنار و یک نگاه به برق نگین گوشواره پایینی بکنم کافیه. اونوقت تا چند دقیقه بعد لبخندی نامحسوس روی لب و توی چشمامه و ته دلم یک چیزی قنج میره. همین حس رو مدتهاس با ناخن‌هام دارم … یهویی بهشون نگاه میکنم و دوباره چند دقیقه خوشحالم … وقتی که انگشتری رو توی دستم میکنم. ساعت جدیدی می‌اندازم …

وقتی لباس جدیدی می ‌خرم یا وقتی روی لبم رژ می‌زنم و لبم رو برای دختر توی آیینه غنچه می‌کنم …. همین چیزهای کوچک همین دلخوشی های لحظه ای باعث میشه روحیه ام عوض بشه. این حس ناب دختر بودنه …  کمتر دختری هم هست که واقعا برای جلب توجه دیگران بخواد ارایش بکنه. نمیگم نیست چرا هست خوبشم هست ولی اون تابلو هستش نه دخترای معمولی مثل من و امثال من … ماها با دنیای خودمون خوشیم. حالا کسی بود تعریف کنه چه بهتر … نبود مهم نیست ( در پرانتز بگم به من ربطی نداره دختری آرایش غلیظ بکنه یا نکنه. زندگی دیگران به من ربطی نداره و قابل احترام هستش در هر حالتی)

- یکی نوشته بود تو دروغگویی چون سالها ما رو با نشون دادن یک زندگی شاد گول زدی و بهمون دروغ گفتی ….  من همین الان هم هزار تا مشکل دارم ولی از شادی های زندگیم میگم … من دروغگو هستم؟ اگر حقیقت رو اون بخشش رو که نمیخوام نگم یعنی من دروغگو هستم؟ تمام اون لحظه های که تمام این سالها توی این وبلاگ با این اسم نشون دادم حقیقت محضه … فقط قسمت تلخش رو نگفتم  …البته اگر یکمی این دوستمون تیز بود می فهمید من دردم هم لابه لای نوشته هام گفتم … یادتونه نوشته بودم انقدر توی دستشویی بالا اوردم که رسید به خون؟  این نشونه شادی زندگیم بود؟ یا روزی که نوشتم خودم رو از ماشین پرت کردم من شاد بودم و از شادی پریدم بیرون؟  نه دوستم من هیچ وقت دروغ نمیگم چون بدم میاد و بیزارم از آدم دروغگو من فقط بلدم قسمتهای تلخ رو نگم ….

-یکی نوشته بود چی شد گیلاس شدم؟

تیرماه ۸۴ وبلاگی درست کردیم و من موقع نوشتن اسم تنها چیزی که به ذهنم رسید گیلاس خانومی بود … نمیدونم چرا هیچ فلسفه ای پشتش نداره و هیچ الهامی نشده. هیچ معنا و مفهوم و کنایه و پیغام و پسغام و استعاره و ایهامی هم نداشت … اون لحظه همین به ذهنم رسید … اما بعدش وبلاگستان شد پر از میوه .. یواش یواش من تو خیل جمعیت محو شدم و کم شدم تا روزی یکی امد به من گفت خجالت نمیکشی ادای فلانی رو در میاری؟ البته فلانی چند سال بعد من آمده بود تو وبلاگستان و من فکر میکردم خودم به تنهایی نقشی به سزا در به گند کشیدن زبان فارسی داشتم ولی خوب بعد فهمیدم من در اون سالها قبل ظهور این دوستمون داشتم ادای اون رو در میاوردم! میشه چرا فکر میکنی نمیشه! خلاصه بعد اون یک روز یکی آمد گفت خجالت بکش خودت باش! چرا اسمت رو به تقلید از یکی دیگه گذاشتی گیلاس خانومی!!! میدونید سال ۸۴ میوه ی زیادی تو وبلاگستان نبود اگرم بود گیلاس نبود شاید یکی تو ذهنش بود ولی به خدا این تو نبود و من ادای کسی رو نیاورده بودم  ولی تا مدتها متهم بودم که من به تقلید از خانم فلان اسمم رو گذاشتم گیلاس … البته که اون خانوم هم بعد من آمده بودند …  و جالب اینکه یک بار خودشون امدن برام نوشتن چه جالب! شما اسم وبلاگ من رو برداشتی! من میخواستم براش بنویسم تیر ۸۴ یکمی قبل تر از بهمن ۸۷ هستش ولی خوب نگفتم! دلیلی هم نداشتم همینطوری نگفتم نه که فکر کنی گفتم جواب ابلهان خاموشیست یا درخت هر چی پربارتر سرش پایین تر و یا این بچه بازیا کار من نیست و اینا …. نه فقط حرفی نزدم.

الان اگر سرچ کنی گیلاس خانومی سر از وبلاگ های در میاری که دارن شورت مردونه و وسایل کمک جنسی و ساعت و جوراب  و لواشک می فروشن! من هنوزم نفهمیدم این لامصبا گیلاس خانومی رو چطوری توی اونا جا دادن!

البته که اینها شوخیه و مهم نیس چی گذشته و چی شده … بارها گفتم هیچ چیزی در این وبلاگستان برای من مهم نیست فقط همیشه گوشه ای از زندگیم بود و هنوزم هست یک زمانی پررنگه یک زمانی کمرنگ ولی همیشه هست چون من دوست ندارم چیزی رو از دست بدم …. تازه قشنگتر از اون اینه که من کنار این وبلاگ بزرگ شدن بچه ها رو دیدم … پسری که دوم دبیرستان بود و حالا مهندس شده و دختری که از وقتی من رو میشناسه که دختر دبیرستانی بود و الان مادر دو تا بچه  …. خودم هم که دارم مسیر زندگی بنجامین باتن رو طی میکنم … من از سالی که شروع کردم این وبلاگ رو به نوشتن خیلی جوونتر و فعالتر و پرکارتر شدم …  خوبه دیگه … دور همیم …

 

نوشته‌های بعدی »

تماس با گیلاس خانومی

    ایمیل گیلاسی

    تماس با گیلاس خانمی

کتاب های گیلاسی

    کتابهای گیلاسی

خوراک گیلاسی!

    فید

دوستان گیلاسی

 

بایگانی

آمار بازدید