یک رمضان دیگر …

۳۰ تیر ۱۳۹۳

سلام عزیزان

فقط آمدم بگم من زنده ام اما درگیر پایان نامه هستم. اگر درگیر پایان نامه نباشم هم روزه ام و همون یک ذره جون و انرژی که داشتم در طول ماه رمضون از بین رفت!!

قبلا با وزن ۵۸ بعضن ۵۹ کیلو نمی تونستم روزه بگیرم و معده درد پدرم رو در میآورد!! حالا نمیدونم چرا با وزن ۵۳!! (البته بگم بعد از ۱۷ ساعت نخوردن هیچی جز هوا ترازو بنده رو ۵۳ نیشون میده وگرنه ۵۴ فیکسم معمولن!) نه معده درد میگرم نه مرض نگران کننده دیگه ای که باعث شه روزه نگیرم!!

روزه هم که خوب امری کاملا اختیاریه و من خوشم میاد از زمان افطا رو سحرش و احساس خوبی بهم دست میده. کلا دوست دارم بعد محرومیت کاری رو انجام بدی که نمی تونستی و برام لذت بخشه. واقعا از افطار تا سحر بهم خوش میگذره!

البته عملن از سحر تا افطار اف هستم. بدبختی اینجاست که شبا تا سحر بیدارم و فرقی نمیکنه فرداش برم سرکار یا نرم. ساعتهای ۴ و نیم صبح میخوابم و ۷ و نیم بیدار میشم ( دیگه لازم نیست بگم با عصای موسی از زمین جدا میشم دیگه!) با گریه میرم سرکار! معمولن سرکار من با خوردن چای و قهوه تازه بیدار میشم! نمیدونم چی داره تو این قهوه که به محض اینکه از گلوم پایین میره چشمام باز میشه و مغزم هوشیار میشه!! قبلش عملن همچنان خوابم فقط ادای بیدارها رو در میارم.

حالا شما فرض کن ماه رمضون هم باشه و با این همه ساعت زیادی که من خوابیدم بری سرکار! از چایی و قهوه هم خبری نباشه!! (بارها خواستم به خدا مطرح کنم که اون چای و قهوه اول صبح به نیت شفاس و اصلا معنی خوراکی نداره و خوردن یکیش نبایستی روزه رو باطل کنه! ولی میترسم به اندازه خودم قانع نشه! )

تا بیام خونه از کمبود چای زجر میکشم و وقتی هم میرسم خونه میخوابم بخوابم که همش میترسم شب خواب نبره و سعی میکنم نخوابم که خوب فرقی نمیکنه و کلا باز شب خوابم نمیبره!! ( دلیلشم انرژی زیادی هست که تخلیه نشده باقی مونده. تو روزهای عادی من از فاطمی تا ولیعصرو از ولیعصر تا انقلاب و بعضی شبها یک ساعت در پارک پیاده میرم و پیاده روی میکنم تا شب ساعت دوازه که سر بر بالین میگذارم انرژی کمی داشته باشم و خوابم ببره. اما تو ماه رمضان سعی میکنم تا جای که مقدور باشه راه نرم و تمام مسیرها رو با تاکسی تا دمم در میرم! که خدایی نکرده گشنه و تشنه نشدم و دقیقن نمیدونم فلسفه این روزه گرفتنم چیه  ((:  البته از شما هم نپرسیدم و ترجیح میدم ندونسته از دنیا برم و من رو وارد بحث های الکی که نه من حرف شما رو گوش میدم و نه شما حرف من رو گوش میدی نکنید ((: ) و اینطوریه که هر سه چهار روز یک بار یکهو شارژم خالی میشه و یک مرتبه میبینی سیزده چهارده ساعت یک سره خوابیدم!!

خلاصه که هستم ولی خسته ام (:

اگر عمری باشه تا چند روز اینده پرسشنامه ام رو میگذرم اینجا بیاید و یاری کنید و دست ما دانشجوها  رو بگیرید که انشااله خدا دستتون رو بگیره (:

فعلا

 

 

ایران در جهان

۷ تیر ۱۳۹۳

یک جا عکس افغان ها رو گذاشته بود نوشته بود این ایرانی هست که به جهان نشون میده رسانه  (مشکل با عکس افغان نیست ما خودمون هم از این تیپ انسانها داریم تو کشورمون) بعد یک جای دیگه عکس ایرانی های که رفته بودن برزیل رو نشون داده بود گفته بود اینا ایرانی واقعین … بعد خارجیا آمده بودن پایین نوشته بودن اینایی که تو برزیل بودن ایرانی های پولدار بودن برا همین خوب به نظر میان … یکی دیگه هم نوشته بود اینا ایرانی های هستن که مهاجرت کردن اون عکسا مال اونایی هست که نتونستن مهاجرت کنن.
چند وقت پیش یک جایی عکس یک دختر چادری بود که با تبلتش داشت عکس میگرفت خارجیا پایینش نوشته بودن فتوشاپه. فامیلاش از خارج براش فرستادن. تو ایران این چیزا نیست …
خوب تا کی ما قراره اینطوری به جهانیان نشون داده بشیم؟ تقصیر کیه؟ بدبختی اینه هر جا عکسی از ایران و ایرانی میخواد توی جهان به نمایش بیاد به خاطر یک سری مسایل احساسی یا میشه یک بچه کار یا یک بچه کثیف و ژنده پوش که نگاه زنده ای داره یا خرابه ها و یا بازار و پیرمردهای توی بازار و … فیلمهای مطرحمون هم که اگر جدایی نادر از سیمین رو نادیده بگیریم باقیش چی بود؟  جنگ و فقر و …
وقتی بحث زیبایی میشه میرن از دشت و دمن و روستا عکس میگیرن یا مستند درست میکنن خوب خوبه ولی هیچ وقت نشون نمیدن همون روستا اینترنت پر سرعت هم داره. یا دست جوون های ایفنه. روستایی و چهارپایان برای ما نماد قشنگیه ولی تصور دنیا از ایران چی میشه؟
خیلی بدم میاد از این تصویری که جهان داره از ما … کاش به جای یک سری برنامه مزخرف رسانه سعی میکرد ایران رو تهران رو کلان شهر ها رو به جهانیان نشون بده.

من نمیگم ما پیشرفته ایم اصلن اینو نمیگم ولی دیگه زور داره وقتی یکی میاد می نویسه اون های که از ایران رفتن برای بستگانشون که توی ایران هستن جنس می فرستن وگرنه ایرانی ها هیچی ندارن…. یا مثلن اونایی که رفتن بازی برزیل ایرانی ها پولدارن اونایی که تو کشورن یه چیز دیگه هستن. آخه جالب اینجاس این دوستان عزیزی هم که از ایران رفتن تصورشون نسبت به ایران همینه. همسایه ما ۲۰ سال آلمان بوده حالا برگشته روزهای اول بیرون نمیرفت از خونه. میرفت هم چاقو با خودش می برد. میگفت مردی بهم نزدیک میشد از ترس پاهام حرکت  نمیکرد.

بهش گفتم بابا به خدا اینطوری نیست … ایران کشور بدی نیست. فقط بد به جهان نشون داده میشه. همیشه اخبار جنگ و بدبختی. زلزنه ایران تو چشم میاد اخبار بدش توسط اون احمقهای که تلوزیون ایران رو تو اونور در دست دارن به جهان نشون داده میشه و جالبتر از اون کسانی هستند که اینور زندگی میکنند و همیشه بدی ها و دعواها و جنگ ها رو نشون میدن. ما خودمونم تف سربالا زیاد می ندازیم. کافیه یک دعوا بشه یا مثلن اعدامی باشه یا سیاست داخلی مشکلی پیدا کنه که به سه زبان زنده دنیا مطلب رو شر کنیم توی اینترنت!

من ایران رو دوست دارم و ناراحت میشم وقتی می بینم نه تنها هیچ تلاشی نمیکنه این دولت که ایرانی که هستیم نه بیشتر نه کمتر رو نشون بده بلکه فقط بدی ها رو های لایت میکنه هم هموطنان اینور هم دوستانی که رفتند اونور …

کاش اگر عکس میگذاریم زیبایی ها رو هم نشون بدیم اگر هنر عکاسی داریم و دوستان خارجی عکسی بگذاریم که بگه ما چی هستیم.

حالا که فوتبالمون به چشم آمد حالا که والیبالمون به این خوبی داره بازی میکنه خودمون هم تلاش کنیم ایران رو درست نشون بدیم.  کنار عکسهای خوبمون از ایران یک پرشین به انگلیسی بنویسم یا فیلمهای درست نشون بدیم. نه همیشه مسخره بازی. الان این مرتیکه فسنقریه چیه (باز هم شراره رو میگم) به کجا رسیده؟ ما این همه دختر و پسر خوشگل داریم ولی بس که تو خودمونیم کار به جای میرسه که علیرضا حیقیقیمون که از حق نگذریم خوبه اینطوری در دنیا می درخشه به خاطر تیپ و چهره. اونوقت کم داریم از اینا تو ایران؟

اگر  انقدر فانتزی فکر میکنید که مثلن فکر میکنید با عکسها و جمله های شما تو فیس بوک دولت عوض میشه و حجاب رو برمیدارن و … به کارتون ادامه بدید ولی یکمی چشممون رو باز کنیم و حیقیت رو ببینیم. همه چی رو دقیقتر ببینیم . ما بدبخت شاید باشیم اما خیلی بدبخت نیستیم …

من نمیگم فقیر نداریم چرا داریم اما سیاست نداریم. یک خانواده با سیاست خانواده ای هست که اگر توی خودشون همدیگه رو هم کشتن وقتی یکی میاد در خونشون رو میزنه حداقل نشون نمیدن که مشکل دارن … ما برعکسیم … اگر مشکلی هم نداشته باشیم ( منظورم این نیست مشکل نداریم!)باید انقدر ناله بکنیم که اگر هم ما رو دیدند بگن اخی الهی!!! ایرانی بدبخت!!

خوب اره ما منتظر میشینیم تا همسایه بیاد مشکلمون رو حل کنه !! اونم میاد …

پ.ن: خیلی درد داره که ایرانی‌ها شده یک عده بی فرهنگ که میره تو پیج این و اون فحش های رکیک می نویسه …

یک استادی داشتیم هیچ وقت به جواب نمره نمیداد به راه حلی که میرفتی نمره میداد. حتی اگر جوابت هم اشتباه بود نمره کامل رو میگرفتی اگر راه حلت درست بود. دیروز راه حلمون درست بود … جواب اشتباه در آمد … و نمره رو گرفتیم نه توی جدول بازیا، پیش مردممون، جلوی دنیا .

دیشب واقعن دلم سوخت برای گلی که خوردیم. آه از نهادم بلند شد. می تونستیم آرژانتین رو ببریم. هیچ کسی باور نمیکرد ایران این باشه. اگر اون گل رو نمیزدند آرژانتین دیگه آرژانتین نمیشد. بچه ها یه جوری بازی میکردن و توپ میگرفتن که انگار ماهی یک بار باهاشون بازی داشتن و براشون هیچی نبود. کی این باور رو در تیم ایران گنجونده بود که میشه اینجوری در برابر آرژانتین بازی کرد؟ که میشه اصلن بزرگ ندیدش! شوخی نبود اصلن بازی دیشب شوخی نبود. خودمون چقدر مسخره کرده بودیم؟ چه پیش بینی میکردیم؟
تا ساعت ۲ صبح صدای بوق ماشینا و جیغ و شادی مردم می آمد … مردمی که باختمون رو جشن گرفته بودند.
بچه های تیم ملی بهتون افتخار میکنیم …

یه چیزی هست خیلی دلم میخواد به دوستانم بگم . خیلی دوست دارم بشینم باهاشون حرف بزنم بگم دوست خوبم, عزیزم اولین راه حل  یک اختلاف مراجعه به دادگاه طلاق نیست. یکمی تلاش کنید یکمی وقت بگذارید اگر نشد بعد اقدام کنید… به خدا خیلی جمله قشنگیه که میگه قبل ازدواج چشمات رو باز کن بعدش ببند.

این چند وقته علت طلاق یه عده رو میشنوم واقعن دلم میگیره. بگذریم از همه حرفها و حدیث ها بدبختی هاش. بابا به خدا نفر بعدی هم همینه. فقط برا نفر بعدی مجبوری بیشتر تحمل کنی. اون صبری که برا اولی نداشتی رو برای دومی باید داشته باشی. اگر اخلاق بدتری داشت باید تحمل کنی چون اگر بخوای دوباره طلاق بگیری …..!!

من از خودم نمیگم از اونچه که یاد گرفتم میگم که دوستان عزیزم پای شخص ثالث رو از زندگیتون بیرون کنید. با کسی که شما رو تحریک میکنه و تایید در مورد مشکلات زندگیتون حرف نزنید. مثلن شما از خواهر و مادر خودت چه انتظاری داری؟ اینکه بیاد طرفداری زن یا شوهرت رو بکنه؟ نه میاد بدتر طرف شما رو میگیره و اوضاع رو بدتر میکنه. کم پیدا میشه آدم عاقلی که بگه بشین سر زندگیت. درستش کن …

اینجور موقع ها که مشکل دارید برید پیش مشاور. به خدا بیشتر از اطرافیانتون کمکتون میکنند. این نباشه که برید طلاق بگیرید بعد برای درمان درد طلاق برید پیش مشاور … هر زندگی یک سیری داره که کما بیش برا همه یه مسیر رو میره. اولش عشقه و عشق هم زمان داره بعدش دوست داشتن هست و عادت .. دیگه این شمایی که بعدش رو چطوری می سازی. خیلی فانتزی فکر نکنید قدر لحظه های خوب رو بدونید و لحظه های بد رو کوتاهش کنید. به جرو بحثا تن ندید. تو دعوا یکیتون سکوت کنید. من نمیگم زن همیشه باید کوتاه بیاد اما از لحاظ روانی زنها مسلط تر هستند توی این شرایط. مردا یکمی زود جوش میارن و زودم میشه خاموششون کرد فقط باید قلق مردت دستت باشه.

این زبون رو بچرخون که یک بار قربون صدقه همسرت بری. چیزی ازت کم نمیشه. انسان نیاز به محبت داره. حتی اونی هم که میگه من از این لوس بازیا خوشم نمیاد باز دوست داره. به حرف و حدیث اطرافیان بال و پر ندید. با هم زیاد حرف بزنید و خواسته هاتون رو تو حرف و در موقعیت خوب بگید.

خانومها خبر بد و یا دلخوریتون از بابت مادرش رو بلافاصله بعد از ورود همسر به خانه گزارش ندید بگذارید یکمی آروم بگیره یه چایی میوه ای چیزی … موقع شامم نگید آخر شب وقتی خودتون بودید دوستانه بگید وقتی تو بغل همید …. اگه جایگاه حرف رو بدونید حداقل۵۰درصد از میزان دعواهاتون کم میشه.

گاهی برای خودتون جشن دو نفره بگیرید. گاهی یک حرکتی بزنید که از روال عادی زندگیتون خارج بشید. دنبال تفریحات آنچانی نباشید. دو تا ساندویچ الویه درست کنید برید یک دقیقه تو فضای سبزی پارکی بشینید بگید و بخندید.

قدر لحظه هاتون رو بدونید. با هم حرف بزنید اگر میدونید مساله ای باعث ایجاد تنش میشه بازش نکنید. به کسی هم نگید روی کاغذ بنویسید آتیشش بزنید بره. آرومتون میکنه. بازم میگم نه اینکه از حق خودتون بگذرید اما به عنوان یک مرد و برای گرم نگه داشتن کانون زندگیتون شما خانومای خوشگل  یکمی کوتاه بیاید و من نباشید. تو زندگی من بودن زن یعنی نیم من شدن مرد و هیچ مرد نیم منی اون احترامی که باید رو نداره دیگه.

طبیعت این رو میگه که مرد تو خونه مرد باشه ولی همین مرد هم با زبون میتونه نرم بشه و برات کارهای میکنه که برای هفت جد و آبادش هم نمیکنه.

مردا بپذیرید که زن نیاز به نوازش و لوس شدن و نازکشیدن داره و زناها بپذیرید که مرد دوست داره به خونه و زندگیش مسلط باشه!

خانوما اگر همسرتون روز تولدتون یادش رفت منفجرش نکنید! آقایون گاهی دقیقتر به همسرتون نگاه کنید شاید متوجه بشید رفته آرایشگاه و ۳۰۰هزارتومن خرج کرده تا به نظر شما قشنگتر بیاد.

برای هم هدیه های کوچک بگیرید و قلب طرفتون رو گرم کنید.

مادر زن و مادر شوهر رو به عنوان یک نسل بزرگتر نگاه کنید نه هم نسلی خودتون که بشه باهاش دهن به دهن گذاشت یا رفتارهاش رو جوابگو بود. بدونید آرامش رابطه بین شما و خانواده شوهرتون روی رفتار همسرتون با شما هم تاثیر داره وقتی ببینه مثلن مادرش بدخلقی میکنه اما شما تحمل میکنید و زندگی رو برای شوهرتون تلخ نمیکنید قطعن درک میکنه شما میخواید زندگیتون رو نگه دارید.

به همسرتون احترام بگذارید.  مخصوصن اگر خارج از خونه مقام و جایگاهی داره. فکر کن مثلن بیرون از خونه به همسرتون بگن آقای دکتر یا خانوم مهندس بعد شما تو خونه یه جوری رفتار کنید که انگار طرف نوکر و کلفت و غلام شماست!! خوب معلومه این آدم دوست نداره تو خونه و پیش شما باشه  یا بدخلقی میکنه و حرف نمیزنه. اون آدم احترامش رو میخواد. اگر هم که بیرون جایگاهی نداره و یک انسان معمولیه خوب بالاخره یک جای باید باشه که بهش احترام گذاشته بشه و دوستش داشته باشن. پس شمای همسر چه کاره ای؟

قربونتون دوستان, میدونید که نصیحت پذیر نیستم برای همین هیچ وقت کاری که برای خودم شایسته نمیدونم برای شما هم نمیدونم. اینا رو به عنوان نصیحت نخونید من فقط دوست داشتم براتون بگم و بهتون بگم زندگی زناشویی صد برابر بهتر از زندگی مجردی بعد از طلاقه. اینو کسی بهتون میگه که نه جلوی ازادیش رو گرفتن و نه بد میگذرونه به خودش. خیلی هم خوشم ولی تو زندگی زناشویی چیزی هست که در مجردی نیست ….. به مشاوره ها بیشتر مراجعه کنید.

این هم بگم من مشاوره نخوندم …. روانشناسی بالینی خوندم و از روی علایم میتونم بگم کی چه بیماری روانی داره یا نداره (: اینایی هم که براتون گفتم یا تو کلاسها شنیدم یا جایی خوندم

 

امروز یکمی در مورد آدمهای حسود بگیم؟

میای پشت کامپیوتر، یک مطلب رو میخونی مثلن خانومی  نوشته شوهرم برام گل خرید یا من امروز فلان لباس رو پوشیدم و قشنگ شدم. بعد کسی که تحمل خوش بودن و شادی دیگران رو نداره و حالش  بده میاد مطلب رو میخونه و می نویسه (عکست رو دیدم، اصلن هم خوشگل نیستی!) ( خوب بابا فهمیدم شوهرت دوستت داره!) ( چقدر لوس می نویسی) ( ببخشید مطلبتون بار معنایی نداشت و چیزی به معلوماتم اضافه نکرد :| )

این جواب بعضی دوستان به برخی مطالبه. بعد بلند میشن و میرن پی کارشون. مثلن زندگی روزمره شون. یه لحظه فکر کنید چی ازخودشون به جا گذاشتن. انگار که اونجا رو با الودگی وجودشون الوده کردن و رفتن. کاش فقط این باشه … بعضی هاشون این کار رو با همه میکنن. هر جا که میرن اثری بدی از خودشون به جا میگذارن و میرن. بعد شما فکر میکنی با این همه حس منفی و تلخی که به جا گذاشتی دور و برت شادی هم میاد؟ چند نفر رو دلخور کردی؟ چند نفر که حتی به تو کاری نداشتن!! این بنده های خدا بد در خودشون درگیرن! همیشه یه دردی دارن چرا فلانی اینو داره من ندارم چرا به اون نگاه کردن به من نگاه نکردن چرا اون !!

هر چه بیشتر حس منفی به مردم بدی در خودت هم بیشتر میشه و هیچ کسی جز خودت بیشتر به گند کشیده نمیشه. سوای اینکه شدید اعتقاد دارم و بهش رسیدم که هر چه کنی به خود کنی .  اگه می بینی یک موقعی های گره تو کارت میافته بدون از کجا میخوری. اگر می بینی کار مشکلی برات آسون میشه کاری که همه ازش مینالن و برای تو انقدر راحت حل میشه که حتی نمیفهمی چی بوده بدون نتیجه چه کار خوبت هست.

دختره همه چی تمامه خودش اما تحمل دیدن یکی دیگه رو نداره! آخه چی باعث میشه حتی نتونه یک لحظه تلخی خودش رو کنترل کنه و به دیگری بروز نده؟ چرا به آدمهای که حتی شما رو نمیشناسن و یا کاری به کارتون ندارن آزار میرسونن؟ چرا نمیتونن حسادت رو کنترل کنن؟ غیبت کردن هم همینه. صب تا شب این تلفن دست یه عده هست که دارن پشت سر این و اون حرف میزنن. والا به اون ظلم نمیکنن به خودشون ظلم می کنند. بار منفی انرژی منفی یا هر چیزی که شما اسمش رو بگذاری که اصلن هم آرامش بخش نیست رو دارن منتشر میکنن هم در محیط دیگران هم محیط خودشون.

هر چه دنیات رو ساده تر ببینی و کمتر حرف بزنی و کمتر دل کسی رو هر چند با تلنگری نلرزونی زندگیت هم بهتر میشه. فکر میکنید خود من چرا نمیخوام از دردهام بگم؟ یا سعی میکنم لبخندی به لبتون بیارم. فکر میکنید من نمی تونم متن های سنگین و وزین بنویسم؟ چرا همه مدله بلدم بنویسم اما تک تک خنده ها و لبخندهای که به خاطر این متنها به لبتون نشسته به من رسیده. هیچ چیزی در این دنیا بی نتیجه نمی مونه چه خوبی چه بدی.

میدونید من آدمی نیستم که با این آدمها بجنگم! من چطوری می تونم دختر ۳۴ ساله ای که وقتی  میببینه کسی ازت تعریف میکنه شروع میکنه به مسخره کردنت و فکر میکنه خیلی هم زرنگ و تمیز کار کرده که هیشکی نفهمیده رو درست کنم! خوب طبعن اولش خیلی خوشحال میشم که انقدر حضورم براش سنگینه که نمی تونه تحمل کنه و باید حرفی بزنه دومن میدونم این آدم مشکل داره! از یه جایی داره درد میکشه و این حسادت شدید یه دلیلی داره!حالا یا تو خانواده باهاش درست رفتار نشده یا هر چی!

برا همین من این آدمها رو رها میکنم. میدونید من،  من نوعی از خودم راضی هستم. از هر کاری که میکنم راضی هستم بله مشکل داشتم ولی درستش کردم و الان از وجود خودم چه فیزیکم چه معنوی لذت میبرم و وقتی من از خودم راضی هستم چرا باید تو بودن تو برای من سنگین باشه؟ حرفم واضحه؟ قربونتون من دلیلی برای حسادت ندارم.  من نوعی رو میگم. تو هم اگه خودت رو دوست داشته باشی و از خودت راضی باشی دلیلی نداره از آنچه که دیگران هستند ناراحت بشی! اگر ناراحت میشی چون کم آوردی و باید یه جوری خودت رو به آرامش برسونی و راه به آرامش رسوندن برای تو اینه که اون رو مسخره کنی!! و فکر میکنی اینطوری حقیقت عوض میشه!

مورد داشتیم طرف آمده همین وبلاگ رو هم تو جمع مسخره کرده!! کاش میدونستید احساس من چیه که حداقل به چیزی گیر میدادید که برام مهم باشه!!! یعنی فکر میکنید هنوزم آمار و تعداد کامنت و بازدید برای من مهمه؟ نه قربونت!!  کامنت داشتم نوشته چی اضافه کردی به آمار گیر وبلاگت که آمارت رو بالا نشون بده؟

هیچی یه صلوات شمار گذاشتم  هر کی وارد میشد گفتم سه بار بزنه روش!!! خوب وقتی می نویسم از دریچه نگاه خودتون آدمها رو نبینید بیراه نمیگم!! بابا دغدغه ها فرق میکنه دنیا ها فرق میکنه اگه دو روزه وبلاگ زدی و آمارت برات مهمه نیا سیخ بزن به کسی که ۹ ساله وبلاگ داره!!

میدونم گفتنش فایده نداره ولی نکن قربونت نکن … به خودت بیشتر ظلم میکنی …

به منم نگید گیلاسی جان حرص نخور و دلداری ندید! من اگه ادم بی خیالی نبودم اینجوری نمی موندم (؛ خیالتون از بابت بی خیالی من تخت باشه :دی عمرن دو ساعت بیشتر در محیطی که خوشم نیاد بمونم و بذارم چیزی آزارم بده ((:

شیراز

۱۰ خرداد ۱۳۹۳

سلاممممم

وزنم روی ۵۵-۵۶ ثابت مونده و تغییر نمیکنه!! خیلی زوده که به این نقطه از رژیم برسم که نیازی به شوک داشته باشم اما شد. البته سفرم به شیراز یکمی در حد ناچیزی گند زد به رژیمم. کلن سه هفته اخیر نیم گرم هم کم نکردم در حالی که ورزش هم میکردم!

به دکتر گفتم دکتر من نتونستم رژیم رو دقیقن رعایت کنم گفت چرا؟ گفتم چون گشنه میشم گریه ام میگیره! دکتر یهویی خندش گرفت. واقعن شوخی نمیکنم! اصلن و ابدن تحمل گرسنگی رو ندارم و از عصبانیت و داد و بیداد شروع میشه و یهویی به گریه ختم میشه. تا حالا دیدید کسی گرسنه بشه بغض کنه؟ ندیدید به من نیگا کنید.

خدا رو شکر وقتی گشنه میشم از این اخلاقا ندارم که باید چیز خاصی بخورم یا غذای خوبی حتی با نون و پنیر هم دهنم بسته میشه و آروم میشم ولی نخوردن برای من معنی نداره! همینجا مجددن از خدای بزرگ بابت متولد نشدن در کشورهای همچون افریقا، کنگو  و لیبریا و زیمبابوه و … همچنین متولد نشدن در زمان قحطی ایران تشکر میکنم و شکر نعمت میکنم و قدردان نعمتهای که بهم داده هستم!

اما چیکار کنم من اینجوریم! تحمل گرسنگی ندارم. اصلن الان که قسمت سوخت و ساز مغزم راه افتاده بیشتر دارم عذاب میکشم چون گرسنگی رو با همه وجود حس میکنم و دلم میخواد یه چیزی بخورم … فکر کنم بر اساس نظریه داروین حکم بقای من در سوختن قسمت سوخت و ساز مغزم بوده تا نسلم ادامه پیدا کنه … زدم خرابش کردم :|

میدونید که سفری به شیراز داشتم و تک و توک پیغام های داشتم که احتمالن سفر شیراز بهت خوش نگذشت که حرفی ازش نزدی …. راستش درست گفتید …

شهر شیراز بسیار بسیار زیبا بود و من در حد مرگ اونجا فالوده خوردم و خیلی دوست داشتم این فضایش رو  … عکسهاش تو اینستاگرامم هست و میتونید چند تاش رو ببینید رسمن عاشق عمارت شاپوری شده بودم و لحظات خوبی داشتم اما به طرز عجیبی یک چیز در شیراز من رو خیلی خیلی خیلی اذیت کرد و اونم مزاحمتی بود که آقایون برام ایجاد میکردن. جرات نمیکردم از کسی ادرس بپرسم چون باهام راه میامد که من رو برسونه به مقصد!!! یا میشد که ده دقیقه راه میرفتم بر میگشتم برم یه طرفی یهویی داد میزد اونوری نرو مسیر اشتباهه!! :|

به اندازه سنم اونجا تیکه شنیدم یعنی از وظایف دوستان این بود که حتمن یه حرفی بزنن تا من متوجه بشم لال نیستن!!! به شدت هم تو قضیه کرایه و اینا حرصم رو در می آوردن. یه جایی دربستی گرفتم که من رو ببره پشت ارگ برای بستنی که میگفتن معروفه. ده تومنی داشتم به راننده دادم پولم رو برنگردوند تا رسیدم جلوی بستنی فروشه برگشت گفت شما برو برا منم نوبت بگیر تا بیام بقیه پولت رو بیارم!!! ( من درسته قیافه مظلومی دارم اما گویا تو شیراز شبیه اسکلا به نظر میامدم :| ) نمیدونم چون هتل من سمت بازار وکیل و اینا بود انقدر فرهنگ فرق میکرد یا چی بود ولی خلاصه کاری کردن که من روز آخر ترجیح دادم بشینم تو هتل و کتاب بخونم تا برم بیرون. ظاهر من هم معمولی بود بارها هم من رو دیدید نه قیافه خاصی دارم نه وقتی تنها باشم تیپ خاصی میزنم. خیلی با دخترای شیرازی فرق نمیکرد تو اون قسمتی هم که من میرفتم و میامدم پر بود از مسافر و توریست اما خوب …. چون من رو این قضیه حساسم خیلی اذیت شدم. با برادرم درد دل میکردم میگفتم چی شده میگفت ولش کن حرص نخور برو به خودت خوش بگذرون اما من نتونستم. دیگه یه بار دو بار دفعه سوم عصبی میشدم. ماشااله شون باشه تا بر میگشتم طرفشون و عصبانی میشدم هم مثل چی فرار میکردن!!! اما هنوز قیافه ها توی ذهنمه و راستش من سفر تنهایی زیاد رفتم اما هیچ جا به اندازه اینجا حرص نخوردم!!!

شهر قشنگی بود و به شدت وقتی با کسی کار بیزینسی داشتی از مسوول هتل بگیر تا مغازه دار ها و … باهات خوش رفتار بودن اما فرهنگ این قسمت یه جوری بود. البته بیشتریا میگفتن اینای که اینطوری میکنن شیرازی نیستن و از حومه آمدن …

خلاصه که فقط خوشحالم که شیراز رو دیدم و شیراز ندیده از دنیا نمیرم و اگر دوباره قرار باشه برم شیراز اولن تنها نمیرم دومن به خاطر فالوده هاش بازم میرم ((:

 

ماجرای آبنما

۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۳

سلام

از وقتی رژیم رو شروع کردم و بعد که پیاده روی رو دیگه کار ثابت هر روزم شد یک ساعتی قدم زدن تو آبنمای کنار خونه. این آبنما طوری هست که بین دو تا برج قرار داره و از دو طرف و بعضن سه طرف بهش دید هست.

من میگذاشتم وقتی میرفتم پیاده روی که کسی اون ساعت بیرون نباشه. ساعت هشت و نیم سمت ما دیگه شب شده و من میرفتم برای خودم قدم میزدم …. دو سه روز اول تنها بودم و میچرخید. روز چهارم یک خانوم میانسالی بلافاصله بعداز ورود من به آبنما امد و اونم شروع کرد به قدم زدن. فاصله رو باهاش حفظ میکردم و حضورش عصبی ام کرده بود. ساعتی که من میرفتم پیاده روی ساعت پیاده روی نبود! اما انگار این خانوم تصمیم گرفته بود با من بیاد پیاده روی …

یواش یواش به حضورش عادت کردم و منتظرش میشدم. بعد یواش یواش برای هم دست بلند میکردیم و بلافاصله در سکوت قدم میزدیم … البته من که سکوت برام معنایی نداره با ام پی تری تو گوشم و ولوم تا آخر!! چند روز بعد از اینکه ما دو نفر تو اب نما قدم میزدیم یک مرد یا پسری هم به ما اضافه شد. البته اون میرفت تو یه فضای دیگه بالای ابنما و ورزش میکرد حرکات کششی و خودش رو گرم میکرد. توی این یک ماه هیچ وقت هیچ وقت برنگشت به من نگاه کنه. سرش به شدت گرم ورزشه.  ریش داره و درشت هیکله و به نظرم باید یا خیلی مذهبی باشه یا گ*ی! نه اینکه بگم حتمن باید نگاه کنه ولی یک ماه نگاه نکردن به کسی که هر دو دقیقه یک بار میاد از روبروت رد میشه خیلی حرفه!!

برام جالب بود که این پسر یا مرد هم همین ساعت رو برای ورزش انتخاب کرد. خوب این نیست که فقط اون من رو نگاه نکنه. من هم هیچ وقت نگاهش نکردم. برای همین جز همین که از هیکلش از دور میبینم چیزی ندارم بگم! یک فرصتی هم پیش آمد که میتونستیم با هم روبرو بشیم و من حداقل ببینم چه شکلیه من مسیرم رو کج کردم و رفتم یه ور دیگه اونم برگشت بالا.

نه اینکه بگم نباید کسی بیاد تو ابنما ولی اون ساعتی که من میرم قبلن هیچ کسی نمی آمد. یا اخر شب میامدن یا قبل از تاریک شدن هوا!! اما حالا بعضن دیده شده کسانی میان و میشینن فقط سیگار میکشن که خدا مرگشون نده باعث میشن من مسیرم و کوتاه کنم و هی دور یک محور چرخ بزنم!! دیگه احتمالن میدونن حضور هر عنصر مذکری باعث میشه من مسیرم تغییر کنه حتی شده ورزش رو ول کردم و برگشتم خونه!!

اما برام جالبه که هر روز که گذشت عضوی به ما اضافه شد. البته ثابت نیستند و گاهی میان. مثلن سه تا خانوم هستند که سینه به سینه هم راه میرن و جلو مسیر تو رو هم میگیرن و مدام دارن در مور سکنیه و منیژه حرف میزنن!! صد بار آمدم بگم لامصب میخوای ورزش کنی دهنت رو ببند و راه برو!! قدم زدن تو ساعتی که میدونی مردم میان اینجا پیاده روی چربی سوز انجام بدن اخه یعنی چی!! بابا هفت بیا نه ده بیا چرا دقیق میگذاری با من میای!!! قبلن نمیدونستی این ساعت هم وجود داره!!! اما خوب من اینجوری هم نیستم که با مردم عادی یهویی برخورد داشته باشم. سعی میکنم مشکلم رو خودم حل کنم و به مردم کاری نداشته باشم!!

یه جوری بود یه مدتی من و اون خانوم میانسال و اون پسره با هم میآمدیم تو ابنما و هر کی سرکار خودش بود بعد یکمی بی نظم شدیم. ولی هنوزم میشه که ما سه تا با هم جمع میشیم

یه طوری شده حضور این دو تا بهم دلگرمی میده مخصوصن وقتی که یکی از همسایه ها تصمیم میگیره بیاد پایین و فقط راه رفتن ملت رو نیگا کنه!!

ادم حس میکنه همشون میدونن یکی داره اون پایین راه میره … منم که با دور زدنم لابد بهشون حس این موتور سوارایی رو میدم که رو دیوار تو شهربازی دور میزنن!!! با یک سرعت ثابت نه چندان آهسته یک ساعت دور آبنمایی که کلن یک دقیقه چرخیدن درش طول میکشه دور میزنم بدون استراحت!! دیدی؟ همون موتور سوارس یا این اسبهای که میبستن به آسیاب تا بچرخه قدیما ((: البته من میگم اسب شما مطمین باش خر بوده ((:

 

چاپ سوم شکرآب

۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۳

shekarab

چاپ سوم کتاب شکرآب با جلد جدید در نمایشگاه کتاب امسال

آنچه گذشت

۸ اردیبهشت ۱۳۹۳

سلام دوستانم

۱- من همچنان در رژیم به سر می برم و سه کیلو وزن کم کردم اما سایز نه :| خیلی جالبه تصوری کنی که قالب همون قالبه ولی داره توش خالی میشه !! چون رژیمم ۶ هفته ای هست و من دو هفته و خرده ای اش رو گذروندم خیلی نگران نیستم البته هنوز وقت هست …

۲- بالاخره نه تنها شاخ قول که گردنش و یکی از پاهاش رو هم شکوندم و رفتم کتابخونه ملی اسم نوشتم برای پایان نامه!! فکر کنم ۹۰ درصد راه رو رفتم فقط مونده برم تو کتابخونه و دو تا پایان نامه ببینم که بفهمم اصلن پایان نامه چی هس و بعدش پرسشنامه هام رو پیدا کنم و برم بدم مدارس که بدن بچه ها که بچه ها ببرن خونه و بدن والدینشون پر کنه و برام بیارن بعدم برم دنبال متغییرام و کتاب و ترجمه و بعدش هم یکی بیاد پرسشنامه ها رو بررسی کنه و …… کلن ۹۰ درصد مسیر رو رفتم با ثبت نام در کتابخانه ملی ( قسمتی از دفترخاطرات یک موجود شاد!)

۳- اکانت من در اینستاگرام mimi81gili84

خوب لابد شما هم میگید چه اسم خفی و چرا این همه رمز و راز داره یکی پیشنهاد داد که اینو بگذارم اینجا و بگم بیاید رمزگشایی کنید که خوب ما از اوناش نیستیم که رمزگشایی شما رو بی جواب بگذاریم و قطعن یک جایزه خفن در حد کلید یک ویلا در شمال و یا سویچ یک ماشینی چیزی باید بهتون میدادیم که چون در حال حاضر به خاطر اینکه نداریم ۱۲۵تومن الحاقیه یا الصاقیه بیمه شخص ثالث رو که به خاطر وارد شدن به ماه حرام؟ باید بپردازیم رو بدیم ماشین رو خوابونیدم … برا همین جایزه رمزگشایی نداریم پس قطعن رمز گشایی هم نداریم و من خودم براتون میگشایم !!

می می که عارض هستید اسم من در منزله و خانواده من رو می می صدا میکنن به خاطر اینکه من یک نیک نیمی دارم که اون مخففش شده این

۸۱ هم که سال تولد من به میلادی هستش

گیلی هم که از ما نیست کسی که اینجا رو بخونه و ندونه مخفف گیلاسی میشه گیلی (البته در زبان نیشابوری این گیلی رو یکمی رو ل اش فشار میاری میشه کوچک!)

۸۴ هم سال تولد گیلاسی به شمسی

دیدید من چقدر خفنم و چقدر با فکر اسم میگذارم :v

۴- من ۲۳ تا ۲۶ اردیبهشت میرم شیراز. تور گرفتم و هر چی داشتم دادم بابت تور یکمی جلوتر برنامه ریزی میکنم یه جا بچه های شیرازی رو ببینم و مثل قرار اصفهانم جلو دهن گشت ارشاد نباشه! یه جای خوب و با صفا که یکمی هم رو ببینیم من شما رو ببینم شما هم، هم رو ((: راستی این اولین باره من شیراز رو میبینم و خوشحالم که تو اردیبهشته ((:

۵-  من نمیخوام اینجا هم بگم ولی نحس تر از ماه فروردین ندیدم!!! لامصب کویر بود خشک شدم از لحاظ مالی به زیر خط فقر رسیدم همش قسط دادم من نمیدونم چرا انقدر قسط دارم!!! ته همه حسابهام خالی شده و به منفی رسید حتی باز دوباره باید قسط بدم!!! کلن کل سال طول میکشه که من جبران مافات این ماه فروردین رو بکنم!! بفرما امروز هشتم اردیبهشته و من کوفت هم ندارم و تازه یک ۶۴ پول بیمه بدنه ماشین باید بدم و یک الحاقیه الصاقیه چی بود برا همون که گفتم!! اصلن من ماشین برا چیمه؟

شانسم که خوب لزومی نداره به شانس خوبم اشاره کنم که اگر من باشم امروز این قانون بیاد و من ندم این پول رو ۵ دقیقه بعد اینکه قانون تصویب شد من میزنم یکی رو میکشم تو رانندگی باید ۵۰ تومن از جیبم بدم!!! (دیه انسان در ماه حرام از ۱۵۰ میشه ۲۰۰!)

۶- لابد میگید نه و بدبین نباش و اینا شما یادت نمیاد ولی تو هیمنجا نوشته شده که شبش ساعت ۸ تو تلوزیون اعلام کردن پوشیدن چکمه تبرجه ساعت ۸ و یک دقیقه من رو به خاطر پوشیدن چکمه تبرجی گرفتن بردن!!  یعنی میخوام بگم انقدر قانون رو من به سرعت اعمال میشه!!!

۷- من برم دیگه خوشحال شدم از دیدنتون

————————

پ.ن: مسئول اون شعبه بیمه ایران که ماشین من رو بیمه کردن اینجا رو خوندن بعد خودشون برام بیمه الحاقیه رو پرداخت و صادر کردن و اس ام اس دادن از ساعت ۱۲ امشب با خیال راحت بزنید هر چند نفر رو که خواستید بکشید.  ((((((=

از ما نیست کسی که …

۳ اردیبهشت ۱۳۹۳

زمونه بدی شده آدمها باید مطابق میل ما باشن یا مثل ما باشن تا بهشون طعنه نزنیم و مسخرشون نکنیم.

اگر کسی بی حجاب باشه و ما با حجاب می تونیم با تنفر بهش نگاه کنیم و توی دلمون مطمین باشیم که اون میره جهنم و ما بهشت

اگه کسی با حجاب باشه و ما بی حجاب خوب اون یک امله، چادری، فناتیک و ما یک آدم امروزی و اوپن مایند!

اگه دختری باکره باشه و ما نباشیم یک کپک زده، دست نخوردس که هیچ پسری رقبت نمیکنه بره طرف

اگه دختری باکره نباشه و ما باشیم اون حتمن وضعش خرابه و هر شب با یکیه!!

اگر کسی نماز بخونه و ما نخونیم اون آدم یک اسکله و بی کلاس

اگر اون آدم نماز نخونه و ما بخونیم اون آدم نباید با ما تو یه محیط باشه چون این زمین برای آدمهای مومنه نه کافرا

و …

مخلص کلام اینکه اگر طرف خط فکریش با تو یکی باشه خوبه اگر نه تو میتونی اون رو مسخره کنی و با دید تحقیر بهش نگاه کنی!!!

خیلی راحت خودمون رو محق میدونیم که در مورد دیگران نظر بدیم و نظرمون هم حتمن به گوشش برسونیم بدون اینکه بفهمیم آدمها برای خودشون حرمتی دارند و احترام گذاشتن به اعتقادات آدمها جزو اصول اصلی یک زندگی اجتماعیه اما یا بهمون یاد ندادند و یا خودمون رو درجایگاهی میدونیم که می تونیم هر کسی رو که نظرش با ما یکی نیست مسخره کنیم

یکمی بزرگ باشیم و با اعتماد به نفس و انقدر خودمون رو قبول داشته باشیم که هیچ نظر مخالفی ما رو طوری قلقلک نده که به حرف بیایم و در جهت مسخره کردن یا طعنه زدنش حرکتی بکنیم. اگر کار ما درسته لزومی به تایید دیگران نیست و نیازی نیست کل دنیا همسوی ما باشن. اگر بهش مطمین نیستیم پس باید یک همراه داشته باشیم که به دیگران ثابت کنیم راه ما راه درسته و پرتر!!

حرکتهای بچگانه توی یک جمع بالغ خیلی تو چشم میزنه و مسخره است … اینکه توی یک شکل یا یک کلمه حرف میگیم که تو مسخره ای چون نماز میخونی یا نمیخونی با حجابی یا نیستی چنین اعتقادی داری یا نداری خیلی به چشم میاد . آدمهای بالغ میدونن دنیا انقدر بزرگه که هر کسی توش جایی داره و نمیشه همه رو به سبک و سیاق خودش در بیاره پس میگه برای زندگی سالم بهتره بهشون احترام بگذارم و اونها رو همونطور که هستند باور کنم. آدمهای نابالغ دنیاشون کوچیکه و این همه گستردگی و تفاوت فردی رو نمی بینن و فکر میکنن با مسخره کردن می تونن همه رو تو دنیای کوچیکشون جا بدن و یک شکل کنند….

باز هم میگم اگر به کاری که میکنی اعتقاد کامل داشته باشی هیچ لزومی نداره همه مثل تو فکر کنند خودت کافی هستی … به دیگران کاری نداشته باش

 

 

نوشته‌های بعدی »

تماس با گیلاس خانومی

    ایمیل گیلاسی

    تماس با گیلاس خانمی

کتاب های گیلاسی

    کتابهای گیلاسی

خوراک گیلاسی!

    فید

دوستان گیلاسی

 

بایگانی

آمار بازدید