شف گیلاسی

۲۸ تیر ۱۳۹۴

سلام علیکم

عیدتون مبارک. احتمالا الان همه مسافرتید. من مسافرت نیستم ولی مسافرها رو دوست دارم 😐

میخواستم به خاطر عید مطلبی بنویسم که لبخند به لبتون بیاد.

قضیه اینه که من علاقه زیادی به اشپزی دارم. غذاهام هم معمولا خوب میشه. چون اشپزی رو دوست دارم. اما در کنار اشپزی علاقه زیادی به دسر و کیک درست کردن دارم. همه این حس ها هم در من اینطوریه که باید دلم بخواد. یعنی دلم نمیخواد نمیکنم. ولی وقتی دلم بخواد همون لحظه خواسته و چون موجی در حال عبوره مجبورم همون لحظه بپرم روش وگرنه رد شده رفته و استعدادهای بیکران من نهفته مونده.

ماجرای این پست از اونجای شروع میشه که یه هفته پیش شاید تاریخ دقیق یادم نیس من همونطور که نشسته بودم یهوی دلم خواست شیرینی درست کنم. خیلی هم دلم خواست یعنی احساس کردم اگر کاری نکنم از بین میرم. برا همین گوشی مبایل رو برداشتم و سرچ کردم شیرینی. همینطوری صفحه بالا و پایین میکردم چشمم خورد به تارت گیلاس. گفتم نه بابا این  سخته بعد وسوسه شدم موادش رو یه نگاهی بکنم. بعد رفتم سراغ مواد لازم دیدم عه! چه موادش دم دسته! یه مشت گیلاس دو قاشق شکر یه لیوان شیر یه قاشق چای خوری آرد!!! مگه میشه؟ مگه داریم!!! خلاصه دیدیم الکی الکی با همین مواد ساده میشه تارت درست کرد. از این روی بلند شدیم و بسان اهو جستیم توی اشپزخونه. مواد لازم رو جمع کردیم و از روی رسپی جلوی دست مواد رو با هم قاتی کردیم!!! فقط تو رسپی زده بود یه قاشق شکر قهوه ای که به جاش سفید زدیم و بعد چون بادوم نداشتیم بادوم هندی زدیم و عصاره بادوم رو هم کلا بی خیال شدیم!!!

خلاصه مواد اینطوری بود که یه لیوان شیر رو تو سه تا تخم مرغ و سه چهار قاشق ارد هم بزنیم و بریزیم رو گیلاس و بادوم!

هر آدم عاقلی بود وقتی این رسپی رو میدید به یه چیزی شک میکرد اما من!!! نع!!! همه چی در دنیای من میشه و ممکنه!!! عقلم میگفت دخترم یک لیوان شیر و دو قاشق آرد رسما دوغ آبه و جمع نمیشه ولی قلبم میگفت میشه ایمان بیار!!

خلاصه ما مواد رو با سلام و صلوات ریختیم تو کیک پز. بعد نشستیم زل زدیم به کیک پزه!!! ده دقیقه بعد بلند شدیم در کیک پز رو برداشتیم و تا دربلند شد تارتم گفت….پییییسسسسس و بادش خوابید 😐 بعد مامان گفت درش رو برندار بچه. پفش میخوابه!!! خوب مگه تارت بدون پف تارت نیست!! چه اشکالی داره اصلا!

در رو برگدوندم سرجاش و ده دقیقه دیگه صبر کردم و بعد ده دقیقه دوباره در رو برداشتم تا اون دو مثقال پفی که باقی مونده بود هم خالی بشه!! ما اصلا تارت پف دار دوست نداریم! میدونی! تارته ظاهر خیلی خوبی داشت! یه مشت گیلاس کج و کوله چسبیده بود اینور و اونور کیک پز. یکمی وسط خمیر بود یکمی دورا سوخته بود. بعد چنگال برداشتم زدم تو تارتی که قطرش به خاطر برداشتن درهای مکرر من نیم بند انگشت بود دیدم نمچسبه. کیک پز رو از برق کشیدم و امدم کیک رو بردارم دیدم تخم مرغ زیاد تو شیر بوده چسبیده به ته ظرف. روش اونوقت خمیر بود. جالبتر این بود که گیلاسها پخته بود اب انداخته بود تو خمیرا. خمیره میخواست بپزه هم با این اب پس دادن گیلاسها رسما نمدار تر میشد تا خشک.

فکر کردم اگه فقط از بالا حرارت ببینه خوب میشه. اقا بیست دقیقه دیگه گذاشتیم از رو بهش حرارت بخوره. تو این ۲۰ دقیقه فقط گیلاسها کمپوت شده بودن.  خمیره تکون نخورده بود. یه وضع اسفناکی بود. بعد رفتم سراغ رسپی و از اونجای که من همیشه پاراگراف اخر هیچ مطلبی رو نمیخونم گفتم بزا اینو بخونم شاید رمزی رازی فوتی چیزی گفت درست شد.

دیدم تهش نوشته ممکنه گیلاسها نپزه!

قیافه من 😐

قیافه رسپی (:

قیافه گیلاسها |:

قیافه اون ابلهی که این رسپی رو گذاشته تو اینترنت &*)(

خیلی ها وقتی تو اوج باشن اشپزی رو میگذارن کنار. من این کار رو نکردم و تو اوجم باز اوج گرفتم. اوج اشپزی من پختن تارت تو کیک پز بدون ارد بود 😐 اما بعد اون باز هم اوج گرفتم و چون عاشق پیدا کردن رسپی های دم دستی هستم که زحمت نخواد! مدیونید فکر کنید از تنبلیه! و از اونجای که بدم میاد تو این مواد لازم هی چیزهای عجیب و غریب میخوان! ( شیری که بلند باشه به سه زبان حرف بزنه اونم تخمیرزده نیم پیمانه ….  آردی که گفتار درمانی رفته باشه یک پیمانه …. شکر سرخ بدون قند حرارت دیده ۲۲۳ گرم! شربت درخت قل قل که تایپ هم بلد باشه سه قطره….. موز دودی دو تا … بعد نگاه میکنی میبینی اونی که نداری و پیدا هم نمیکنی یه کار مهم تو کیکت میکنه. چه میدونم پفش واسه اونه. نمیگذاره خمیر بشه و فلان و فلان…

خلاصه همه اینا رو در نظر بگیرید تا ببینید چرا من رسپی با مواد دم دستی رو دوست دارم.  (بابا یه موجه یه لجظه میاد میره. من اگه راه بیفتم دنبال موادعجیب و غریب دیگه از خیر کیکه میافتم! ) از همین رو وقتی دیدم تو یه رسپی نوشته چیزکیک بدون نیاز به فر خیلی خوشحال شدم. اصلا همین فره رفت کنار حالم خوب شد. بعد موادش خیلی خوب و دم دستی. تنها مساله من این بود که نوشته بود شیر غلیظ شده که من نمیدونستم چیه. یکمی سرچ کردم و از دوستام پرسیدم گفت شیرین عسل جایگزینه. منم خوشحال خوشحال رفتم بیسکویت خریدم و امدم کوبیدم و یکمی فشار فشورش دادم مثلا این اون بیسکویت ته چیز کیکه. مواد خود چیز کیکم هم ریا نباشه نیم کیلو پنیر خامه ای بود که یا یه قوطی شیرین عسل باید میریختی تو همزن برقی. یکمی ابلیمو و پوست رنده شده لیمو و تمام!

بیسکویت اماده بود ما هم مواد پنیر رو اماده کردیم. یه کمی هم اب لیمو و پوست رنده شده لیمو میخواست. ما یکمی زیادی پوست رنده کرده بودیم یعنی غلطی کرده بودیم. این نوشته بود یک و نیم قاشق چای خوری پوست رنده شده لیمو. ما سه قاشق رنده کرده بودیم و بعد یک و نیمش رو برداشتیم باقیش رو میخواستیم بریزیم دور. تو حالت عادی این پوسته دور ریخته میشد. اصلا چیزی نبود اسراف بشه من نمیدونم مادر من چرا احساس کرد حیفه و تا روم اونور بود. زرت باقی پوست لیمو رو ریخت تو مواد پنیر. بعدم گفت هیچی نمیشه خوشمزه میشه. 😐 ما هم این پنیر بعد همینطوری ششششووووورررررر ( دقیقا این صدای اون پنیره بود) ریختیم رو کیک یعنی در این حد شل بود. یه لحظه این مغزه گفت این آیا سفت هم میشه؟ بعد قلبه گفت اره عزیزم! چرا نشه!!! سه ساعته قراره تو یخچال بمونه. حتما سفت میشه.

خلاصه جونم براتون بگه بعد سه ساعت خوچحال خوچحال چای ریختیم که با چیزکیک بخوریم. یعنی اگر این سفت شده بود من هم شده بودم! روح ارواح و اجداد من هم شده بود! جد و اباد من و اونی که رسیپ رو گذاشته بود هم شده بود 😐

یعنی چیز کیک در حدی بود که با ملاقه جمعش کردیم ریختیم تو ظرف. عکس در اینستاگرام هست تشریف ببرید ببینید. حالا کاش فقط قیافه بود. مزه …. وای مادرجان مزه اش!!! میخوای مزه رو حس کنی برو یکمی شیرعسل بردار توش پوست لیمو بریز. بعدش بخور. اولش مزه شیرنی عسله تهش مزه تلخ پوست لیمو . خعلی هم خوب بود یعنی. من فقط اشک تو چشمم جمع شد که برادرم چطوری خورد و هیچی نگفت.

من که لب نزدم و هی غر زدم. بعد گفتم بریزیم دور. مادر گفت نه من درستش میکنم. بعد رفت بیسکویت پتی بور اورد این چیزکیک خوب من رو هم زد به عنوان کرم گذاشت لای دو تا بیسکویت. هر کی هم میاد خونه براش میاره ازش بخورن و تازه میگه خوششون میاد.  عکس اینا هم تو اینستام هست. دیگه فامیل مدنظر داشته باشن یه مدتی اینورا نیان انشاله به زودی تموم میشه.

خلاصه این دو تا مطلب رو گفتم که رزومه من بود برای پذیرش سفارشات شما. فقطم سفارش کیک برا عروسی میپذیرم . فک نکنید من از اون دم دستی ها باشم نههههه داداش سنگین بیا برام ….. (: (با صدای جناب* خان بخونید)در تمام مطلب هر جا من نوشتم رسیپ شما بخون رسپی

 

 

ساعت یک و نیم صبحه. خانومها تو پذیرایی نشستن. سینی چای رو زمینه. یه عده رو مبل یه عده نشسته یکی دو نفرم دراز کشیدن. طاها پسرخاله سه ساله یهوی وارد پذیرایی میشه و میاد سمت ما. داد میزنه دست و عولااااا (دست و هورا) بچه مهدکودکی همین میشه! ناخوداگاه همه ما خانومها با هم دست میزنیم و هورا می‌کشیم. طاها ذوق میکنه. نگاه میکنه بهمون و یه مرتبه میگه صلبات. با خنده همگی صلوات می‌فرستیم. طاها خوشحال و ذوق زده داد میزنه دست و عولااااا. همه دوباره دست میزنن. من با بالش میزنم تو سر خودم میگم ول کنید تا صب سرویسمون میکنه. همه می‌خندن.

خاله میگه برو به مردا بگو

طاها میره تو حال. اونجا مردای بزرگ بازی میکنن و جوونا نشستن پای ایکس باکس. یکی هم روزنامه ورق میزنه. سینی چای هم رو میزه. صدای طاها میاد داد میزنه دست و عولاااا. صدای نمیاد چند لحظه بعد صدای یکی از مردا بلند میشه. یکی بیاد این بچه رو بگیره کار داریم (مدیونید فکر کنید کارشون همون بازیه)

ساعت دو نیم صبحه دو تا از دخترا به یه موضوع الکی گیر دادن قهقهه میزنن. یکی دیگه داره موهاش رو می بافه. یکی از دختردایی‌ها، ایلیا (پسر دایی دو ساله، کوچکترین نوه خانواده) رو خوابونده رو زمین و بلوزش رو زده بالا به شیکمش فوت میکنه. ایلیا ریسه میره از خنده. طاها که مدام در حرکته یهویی از حال میاد تو پذیرایی و وحشت زده میره خودش رو میندازه رو سر دختردایی و داد میزنه – ایلیا رو نخور – وزن طاها با کله دختر دایی به رو شکم ایلیای اضافه میشه! سیستم دفاعی طاها نکشت زنده هم نمیگذارت (:

ساعت سه صبحه. برادر ۱۷ ساله ایلیا دستاش رو میگیره و سرپا نگهش میداره. ایلیا که لرزان می‌ایسته ازش دو قدم فاصله میگیره میگه بیا. ایلیا سه قدم به سمت برادرش بر می‌داره و می افته. برادر میگه ای بابا راه برو دیگه. میگم دو سه روز دیگه صبر کن. راه می‌افته. میرم رو کاناپه می‌شینم. طاها میاد بالا کنارم شروع میکنه به بالا و پایین پریدن. تا به خودم بیان با سر میافته پایین. از وحشت سکته میکنم! از جا می‌پرم بلندش کنم می‌بینم  خودش پامیشه دوباره از کانابه می‌خواد بیاد بالا. می‌گم نیا بالا می‌افتی. دستم رو میزنه کنار میگه: نه بیفتم! 😐

ساعت سه و نیمه. یکی داره گوشه اتاق برا خودش قران می‌خونه. طاها دور خودش می‌چرخه. ایلیا چهاردست و پا میره سمت دیوار و به دیوار گاز میزنه! یه مرحله پیشرفت کرده قبلا لبه مبل و میز و گاز میزد. تو کار چوب بود حالا رفته تو کار مصالح… ماداریم حرف میزنیم. ایلیا دیوار رو ول میکنه چهار دست و پا از اتاق میره بیرون. یه دقیقه بعد صدای یکی از خانومها میاد. ایلیا رو بگیرین. تا به خودمون بجنبیم ایلیا رفته بالا سر بابابزرگ که خوابه و با دست کوبیده تو صورتش. همه میدون سمت بابا بزرگ و ایلیا. بابابزرگ از خواب پریده ایلیا رو بغل میکنه. به هم میخندن.

دارن سفره می‌ندازن. طاها میره زیر سفره. طاها رو میکشیم کنار. سفره رو میندازیم ایلیا میاد روش می‌شینه. یکی ایلیا رو برمیداره جاش سالاد میگذاره. همه میشینن دور سفره. همه هستن ولی جای یکی خالیه. عجیب خالیه. دیگه مادربزرگ نیس که روی تختش بشینه و مراقب همه چی باشه. مراقب باش بچه پاش به چای نخوره. زیر گاز رو کم کنید برنج ته نگیره. بلند نخندین همسایه رو اذیت می‌کنین نصفه شبی. هندوانه به اندازه هست برای سحری؟ شوخی الکی نکنید پاتون میخوره تو صورت هم.

دو تا فرشته کوچیک داریم که انقدر وجودشون پررنگه جای خالی مادربزرگ کمتر به چشم میاره. البته محاله کسی یادش بره اما فرصت غصه خوردن نمیدن. هنوز هم گاهی یکی بغض میکنه. یکی میزنه زیر گریه. یکی میشینه عکسهاش رو نگاه میکنه. گاهی خاطراتش رو تعریف می‌کنیم. می‌خندیم یا گریه می‌کنیم.

اذان گفتن. می‌خوان بخوابن. دو نفر همچنان دارن به هم لگد میزنن (عضو باشگاه رزمی هستن! نه الاغ البته) دخترا کنار هم دراز کشیدن پچ پچ می‌کنن و ریز می‌خندن. ایلیا و طاها همچنان بیدارن. وقتی میگیرنشون تا بخوابوننشون جیغ میزنن و اعتراض میکنن. سحر هم گذشت این دو تا نخوابیدن!

ایلیا و طاها رو مصور می‌تونید تو اینستاگرام من ببینید.

moha.khaloo

 

 

اونا و ما

۲۰ خرداد ۱۳۹۴

یه عده هستن، که آدم‌های خوبی هستن. اینها وجودشون برای شما مفیده. این آدم‌ها در زندگی نگاهشون به دهن شماست. شما تصمیم بگیری یک کاری بکنید اینا رفتن انجام دادن، ظرفاشم شستن. مثلا شما به یکی دیگه بگو که میخوام برم از این کفشا بخرم. فردا پای این عزیز می‌بینی. بگو میخوام موهام رو رنگ آبی کنم. فردا دوستمون با موی رنگ آبی میاد. بگو میخوام لاغر شم. ایشون از همون لحظه دیگه لب به غذا نمیزنه. اینا در حالی هست که ممکنه شما از صرافت انجام اون کار بیفتی. یه چیزی گفتی و بعد حس دنبالش رفتن رو نداشتی. اما اون دوست خیلی از شما جدی تر به تصمیم‌هاتون عمل میکنه. متاسفانه یا خوشبختانه من از این قبیل دوستان کم ندارم اوایل ناراحت میشدم اما الان خوشحالم. میدونید این عزیزان باعث میشن شما به این نتیجه برسی که همه تصمیم‌هات هم درست نیست و یه جاهایی ایراد داره. مثلا کی کتونی رو با یونیفورم اداره می‌پوشه!!
این عزیزان دچار یه سندرمی هستن به عنوان سندرم من قبل تو این کار رو انجام داده بودم. این ها رو اذیت نکنید اینا تصمیم ندارن. از تصمیم دیگران استفاده میکنن.

در کنار عزیزانی که در بالا گفتم یه سری عزیزان هم هستند که دچار سندرم تک بودن هستند. اینا معمولا اگه شما کاری رو بکنی دیگه انجامش نمیدن. حتی اگه تصمیم خودشون هم بوده وقتی ببین شما اون کار رو انجام دادی دیگه سراغش نمیرن. اینا از شبیه بقیه بودن بدشون میاد. دوست دارن تصمیمشون مال خودشون باشه. وقتی ببینن دستمالی شده دیگه میندازنش دور حتی اگه خیلی براشون مهم بوده باشه. این افراد معمولا همیشه در محیطی قرار میگیرن که اون افراد هستند. اصلا این دوتا جذب هم میشن.
من از این دسته هستم و دچار سندرم ادای من رو در نیار لامصب! خوبم نمیشم…

اجاره در شهر هرتان

۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۴

زندگی پر از لحظه های غریباست. لحظه های که هیچ گاه احساسش نکرده ای و روزی فکر نمیکردی احساس کنی. لحظه های بکر!

هیچ گاه فکر نمیکردم روزی در زندگی ام برسد که با ۵۰ میلیون پول رایج این مملکت به دنبال خانه ای کوچک برای اجاره بگردم و احساس حقارت بکنم. دروغ نمیگویم. کافی است منطقه ۲ تهران بیاید و به یک معاملات ملکی بروید و بگوید ببخشید جناب یک نفر آدم هستم!! به دنبال یک خانه کوچک هستم و ۵۰ میلیون هم می توانم رهن بدهم. باور کنید یک طوری می شود که اخر احساس میکنی توی قوطی کنسرو لوبیا ذغال و اسپند ریخته ای آمدی توی دکانشان برای گدایی!

وقتی از املاکی ها ناامید شدم رو آوردم به اگهی های روزنامه همشهری. میگفتند خانه خوب به همشهری نمی افتد گفتیم نه بابا گاهی برخی بی واسطه اقدام میکنند. از این رو کار هر روزمان شد ورق زدن روزنامه همشهری در قسمت اجاره از زیر ۴۰ متر تا ۶۰ متری. مساله اینجا بود که من فقط یک محدوده کوچک داشتم برای گشتن. محدوده ای حدود صد متری شمال و جنوب و شرق و غرب مادرم که ناراحت رفتن من نشود. راستش خانه خودم هست ولی دور است و من نمیخواهم رفتنم از پیش مادر به قیمت غصه خوردنش باشد. برای همین هی اپشن اجاره خانه ام محدود شد. کوچک، رهن کامل؛ نزدیک مادر و … نگرد گشتیم نبود!

میدانید باید به دنبال خانه باشید تا بفهمید در کجا زندگی می کنید و اینجا خود هرت است فقط بلند نمیگویند دست درش زیاد نشود!

یک روز در عین ناامیدی در همشهری چشمم افتاد به خانه ای که ادرسش دو قدم اونور تر بود. رهنش هم اندازه جیب من. زنگ زدم و قرار ملاقات گذاشتم. در مشخصات خانه نوشته بود سوییت ۴۰ متری ۵۰ رهن کامل. به آقا گفتم مشخصات خانه چطور است گفت عالی. نورگیر و مناسب حال شما! ادرسی که داده بود از دو قدم اولی که گفته بود یک صد قدمی دور تر بود. مهم نبود. گفتیم سوییت است ۴۰ متری و نورگیر و مناسب حال ما! یک اقای امد دم در و ما را راهنمایی کرد برای دیدن سوییت. ما به دنبال اقا روان شدیم و بی اغراق و با اغراق چیزی حدود ۲۳۴ پله به داخل زمین فرو رفتیم. در وهله اول گرمای شدید و نمداری به صورتمان خورد که به خاطر نزدیک شدن به هسته زمین خیلی غریب نبود اما چیزی که گیجمان کرده بود این بود که آن محوطه با احتساب ارتفاع اش باز هم ۴۰ متر نمیشد و زور میزدی میشد ۲۵!! بعد البته که خوب سوال مسخره ای بود ولی فقط برای اطمینان از خر فرض شدن خود توسط آقای که پشت تلفن از نور گیری سوییت میگفت پرسیدیم ببخشید نور از کجا میاد داخل این محیط؟ ( به نظر من از هسته زمین احتمال بیشتری داشت تا از خورشید!) ولی اقایی با خوشحالی دوید سمت یک پنجره و پنجره ای که رو به دیواری سیمانی باز میشد رو باز کرد و اونجا به من نشان داد که اگر مثل مارمولک بچسبم به دیوار میتوانم یک فضای سه سانتی رو به آسمان ببینم!!! و جالب اینجا بود که این دخمه را خیلی بیشتر از مبلغی که من اینجا نوشتم قیمت گذاشته بوند.. انجا بود که من برایم سوال شد که من نگران حالم شدم!!

یک بار دوستی خبر داد که در شهرک خودشان خانه ای گذاشته اند برای رهن به مبلغ پول من. جوانی رعنا با منت!!! امد در را برایمان باز کرد و خانه را نشانمان داد. تنها راه نور به خانه در ورودی بود!!! فضای خانه خوب بود ولی توی مغز من نمیرفت یعنی چه!!!! یعنی اگر بخوای ببینی هوا ابری است یا بارانی یا اصلا گور بابای هواشناسی!!! بفهمی روز است یا شب باید در خانه را باز کنی!! و سبیل به سبیل عابر پیاده شوی! بعد فقط به خاطر اینکه اینجا است این قیمت را رویش بگذاری!!!! بعد پسرک میگفت زود جواب بدهید یک زوج فردا ساعت یک میخواهند قرار داد ببندند منتظریم ببینیم کی بالاتر میگوید!!! ( البته از من به شما نصیحت زیاد باور نکنید. معمولا همه خانه ها یک مشتری پایش خوابیده فقط درد دارند در را به روی شما باز میکنند )

یک بار رفتم خانه ای که برای من زیادی بزرگ بود و دو خواب داشت اما عاشق صاحب خانه شدم که ده دقیقه اول داشت از معایب خانه برایم میگفت که من با اطلاع جلو بروم و او مدیون من نشود. خدایا درد و بلای این پیرزن را بکوبد توی دهن انهایی که سگ دانیشان را با این قیمتها میگذارن برای همنوعانشان.

چند خانه دیگر هم بودند که به محض اینکه میفهمیدند من تنها هستم میگفتند نه خانه به مجرد نمی دهیم. شاید باید دروغ میگفتم! که نمی توانستم و میگفتم بسیار خوب به هر حال من تنها هستم و خدانگهدار! نمیدانم مجردها چه میکنند که متاهل ها نمیکنند! از من به شما نصیحت اگر خانه ای داشتید برای رهن و مجردی زنگ زد اول ببینیدش بعد بگویید نمیدهم. دفعه اول هم با من چنین کردند حالا صاحب خانه قبلی برایم دنبال خانه میگردد. همه ادمها را با یک چوب نرانید. اونوقت وقتی صحبت از تمدن بشود همینها در صف اول میایستند و ادعا میکنند جهان سومی نیستند.

تمام مدتی که در اگهی ها دنبال خانه بودم یک اگهی فیکس انجا بود که برای خودش پیشکسوتی بود و هست! انقدر دیده بودمش حفظش بودم. یکی خانه گذاشته ۴۵ متر در میدان کاج ۲۰ میلیون رهن ماهی ۳ میلیون تومان اجاره. کسی هم نمیرود رهنش کند بدبختی!

از اینها بدتر عاشق بنگاهی ها هستم! توی چشمش زل زدی میگویی من انقدر دارم! توی چشمت زل میزند میگوید یک جا دارم ۱۰ رهن و یک و هشتصد اجاره بریم ببینیم؟ اونوقت است که تو به دور و برت نگاه میکنی تا ببینی این دارد با کی حرف میزند و وقتی مطمین شدی با تو است انوقت تو به دور و بر او نگاه میکنی تا مطمین شوی به همین فرد همین الان گفتی چقدر میتوانی بدهی!!

کلا متوجه شده ام خانه های که برای اجاره میگذارند از انچه که در آگهی می بینید به شما خیلی دورتر است فقط باید ببینی طرف از کجا خواسته به شما آدرس بدهد. قیمت ها هم براساس قانون یک هشتم قیمت خانه به اضافه دلم خواست و هر چی عشقم کشید و همینه که هست!! می باشد.

بگذریم اخر سر این وسط یک بنگاهی وقتی فهمید من دو سال مستاجر دوستش بودم و میدانست صاحب خانه قبلی از من راضی بود خانه خودش را بهم معرفی کرد. حالا من مبلغی را در بانک میگذارم و مبلغی هم روی سود بانک میگذارم تا ماهی یک میلیون تومن کرایه بدهم تا نزدیک مادرم باشم. البته این خانه دیگر نور دارد و دخمه نیست. اندازه اش هم برایم زیاد است ولی ارامش مهم است که آرامش دارم و داریم …. خدایمان هم بزرگ است (:

ز احوالات خیر رسانی

۸ اردیبهشت ۱۳۹۴

ارباب رجوع می‌رفت دستشویی ما خوبان! از اونجای که ما نباید خیرمون به کسی برسه حتی در حد پیشاب تصمیم بر این شد که کلید در دستشویی رو عوض کنند. کلید رو عوض کردند و کلید چون از روی یک در دیگه باز شده بود در دور اول قفل نمیشه و باید دو بار بچرخونیش. اینطوریه که ما موقع ورود به دستشویی دو دور کلید رو می چرخونیم  در باز بشه بعد میریم تو کلید رو میگذاریم تو قفل در دو دورم اینجا می چرخونیم.
باور کنید این پروژه انقدر زمان بر و حساس هست که گاهی احساس می‌کنیم داریم قفل گاوصندوق بانک مرکزی رو باز می‌کنیم، دو تا به چپ سه تا به راست یه بار بکش جلو یه بار بده عقب …. بدتر از اون اینه که یکی مثل من که یک موقع های یک تیک وسواسی ریز داره بعد از درگیری با کلید احساس الودگی بهش دست میده و مجبوره دوباره بره دستش رو بشوره. یکبار داخل شسته یک بار خارج! کلا تمام این مراحل باعث شده از دستشویی رفتن ناراحت بشم و ترجیح بدم تدابیری اتخاذ کنم! که کمتر نیاز به اون محیط پیدا کنم.
دیدی یه موقع های یک چیزهای رو توی جامعه جا به جا میکنن که احساس میکنی طرفی که این قانون رو گذاشته هیچ وقت اون شرایط رو لمس نکرده!! مال ما هم همینه اینایی که بانی عوض کردن قفل بودن هیچ وقت بی جا تنگشون نگرفته (:

حالا اصلا خیرتون هم نمیرسه نرسه!! چرا دیگه دستشویی رفتن ما رو تبدیل به حل معما کردید!!! یه مرحله رو رد کنیم بریم مرحله بعد تا برسیم به غولش! حالااگر بین مراحل نسوزیم!

به به سلام دوستان!!

من دو سه ماهی نبودم میدونم! اتفاق خاصی هم نیفتاد. چند تا مازراتی خریدم و فروختم! یه دو تا خونه معامله کردم. دکترا گرفتم! چند تا سفر به خارج از کشور داشتم. داروی درمان ایدز رو کشف کردم، با ظریف تو مذاکرات شرکت می‌کردم!

از خیال که بگذریم، در این مدت فقط دفاع کردم و عید شد و عیدم گذراندم و الان دنبال اجاره یک خونه کوچک هستم که خدا رو شکر انقدر مملکت صاحاب داره توی شهرک غرب و سعادت آباد با ۵۰ میلیون رهن نمی تونم یه خونه ۴۰ متری پیدا کنم ((:

درگیری خاصی ندارم روزمرگی هامه. گفتم بزارم جابه جا بشم برگردم که دیدم امروز حادثه آفرین بود و گفتم دلیلی بشه برای بازگشت من. من از اینجا نمیرم اگرم دیر بیام باز هستم. سعی میکنم زودتر بیام ولی نه اینکه درگیر باشم نه والا آپولو هوا نمیکنم فقط کمی تنبل شدم و کمی هم تنبل شدم! جز این دو دلیل میتونیم یکمی هم تنبلی رو بهش اضافه کنیم که این مورد آخر خیلی تاثیر گذار تر بود.

اما دیدید یه روزهایی روزهای خاصی هستن؟ امروز از اون روزها بود. صبح من سویچ و عینک دودی و ام پی تری رو گذاشتم جلوی چشمم که یادم نره هیچ کدومشون رو. مشاهده شده این سه تا گزینه علاقه زیادی دارن به گم شدن!!

بعد ورشون داشتم و از در آمدم بیرون و تا در رو بستم دیدم سوییچ نیست!! هر جا رو گشتم چیزی ندیدم مجبور شدم برگردم تو کفش در بیارم برم تو اتاق و ببینم سرجایی که گذاشتم هم نبود! گاهی اوقات در زندگی اتفاق هایی می افتد که شما به وجود جن در زندگیتان ایمان می‌آورید. سوییچ رو روی میز تحریر پیدا کردم و با تعجب آمدم بیرون.

سه ثانیه مونده بود چراغی که سر آتیه است قرمز بشه. یعنی سه ثانیه مونده بود و به تجربه من میدونستم اون سه ثانیه خودش هفت، هشت ثانیه طول میکشه یعنی روش مکث داره. به هوای اینکه سه ثانیه مونده و مشاهده شده من با یک ثانیه موندن هم چراغ رو رد کردم یکمی سرعتم رو زیاد کردم که یک مرتبه جلوی خودم یه ماشین دیگه دیدم که نفهم چراغ قرمز رو رد کرده بود. من فقط زدم رو ترمز یعنی کاری از دستم بر نمی آمد. خیلی دیر دیدم طرف چراغ رو رد کرده.خدا رو شکر ترمزهای ای بی اس به دادم رسید و ترمزم به موقع گرفت ولی ماشینی که موازی من می آمد به خاطر من دید نداشت به راننده ای که چراغ رو رد کرده بود و کوبید بهش. بد تصادفی شد و من چند ثانیه اول واقعا فکر میکردم خودم بهش زدم. ته ماشینه جلو ماشین من بود و سرشم که همچین خورده بود کج شده بود!! چراغ ما قرمز شد و من چراغ رو رد کردم و زدم کنار. بعد تازه اون موقع فهمیدم که من چیزیم نشده ولی اون دو تا داغون شده بودند. یه مرتبه از صدای داد سرم رو بگردوندم دیدم مردی که چراغ رو رد کرده بود از ماشین امده بیرون و مدعیه که چرا بهش زدن!!!! اونوقت چیزی که معرکه بود این بود که کت چرم تنش بود و زیرشلواری :v

نمیدونستم بترسم یا بخندم!
بیچاره اونی که بهش زد بود یه مرد میانسال متشخص بود اینم داد و بیداد میکرد!!! بعد دیدم کاپوت سمت راننده هم رفته تو خیلی هم ناجور خورده بود. من نمیدونم این بنده خدا امده بود رانندگی یاد بگیره! ماشین دزدی بود! دنبال این بود بزنه به یکی طرف مقصر باشه بیمه بگیره!!! ولی کلا کت چرم و زیرشلواری من رو کشته بود!!!
خلاصه من تصادف نکردم ولی همه مراحلش رو گذروندم!! از زدن روی ترمز و بوق با هم و جیغ زدن و صدا کردن ایمه در کسری از ثانیه  و تپش قلب و لرزش پا روی پدال … فقط مرحله اخرش گیم اور شدم خدا رو شکر (:

باور بفرمایید هنوز سلولهام ریز میلرزه.

 

تاکتیک حمله

۲۹ دی ۱۳۹۳

فک کنم دو ماه پیش بود. هوا یهوی سرد شده بود. منم مسیر هر روزه ام رو میخواستم برم که برسم سرکار. امدم میدون صنعت و از اونجا امدم که سوار ماشین های ونک بشم.

مسیرهای مث ونک که مسافر زیاد داره مسافرکش های شخصی هم میان برای کمک. اون روز هم ماشین های خطی رفته بودن و من مجبور شدم سوار ماشین شخصی بشم. یادمه خیلی هم سردم بود. جلو یک دختر نشسته بود که داشت با تلفن صحبت میکرد! من نفر سوم بودم که سوار شدن و دو طرفم هم دو تا دختر نشستن. دختری که سمت چپم بود و پشت سر راننده به محض اینکه نشست گفت وای چه بوی بدی میاد!

اونموقع راننده هنوز نیومده بود. من به شخصه بوی حس نکردم با اینکه شامه خیلی خیلی قوی دارم. راننده که امد دختره برگشت گفت اقا ماشینتون بو میده ! مرده کمربندش رو بست راه افتاد و هیچی نگفت. دختره گفت لطفا ماشینتون رو ببرید کارواش. مرده گفت اونجایی که ایستادیم فاضلاب بود بوی اونه. دختره گفت نه بوی فاضلاب نیست ماشین شماست.

مرده داشت می پیچید تو همت شرق دیگه یک مرتبه گفت خانم ناراحتی پیاده شو! اصلا چرا همون موقع که بو رو حس کردی پیاده نشدی!

دختره گفت این چه طرز حرف زدنه اقا شما وظیفه داری ماشینت رو تمیز نگه داری. پیاده شو که نشد جواب من! مرده قاتی کرد و گفت ناراحتی پیاده شو. دختره امد همون حرف رو تکرا رکنه یه مرتبه راننده کشید کنار اتوبان و گفت پیاده شو. دختره گفت نمیخوام. مرده خودش پیاده شد دختره بلافاصله در رو قفل کرد گفت پیاده نمیشم شما نمیتونی من رو اینجا پیاده کنی! زنگ میزنم پلیس میاد.

ما که تو ماشین بودیم و تا حالا فقط حضور فیزیکی داشتیم امدیم حضور معنوی هم نشون بدیم و به خودمون یک حرکتی دادیم. من گفتم اقا بی خیال ولش کن. دختره جلویی گفت این چه بحثیه سر صبحی!! سمت راستی من هم همچنان فقط به حضور فیزیکیش ادامه داد.

ما راننده رو راضی کردیم برگرده بشینه و اونمامد نشست دوباره راه افتاد. دختره یک مرتبه شیشه رو تا ته کشید پایین. هوا هم سرد! راننده داد زد شیشه رو بده بالا سرده. دختره گفت نمیدم بوی بدی میاد!! مرده داد زن خانوم چه بویه فقط تو حس میکنی؟ (اتفاقا سوال منم بود!)

ده دقیقه اول بحث سر پیاده شدن دختره بود بعدش سر بالا کشیدن شیشه. هر چی هم مرده میگفت دختره جواب میداد و یک لحظه هم کم نمی امد! منم مژه هام یخ زده بود . صورتم سر شده بود به روبرو نگاه میکردم و از خداوند متعادل به خاطر شروع صبحی زیبا تشکر میکردم!!

تاکتیک راننده تا اون موقع فقط داد زدن بود اما یک مرتبه موضعش رو عوض کرد و در کمال ناباوری من شروع کرد به بیرون تف کردن! یعنی هر یک دقیقه یک تف میکرد تو باد به امیده اینکه باد تفش رو از شیشه عقب بندازه رو دختره!!!

بنده خدا ناکامم بود! یا جهت باد درست نبود یا تفش جواب نمیداد سنگین بود می افتاد پایین یا سبک بود با باد میرفت یا زاویه درست نبود !!! دختره هم عین خیالش نبود و شیشه رو نمیداد بالا.

فکر کن شما سوار ماشینی شدی که راننده هر یک دقیقه از شیشه به بیرون تف میکنه!!! من خودم رسما دل و روده ام به هم پیچیده بود. ولی واقعا نمیدونستم کی رو باید مقصر بدونم. دختره متوهم پررو رو یا راننده خاک برسری رو با اون سیستم حمله اش!!!!

فقط یادمه اولین تابلو ونکی که دیدم با عصبانیت گفتم من پیاده میشم و تا راننده نگه داشت دیدم دختر جلویی و سمت راستی هم با من پیاده شدن. دیگه ندیدم سر اون دختر بوییه چی امد ولی ما سه تا یه مسافتی طولانی تر رو مجبور شدیم بریم اما راضی بودیم. خدا رو شکر هدفگیری راننده جواب نمیداد وگرنه مونده بودیم یه تفم بچسبه به دختره دیگه نمیدونستیم سر ما چه بلایی میارن!!!

خلاصه روز خوبی رو شروع کردم

میدونید من معمولا پاییز تا اوایل بهار موقع راه رفتن به اسمون نگاه میکنم …. از نگاه کردن به کف خیابون وحشت دارم.  بس که روی این قضیه تف حساسم و قشنگ چند دقیقه حالت تهوع دارم اونوقت فکر کنید چه بدبختی کشیدیم!! من اگه جای دختره بودم بو رو به تف ترجیح میدادم! ولی خوب تفاوتهای فردی همینجا خودش رو نشون میده دیگه 😐

امیدوارم زمان خوردن ناهار این پست رو نخونید میدونم باید اولش بگم ولی مرضش به این بود اخرش بگم  :)

 

سلام عزیزان.

از صمیم قلبم ازتون بابت تسلیت های که گفتید ممنونم. روح رفتگان شما هم در آرامش و رحمت باشه انشااله. میخوام از این حال در بیایم پس براتون ماجرایی رو تعریف میکنم.

خارخاسک تعریف کرده بود که بچه دوستش عادت داشته هر جا میرفته با خودش سماور می برده و از ماجرای علاقه بچه به سماور نوشته بود. من وقتی میخوندم نمیدونستم بخندم یا گریه کنم!! دو سالی هست خرس پشمالوی بزرگی گرفتم که شبها بدون اون نمیتونم بخوابم. یک دستم رو میگذارم زیر سرش دست دیگرم رو می اندازم روش و همیشه پای چپم رو می اندازم روش و صورتم رو فرو میکنم تو نرمی صورت گنده اش! فقط اینطوری می تونم بخوابم!!! و اگر دردم مشکل بزرگی و حمل و نقلش نبود از اتاق که بیرون میرفتم با خودم می بردم. تنها دلیلی که باعث شد دیگه از اتاق بیرون نبرمش و نندازمش روی کاناپه و بهش لم ندم این بود که وقتی بر میگشتم توی اتاق و می نشستم سرجام تازه جای خالیش احساس میشد و میدونید چقدر سخته دوباره از جام بلند شم؟
اما بدون استثنا هر شب یادم میره بیارمش کنار خودم چون صبا میگذارمش رو صندلی گردون پشت میز تحریر و هر شب با خشم و فحش بلند میشم از زیر پتو و میارمش تو بغلم. مراسم کشیدن پتوی روی هر دومون هم داستانیه برای خودش. اینکه هر دو یک جا، جا بشینم و دست و پاش از زیر پتو نیاد بیرون سردش بشه هم حرفی داره برای گفتن.
اما بدترین مواقع وقتیه که من واقعا حال ندارم پاشم و دست و دلم رو دراز میکنم که از روی صندلی گردون بکشمش پایین دستم به هر جاش که برسه مشت میکنم و میکشم سمت خودم که مشاهده شده در این حرکت به خاطر اینکه همیشه روی میز تحریر من شلوغه و همیشه یک چیزی ازش اویزونه و و به خاطر کله گنده آقای گیو ( اسم خرسم) همراه با خودش نصف وسایل روی میز هم میاد پایین که یک بار در اتفاقی ناگوار لپتاپم بود که باهاش امد پایین. این ماجراها زودتر از یک دو نصفه شب اتفاق نمی افته و همیشه یک صدای بلندی در سکوت شب همه رو از جا می پرونه.
یک بار هم در اثر کشیدن زیاد من اقای گیو پاره شدن 😐 الان چند جاش پاره اس و یکی از دست و پاهاش کمتر از اونور پف داره و یکی از چشاش شل شده. ولی هر چی هم بشه من بدون اون نمی تونم بخوابم. فقط وقتی اون توی بغلمه تمام وجودم به یک ارامشی میرسه. البته شده پشت کنم بهش و بخوابم ولی حتما باید حضورش رو احساس کنم.
اما اقای گیو فقط برای شب من نیست. صبح ها هم باهاش برنامه دارم. با صدای زنگ که بیدار بشم چون خوابم میاد اولین مرحله بیدار شدنم اینه که پام میشم و با کل بالاتنه میافتم روی گیو. اون بدبخت میره زیر من و یک موقع های هم شده روش سجده کردم خوابم برده و یک موقع های هم فقط بالشتم رو با اقای گیو عوض کردم و دوباره خوابیدم. نمیدونم چه انتظاری ازش دارم که منو بیدار کنه یا در درد من برای بیدار شدن شریک بشه.
اما بازم هست. خیلی اوقات اقای گیو رو گاز گرفتم که صدای گریه ام بیرون نره یا با پرزهای قهوه ایش اشکم رو پاک کرد و همینطوری که توی بغلم بوده باهاش حرف زدم. که خوبی؟ سردت نیس؟ کاش می شد راه بری! همین دیشب وقتی ساعت دو نیم رفتم زیر پتو و چشمام رو بستم و امدم بخوابم و دیدم یه چیزی کمه با اه از جام بلند شدم و در حالی که اقای گیو رو از روی صندلی بر میداشتم خیلی صادقانه بهش گفتم میدونی اگه باهام حرف بزنی و راه بری من اصلا ازت نمی ترسم و تعجب نمی کنم. با من راحت باش اگر می تونی این کارها رو بکنی ترو خدا بکن  …. نمی دونم متوجه شد که من ازش نمی ترسم اگر زنده بشه یا نه به هر حال ولی من راستش رو بهش گفتم.
فکر میکنم یکی از دلایل حاد شدن اوضاع در این روزها این باشه که به لطف شبکه اچ دی برای بار سوم تو این چند روز کارتون اسباب بازی ها رو دیدم.

حالا بعد عکس اقای گیو رو میگذارم تو اینستاگرامم

tmp_27624-2015-01-03 20.55.16-422875137

آدرس اینستاگرامم mimi81gili84

 

سلام

بعد هفت روز امدم که بنویسم. خیلی دلم پره, درد نیست غمه . غم از دست دادن … مادربزرگی که تو پست قبل نوشته بودم تو ای سی یو بستریه الان دیگه بین ما نیست. رفت جای که میخواست بره. مادربزرگم شب اربعین فوت کرد و روز اربعین به خاک سپرده شد. چنان از این دنیا خسته بود که روز تعطیل کارهاش مثل اب روان میرفت جلو. کارهای که تو روز کاری برات انجام نمیدن تو روز تعطیل انجام شد. از بیمارستان تا محل دفنش سه ساعت طول نکشید. جای رفت خوابید که سالهاس کسی رو دفن نمیکنن ولی اون رفت اونجا. زیر یک درخت براش جا پیدا شد.

مادربزرگم مریض بود. خیلی مریض بود و روزهای اخر خیلی سختی کشید. خیلی بی تاب بود. هر کی میرفت ملاقاتش میگفت من رو ببرید خونه. میرفتیم پیشش میگفت خوب بشم بیام خونه. اما لحظه اخری که بچه ها پیشش بودن میگن مادربزرگم یک مرتبه داد زده خدایا بسه و همون موقع تموم کرده. انقدر از ته دل خواسته بره که خدا قبول کرده. مادربزرگی که هنوز هفتاد سالشم نشده بود رفت. دلم میخواد اینجا ازش بنویسم تا شاید دلم سبک بشه که بهش بگم با مرگش باورهای من رو به من برگردوند. منی که از شنیدن اسم حسین و زینب و حادثه کربلا به خاطر شرایط زمانه خسته شده بودم باور کردم که الکی نبود عشقت به حسین. واقعا انقدر حسین حسین کردی که اخرم وقتی رفتی که همه شوکه شدن. دم اذان دفن شدی, دم اذان رفتی.

چقدر اذیتش میکردیم که بسه برای ۱۲۴هزار پیغمبر نذری داری!! عدس پلو, حلیمی که چند دیگ میشه و از سراسر تهران میان سراغش, شیرکاکایو و کیک, آش رشته … ۲۰ روز خونه ات رو سیاه میزدی . اسم حسین که می امد چنان اشک میریختی که فکر میکردن بچته.

مادربزرگ ساده و بی سواد من. که هر چه در توان داشت داد تا جهاز بده برای دختران, سیسمونی جور کنه. اگه فلانی نداشت و یخچالش سوخته بود شده به زور از بچه هاش پول میگرفت که برای اون یخچال بخره. دلش دریا بود, نه که داشته باشه نه زندگی معمولی داشت اما خدا میرسوند. سالها بود زمین گیر شده بود و کارگر داشت. بعد به همه میگفت فلانی سیده بهش بی احترامی نکنید. به جدش بی احترامی نکنید. برای همین وقتی فوت کردی رفتم دیدم نشسته تو اشپزخونه گریه میکنه. گفت من ۱۵ سال باهاش بودم. هیچکی به اندازه من کنارش نبود. مادرم بود/حالا من چیکار کنم؟

شبهای عزاداری امام ها میخندیدیم اخم میکرد میگفت گناه داره نخندین. ما بدتر می خندیدیم و سربه سرش میگذاشتیم. مینشست یک گوشه و با دستوردادن دنیا رو هدایت میکرد. اگه شلوغ میکردیم میگفت صداتون نره بالا مردم رو اذیت نکنید. میخندیدیم میگفتیم ما مستاجریم یا صاحب خونه؟ کارگر می آمد به دخترا و عروسا میگفت براش چای و میوه ببرن و دست تنها نگذارنش میگفتیم کی کارگره کی صاحب کار؟ توی خونه اش بوی غذا در می آمد میگفت ببرید بدید همسایه بو بهش خورده … وقتی نذری داشت سفارش میکرد کسی رو دست خالی از در خونه من نفرستید بره. شب خواب میدید فلان بچه یتیم نذری بهش نرسیده صبح بلند میشد میداد ببرن در خونه اش! همیشه دردش در مردم بود. کی داره کی نداره.

نه اهل فلسفه بود نه دانش نه می تونست قران بخونه. ساده بود. دلسوز مردم بود. برا همین روز ختمش تو مسجد نزدیک هزار و خرده ای امدن و دلمون رو اتیش زدن. اینا مادربزرگ من رو از کجا میشناختن؟ هر کی می آمد میگفت مادر شما نبود فقط , مادر همه ما بود. همه میگفتن حیف بود که رفت. برای این محله حیف بود رفتنش. وقتی جنازه اش رو اوردن محله غوغا شد. همه ریختن بیرون مردمی که نمیشناختن تعجب کرده بود چه خبر شده اینجا. کی هست که این همه ادم امدن پشت جنازه اش.

من ساکت بودم و ساکت اشک می ریختم اما وقتی روی دست اوردنت توی خونه دیگه نتونستم. دلم شکست از رفتنت. باورم نمیشد اینطوری بیارنت. دلم برات تنگ شده. دلم میخواد برگردی و بشینی روی تختت. اما وقتی به روزهای بیمارستان فکر میکنم وقتی میدیدم انقدر دست و پات ورم کرده که ازشون خون میزنه بیرون میگم راحت شدی. انقدر خیالت راحت بود که بی دردسر رفتی.  کارهات جلو جلو درست شد با اینکه انتظار مرگت رو نداشتیم اما همه چی با ابرو تموم شد. فقط ما موندیم و جای خالی تو. ما موندیم و گریه های پدربزرگم که میگه مونسم رفت. ما موندیم و بی تابی های مامان من … مامانم هر جور بود خودش رو میرسوند پیش مادربزرگم. اما روز مرگش تنها روزی بود که نرفت و شاید خواست خدا بود که اون صحنه رو نبینه.

من و مامان خونه بودیم که شوهر خاله ام زنگ زد و گفت مامانت رو بیار بیمارستان گفتم چی شده؟ گفت حال مادر خوب نیست بیار مادرت ببینه اش. قلبم لرزید گفتم فوت کرده؟ گفت خدا صبرتون بده. از شانس من بود که باید این خبر رو به مامانم میدادم. پدرخوانده و برادرم تلفنشون رو جواب نداده بودن قرعه به من افتاده بود. تلفن رو که قطع کردم رفتم توی اتاق مامانم ایستاده بود داشت نماز میخوند. قبلش به من گفته بود حالم بده میخوام برم برای سلامتی مادر نماز بخونم. چی میتونستم بگم؟ رفتم جلو و همونطوری بغلش کردم. یک مرتبه مامانم نمازش رو شکست جیغ کشید و مادرش رو صدا کرد … سخت بود خیلی سخت.

بعد فوت بابام, مادربزرگم نزدیک ترین کسی به من بود که فوت کرد … من هنوز باور نمیکنم. هنوز احساس میکنم بر میگرده خونه. اگه بی تابی نمیکنم برای اینکه میدونم راحت شد. به ارزوش رسید. روز اربعین رفت. هر کی هم تو خواب میبینش میگه خوشحاله.

نمیخوام کسی رو با این نوشته ناراحت کنم. اما میخواستم بنویسم تا دلم سبک بشه… شاید سبک بشه.

یک ماه

۱۶ آذر ۱۳۹۳

دوستان قسم دادن پست بگذارم. (:

میدونید گاهی نمیشه نوشت. گاهی در عین بیکاری سرعت خیلی شلوغه. گاهی فقط زمان میگذره و تو نمیدونی باید چه کنی. توی این یک ماه که گذشت شرح مختصری براتون بدم

– مادربزرگ یک ماهه بیمارستانه. یک مدتی را در ای سی یو. سخته دیگه، سخته دیدن حال بد عزیزانت. همه کما بیش تجربه کردید دیگه گفتن نداره

– درگیر یک رابطه احساسی بی نتیجه شدم. اقای محترم همون رو درخواست داشت که این روزها هر ننه قمری از یک موجود مونث میخواد. گفتم نه ولی بعد مدتها شعله احساسم زبانه گرفت و بعدش هم با پناه بردن به خدا خاموش شد. واقعا خدا کمک کرد وگرنه من اینطوری نیستم که راحت دل ببندم راحت دل بکنم.

بعدش دوباره درگیر یک رابطه دیگه شدم. رابطه که میگم نه اونچه که شما فکر بکنید اونچه که من بهش میگم رابطه یعنی اشنا شدن با یک نفری که ازش خوشت امده و سنجیدن طرف. این یکی حرف هر ننه قمری رو پیش نکشید ولی خوب با ایده ال من خیلی فرق داره. خوشگله بسیار زیاد و مانکن هم هست. قد و قیافه عالی ولی …. من نمیدونم باید چی بخوام از خدا! پول؟ قیافه؟ تحصیلات؟ شعور؟  واقعا موندم پولدار رو به خاطر قیافه رد میکنم. قیافه دار رو به خاطر پول. تحصیل کرده رو به خاطر نداشتن شعور و  با شعور رو به خاطر اینکه نه قیافه داره نه پول نه تحصیلات…. فقط باید دعا کنم خدا خودش کمک کنه چون من عادت کردم دل نبندم عادت کردم اعتماد نکنم عادت کردم زود سرد بشم نمیدونم شاید اخر و عاقبت برم تو خونه خودم بشینم و گربه نگه دارم …

نمی تونم دل ببندم دیگه!! مشکل از منه واقعا؟ یا هنوز اونی که باید نیومده سراغم!

– پایان نامه تموم شده و باید پرینت بگیرم ببرم بدم به استاد. خود دانشگاه اینبار دنبال من افتاده. اخه من کارم اماده بود به خاطر یک درس کاراموزی فردی که دو ترم استاد نداشت من نتونستم دفاع کنم. حالا فقط باید  از پایان نامه پرینت بگیرم که با توجه به شناختی که از من هست میترسم یک ترمم این پرینت گرفتنه طول بکشه!!

– از اونجای که دیروز یک رابطه نیمه بند رو که خواستگار هم بود قطع کردم الان نمیدونم چه احساسی دارم. نه دلم تنگه نه ناراحتم فقط کلافه ام … دیگه نمیدونم کنار یک مرد بودن به من ارامش میده یا نه!! من ضد مرد نبودم و نیستم ولی یک جورایی دیگه دارم کم میارم.

– گفته بودم موهام رو بلوند کردم؟ اینجا نگفتم ولی موهام بلونده و فکر نکنم دیگه برگرده به رنگ مشکی …. فعلا نه. موهام کوتاه کوتاه و بلونده … یک بار یکی گفت توی یک کتابی نوشته بوده دختری که موهاش رو میره پسرونه کوتاه میکنه میخواد به اطرافیان بگه چیزی برای از دست دادن نداره. من قبل کوتاه کردن موهام در این حد هم گفته بودم اینو!

– ۲۰۰ صفحه از رمان (زندگی سرمه) نوشته شده میخوام بشینم تمومش کنم و برم دنبال ناشر درست و حسابی. ناشر کتاب شکرابم که دیگه شورش رو در اورده … کاش بتونم کتابم رو ازش بگیرم!! نمیشه؟

– دیگه همین فعلا …  یک چیزی از خودم کشف کردم …. حرف زدن و گلایه کردن از یادم رفته. دیروز من نمیتونستم حرف بزنم. هر چی گفت حرف بزن من نتونستم … یک دنیا حرف داشتم ولی لال بودم. بعد توی ماشین بغضم ترکید و تمام!!! دیگه اصلا یادم نمیاد قبلا گلایه میکردم یا نه. ولی الان با التماس یک کلام حرف بشه از دهنم کشید. انگاری فکر میکنم حرف زدن بی نتیجه باشه دیگه. فکر میکنم به اینکه درست کردن و تغییر کردن دیگه معنایی نداره برام! زیادی خودساخته شدم! نمیدونم!

– دارم زندگی میکنم دیگه. زندگی من هم اینجوریه. خدا رو شکر که کنار خانواده ام هستم. شادم، میخندم و در لحظه زندگی میکنم هر چی پیش آید خوش اید (:

فعلا

نوشته‌های بعدی »

تماس با گیلاس خانومی

    ایمیل گیلاسی

    تماس با گیلاس خانمی

کتاب های گیلاسی

    کتابهای گیلاسی

خوراک گیلاسی!

    فید

دوستان گیلاسی

 

بایگانی

آمار بازدید