سلام

بعد هفت روز امدم که بنویسم. خیلی دلم پره, درد نیست غمه . غم از دست دادن … مادربزرگی که تو پست قبل نوشته بودم تو ای سی یو بستریه الان دیگه بین ما نیست. رفت جای که میخواست بره. مادربزرگم شب اربعین فوت کرد و روز اربعین به خاک سپرده شد. چنان از این دنیا خسته بود که روز تعطیل کارهاش مثل اب روان میرفت جلو. کارهای که تو روز کاری برات انجام نمیدن تو روز تعطیل انجام شد. از بیمارستان تا محل دفنش سه ساعت طول نکشید. جای رفت خوابید که سالهاس کسی رو دفن نمیکنن ولی اون رفت اونجا. زیر یک درخت براش جا پیدا شد.

مادربزرگم مریض بود. خیلی مریض بود و روزهای اخر خیلی سختی کشید. خیلی بی تاب بود. هر کی میرفت ملاقاتش میگفت من رو ببرید خونه. میرفتیم پیشش میگفت خوب بشم بیام خونه. اما لحظه اخری که بچه ها پیشش بودن میگن مادربزرگم یک مرتبه داد زده خدایا بسه و همون موقع تموم کرده. انقدر از ته دل خواسته بره که خدا قبول کرده. مادربزرگی که هنوز هفتاد سالشم نشده بود رفت. دلم میخواد اینجا ازش بنویسم تا شاید دلم سبک بشه که بهش بگم با مرگش باورهای من رو به من برگردوند. منی که از شنیدن اسم حسین و زینب و حادثه کربلا به خاطر شرایط زمانه خسته شده بودم باور کردم که الکی نبود عشقت به حسین. واقعا انقدر حسین حسین کردی که اخرم وقتی رفتی که همه شوکه شدن. دم اذان دفن شدی, دم اذان رفتی.

چقدر اذیتش میکردیم که بسه برای ۱۲۴هزار پیغمبر نذری داری!! عدس پلو, حلیمی که چند دیگ میشه و از سراسر تهران میان سراغش, شیرکاکایو و کیک, آش رشته … ۲۰ روز خونه ات رو سیاه میزدی . اسم حسین که می امد چنان اشک میریختی که فکر میکردن بچته.

مادربزرگ ساده و بی سواد من. که هر چه در توان داشت داد تا جهاز بده برای دختران, سیسمونی جور کنه. اگه فلانی نداشت و یخچالش سوخته بود شده به زور از بچه هاش پول میگرفت که برای اون یخچال بخره. دلش دریا بود, نه که داشته باشه نه زندگی معمولی داشت اما خدا میرسوند. سالها بود زمین گیر شده بود و کارگر داشت. بعد به همه میگفت فلانی سیده بهش بی احترامی نکنید. به جدش بی احترامی نکنید. برای همین وقتی فوت کردی رفتم دیدم نشسته تو اشپزخونه گریه میکنه. گفت من ۱۵ سال باهاش بودم. هیچکی به اندازه من کنارش نبود. مادرم بود/حالا من چیکار کنم؟

شبهای عزاداری امام ها میخندیدیم اخم میکرد میگفت گناه داره نخندین. ما بدتر می خندیدیم و سربه سرش میگذاشتیم. مینشست یک گوشه و با دستوردادن دنیا رو هدایت میکرد. اگه شلوغ میکردیم میگفت صداتون نره بالا مردم رو اذیت نکنید. میخندیدیم میگفتیم ما مستاجریم یا صاحب خونه؟ کارگر می آمد به دخترا و عروسا میگفت براش چای و میوه ببرن و دست تنها نگذارنش میگفتیم کی کارگره کی صاحب کار؟ توی خونه اش بوی غذا در می آمد میگفت ببرید بدید همسایه بو بهش خورده … وقتی نذری داشت سفارش میکرد کسی رو دست خالی از در خونه من نفرستید بره. شب خواب میدید فلان بچه یتیم نذری بهش نرسیده صبح بلند میشد میداد ببرن در خونه اش! همیشه دردش در مردم بود. کی داره کی نداره.

نه اهل فلسفه بود نه دانش نه می تونست قران بخونه. ساده بود. دلسوز مردم بود. برا همین روز ختمش تو مسجد نزدیک هزار و خرده ای امدن و دلمون رو اتیش زدن. اینا مادربزرگ من رو از کجا میشناختن؟ هر کی می آمد میگفت مادر شما نبود فقط , مادر همه ما بود. همه میگفتن حیف بود که رفت. برای این محله حیف بود رفتنش. وقتی جنازه اش رو اوردن محله غوغا شد. همه ریختن بیرون مردمی که نمیشناختن تعجب کرده بود چه خبر شده اینجا. کی هست که این همه ادم امدن پشت جنازه اش.

من ساکت بودم و ساکت اشک می ریختم اما وقتی روی دست اوردنت توی خونه دیگه نتونستم. دلم شکست از رفتنت. باورم نمیشد اینطوری بیارنت. دلم برات تنگ شده. دلم میخواد برگردی و بشینی روی تختت. اما وقتی به روزهای بیمارستان فکر میکنم وقتی میدیدم انقدر دست و پات ورم کرده که ازشون خون میزنه بیرون میگم راحت شدی. انقدر خیالت راحت بود که بی دردسر رفتی.  کارهات جلو جلو درست شد با اینکه انتظار مرگت رو نداشتیم اما همه چی با ابرو تموم شد. فقط ما موندیم و جای خالی تو. ما موندیم و گریه های پدربزرگم که میگه مونسم رفت. ما موندیم و بی تابی های مامان من … مامانم هر جور بود خودش رو میرسوند پیش مادربزرگم. اما روز مرگش تنها روزی بود که نرفت و شاید خواست خدا بود که اون صحنه رو نبینه.

من و مامان خونه بودیم که شوهر خاله ام زنگ زد و گفت مامانت رو بیار بیمارستان گفتم چی شده؟ گفت حال مادر خوب نیست بیار مادرت ببینه اش. قلبم لرزید گفتم فوت کرده؟ گفت خدا صبرتون بده. از شانس من بود که باید این خبر رو به مامانم میدادم. پدرخوانده و برادرم تلفنشون رو جواب نداده بودن قرعه به من افتاده بود. تلفن رو که قطع کردم رفتم توی اتاق مامانم ایستاده بود داشت نماز میخوند. قبلش به من گفته بود حالم بده میخوام برم برای سلامتی مادر نماز بخونم. چی میتونستم بگم؟ رفتم جلو و همونطوری بغلش کردم. یک مرتبه مامانم نمازش رو شکست جیغ کشید و مادرش رو صدا کرد … سخت بود خیلی سخت.

بعد فوت بابام, مادربزرگم نزدیک ترین کسی به من بود که فوت کرد … من هنوز باور نمیکنم. هنوز احساس میکنم بر میگرده خونه. اگه بی تابی نمیکنم برای اینکه میدونم راحت شد. به ارزوش رسید. روز اربعین رفت. هر کی هم تو خواب میبینش میگه خوشحاله.

نمیخوام کسی رو با این نوشته ناراحت کنم. اما میخواستم بنویسم تا دلم سبک بشه… شاید سبک بشه.

یک ماه

۱۶ آذر ۱۳۹۳

دوستان قسم دادن پست بگذارم. (:

میدونید گاهی نمیشه نوشت. گاهی در عین بیکاری سرعت خیلی شلوغه. گاهی فقط زمان میگذره و تو نمیدونی باید چه کنی. توی این یک ماه که گذشت شرح مختصری براتون بدم

- مادربزرگ یک ماهه بیمارستانه. یک مدتی را در ای سی یو. سخته دیگه، سخته دیدن حال بد عزیزانت. همه کما بیش تجربه کردید دیگه گفتن نداره

- درگیر یک رابطه احساسی بی نتیجه شدم. اقای محترم همون رو درخواست داشت که این روزها هر ننه قمری از یک موجود مونث میخواد. گفتم نه ولی بعد مدتها شعله احساسم زبانه گرفت و بعدش هم با پناه بردن به خدا خاموش شد. واقعا خدا کمک کرد وگرنه من اینطوری نیستم که راحت دل ببندم راحت دل بکنم.

بعدش دوباره درگیر یک رابطه دیگه شدم. رابطه که میگم نه اونچه که شما فکر بکنید اونچه که من بهش میگم رابطه یعنی اشنا شدن با یک نفری که ازش خوشت امده و سنجیدن طرف. این یکی حرف هر ننه قمری رو پیش نکشید ولی خوب با ایده ال من خیلی فرق داره. خوشگله بسیار زیاد و مانکن هم هست. قد و قیافه عالی ولی …. من نمیدونم باید چی بخوام از خدا! پول؟ قیافه؟ تحصیلات؟ شعور؟  واقعا موندم پولدار رو به خاطر قیافه رد میکنم. قیافه دار رو به خاطر پول. تحصیل کرده رو به خاطر نداشتن شعور و  با شعور رو به خاطر اینکه نه قیافه داره نه پول نه تحصیلات…. فقط باید دعا کنم خدا خودش کمک کنه چون من عادت کردم دل نبندم عادت کردم اعتماد نکنم عادت کردم زود سرد بشم نمیدونم شاید اخر و عاقبت برم تو خونه خودم بشینم و گربه نگه دارم …

نمی تونم دل ببندم دیگه!! مشکل از منه واقعا؟ یا هنوز اونی که باید نیومده سراغم!

- پایان نامه تموم شده و باید پرینت بگیرم ببرم بدم به استاد. خود دانشگاه اینبار دنبال من افتاده. اخه من کارم اماده بود به خاطر یک درس کاراموزی فردی که دو ترم استاد نداشت من نتونستم دفاع کنم. حالا فقط باید  از پایان نامه پرینت بگیرم که با توجه به شناختی که از من هست میترسم یک ترمم این پرینت گرفتنه طول بکشه!!

- از اونجای که دیروز یک رابطه نیمه بند رو که خواستگار هم بود قطع کردم الان نمیدونم چه احساسی دارم. نه دلم تنگه نه ناراحتم فقط کلافه ام … دیگه نمیدونم کنار یک مرد بودن به من ارامش میده یا نه!! من ضد مرد نبودم و نیستم ولی یک جورایی دیگه دارم کم میارم.

- گفته بودم موهام رو بلوند کردم؟ اینجا نگفتم ولی موهام بلونده و فکر نکنم دیگه برگرده به رنگ مشکی …. فعلا نه. موهام کوتاه کوتاه و بلونده … یک بار یکی گفت توی یک کتابی نوشته بوده دختری که موهاش رو میره پسرونه کوتاه میکنه میخواد به اطرافیان بگه چیزی برای از دست دادن نداره. من قبل کوتاه کردن موهام در این حد هم گفته بودم اینو!

- ۲۰۰ صفحه از رمان (زندگی سرمه) نوشته شده میخوام بشینم تمومش کنم و برم دنبال ناشر درست و حسابی. ناشر کتاب شکرابم که دیگه شورش رو در اورده … کاش بتونم کتابم رو ازش بگیرم!! نمیشه؟

- دیگه همین فعلا …  یک چیزی از خودم کشف کردم …. حرف زدن و گلایه کردن از یادم رفته. دیروز من نمیتونستم حرف بزنم. هر چی گفت حرف بزن من نتونستم … یک دنیا حرف داشتم ولی لال بودم. بعد توی ماشین بغضم ترکید و تمام!!! دیگه اصلا یادم نمیاد قبلا گلایه میکردم یا نه. ولی الان با التماس یک کلام حرف بشه از دهنم کشید. انگاری فکر میکنم حرف زدن بی نتیجه باشه دیگه. فکر میکنم به اینکه درست کردن و تغییر کردن دیگه معنایی نداره برام! زیادی خودساخته شدم! نمیدونم!

- دارم زندگی میکنم دیگه. زندگی من هم اینجوریه. خدا رو شکر که کنار خانواده ام هستم. شادم، میخندم و در لحظه زندگی میکنم هر چی پیش آید خوش اید (:

فعلا

این دوستمون رو چند وقت پیش توی گشت و گذارم توی ویکیپدیا پیداش کردم و زندگیش برام جالب شد

خیلی خلاصه بخوام بگم این بچه وقتی کوچیک بوده از صدای بهم خوردن استخوان به همدیگه هیجانزده میشه اینو پدرش وقتی داشته استخوان یک جانور رو از زیر خونشون در می اورده متوجه اشتیاق خاص تو وجود بچه اش میشه فکر کنم اون موقع ۴ سالش بوده ( این قسمت رو چند وقت پیشخوندم دقیق یادم نمونده)

خلاصه این دوستمون بزرگ میشه و نوجوان میشه و رو میاره به مصرف الکل و بعد هم متوجه میشه که به زن جماعت علاقه ای نداره و دوست داره با آقایون باشه …. اسمشون چیه؟ جفری دامر هستن JEFFRY DAHMER

JeffreyDahmer-StonePhillips

این اقای جفری دامر متهم هستن به کشتن ۱۷ مرد و پسر که اونطوری که من میخوندم از یه چیزی خوششون می امده اینکه این بیچاره های که میکشته براش ابزار لذت بودن نه ادم!! بهشون قرص خواب میداده و با عنواع و اقسام روش ها میکشتشون!! بعد دوستمون طبع لطیفی هم داشتن!! کار کوچیکشون پوست کنی بوده! اعضا رو قطعه قطعه میکردن! دوست داشتن کله ها رو به عنوان یادگاری نگه دارن! روی مدت زمان نگه داشتن و تازه نگه داشتن اعضا و جوارح رو تست میکردن. مثلا دست و پا رو قطع میکردن تو طبقه وسط یخچال نگه میداشتن سرها رو تو جا میوه ای! بعد یه مرحله داشتن که یک سری از اندامها رو می انداختن تو اسید و جنازه رو نیست و نابود میکردن.

یکی دیگه از علایقشون عکس گرفتن از جنازه و اعضا قطعه قطعه شده بوده. یک عکس معروف داره که یکی از جنازه هاش سر نداره و توی حالت پل قرارش داده و عکس گرفته! هنرمند هم بوده! عکس هم بوده غیر از شیمیدان! یه بار یک بچه ۱۳ ساله رو میگیره و مغزش رو سوراخ میکنه و تو مغزش اسید تزریق میکنه و میشینه اثراتش رو هم بررسی میکنه!! ( این بیجه ایرانی خودمون یک جورایی یک رگی از این درش بود لامصب) یک بار میره سرکار میاد میبینه همین پسر ۱۳ ساله ها جلو دره سه تا زن کنارشن و پلیس هم امده و میگه این دوست پسرمه و پلیس هم میاد باهاش تو خونه و جالب اینجا هست که یک جنازه دیگه هم تو خونه داشته ولی پلیس متوجه نمیشه ( کلا میخوام بگم اون پلیسی که تو فیلمه با پلیسای واقعی در همه جای دنیا یکمی فرق میکنن میدونید که) و این بچه رو هم میدن به این جفری و میرن اینم دوباره به مغز این بچه اسید تزریق میکنه و بعدش هر دو جنازه رو توی وان تیکه تیکه میکنه و از بین می بره.

قربانی هاش رو به بهانه پول دادن بابت عکس گرفتن یا به بهانه رابطه داشتن میکشونده خونه و بیهوش میکرده تا اخرین قربانی که از دستش فرار میکنه و با پلیس بر میگرده خونه  و پلیس هم تو خونه متوجه اون تیکه های بدن و گوشت قربانی های قبلی تو بخچال و اینا میشه

این اقای جفری خیلی هم دوست داشتن قربانیشون بیهوش باشن کلا و به حرکت قربانی زیاد علاقه ای نداشتن! جالبه که ایشون آدم خواری و جنازه خواری هم می کردن و به جنازه بی احترامی ( تعرزضظ, تکه تکه کردن و فلان و فلان  …) هم میکردن قربانیهاش از ۱۳ ساله تا ۳۲ ساله بودن و ….

اما اصل ماجرا از اینجاس که میخوام بگم ( امیدوارم تا اینجا چند نفرتون رو کشته باشم (((: )

این اقای دامر رو می برن زندان و فکر میکنم به خاطر نبود قانون اعدام به حبس ابد محکوم میشه. مادرش می افته دنبالش که ای بچه ام مریضه (بردرلاینه)  فلانه بیسانه و گناه داره …. فکر کنید ۱۷ تا خانواده فرزندشون قربانی شده و یک نفر به بدترین شکل اونها رو کشته. اما جفری وقتی که توی زندان بوده چند بار توسط زندانی های دیگه بهش حمله میشه (گویا اونور رسمه اگر کسی به دلایلی مثل این قتلهایی چنین بی رحمانه یا کشتن فرزند و کودکان و کارهای دور از انسانیت دیگه بره زندان توسط باقی زندانی ها خیلی اذیت میشه) وهروقت مادرش میرفته ملاقاتش جفری هیچ شکایتی نمی کرده که اذیتش میکنن و به جاش مادرش کلی سرو صدا میکرده و یواش یواش یکسری رسانه رو جلب خودش میکنه تا اینکه دو تا زندانی یک روز جفری رو با زدن ضربه به سرش میکشن.

مادر جفری بلافاصله بعد کشته شدن پسرش به یک رسانه پاسخ میده که ( حالا همه خوشحالید؟ حالا که با چماق کشته شد همه راضی هستید؟)

همین باعث به جوش امدن  احساس در مردم میشه چون درسته اون قاتل بوده ولی خودش کشته شده بوده تا جایی که یک هفته یکی از قاتلهاش توی زندان کشته میشه و جفری هم تا جایی پیش میره که بهش میگن FOLK HERO

یعنی کسی که یک زندگی معمولی داشته ولی به خاطر یک اتفاق یا حادثه غیر عادی و اغراق زیادی مردم  تبدیل به یک قهرمان  مردمی یا افسانه میشه!

من خوشم امد یک دور خوندم برای شما هم یک خلاصه نوشتم منبع من این بود

میدونید وقتی داشتم میخوندم وقتی فهمیدم در آخر شد زندگی نامه یک قهرمان تنم مور مور شد!! چون من عکس قربانی ها رو سرچ میکردم و با جزیات بیشتری دنبال کردم قضیه رو واقعا اخرش کلافه شدم.

من کلا خوشم میاد از این چیزا و همیشه سریالهای پلیسی برام فوق لعاده جذاب بوده

(البته من خوشحال میشم شما اینو با احترام به مرگ ریحانه جباری ربطی ندید چون این هیولا کجا و اون کجا) برای همین براتون نوشتم.

اینم ویکپدیا ایران!

سلام

میدونید ادم ممکنه تو موقعیت های بد زیادی گیر بکنه. من خیلی برام پیش میاد که در موقعیت بدی قرار بگیرم. بیشتر هم زمانی هست که من باید گریه کنم و خنده ام میگیره. مثلا مراسم ختمی دعوت شده ام و یک حرکت یا حرف من رو به خنده می اندازه یا یک مجلس رسمی و سنگینه و یک چیزی من رو به خنده می اندازه و من نمی تونم جلوی خنده ام رو بگیرم . نمونه اخرش همین چند وقت پیش بود توی محل کارم مراسمی بود همه مدیرها جمع بودن و موقع عکس انداختن یکی از مدیرا یک چیز بی مزه گفت و من نمیدونم واقعن از چی انقدر خنده ام گرفت که قشنگ سه تا عکس اخر دستام جلوی صورتمه و میتونم بگم عکس رو خراب کردم  (:

اما دو سه روز پیش فهمیدم که موقعیتی بسیار بدتر از اون هم هست … موقعیتی کاملا جهنمی … موقعیتی که من رو تا مرگ پیش برد . واقعن دارم بهتون میگم و شوخی هم نمیکنم خیلی وحشتناک بود …

دو سه روز پیش برای کاری رفتم پیش یکی از اساتید .. این استاد ما عادت داره توی مطبش دی وی دی های سخنرانی هاش رو میگذاره … با صدای کاملا بلند … من واقعا نمیدونم اون روز، روز شانس من بود یا چی ولی اولش که من امدم توی مطب فقط یک زن و شوهر بودن که جلوتر از من بودن و دکترهم نیومده بود. دکتر که امد زن و شوهر رفتن تو و من بعد اونها باید می رفتم. چند دقیقه بعد رفتن اونها یک آقای میانسال امد توی مطب. کمی بعد اون یک آقای جوان. کمی بعدتر دو تا آقای دیگر امدن و منشی دکتر هم یک مرد میانساله … خوب اگر صد تا مرد دیگه هم می آمدن برای من مهم نبود. من کله ام توی گوشی ام بود و داشتم کندی کرش بازی میکردم و منتظر بودم یک ربع مهلت اون زن و شوهر تموم بشه و من زود برم پیش استاد و برم سراغ کارم …

در هین بازی هم یک گوشم به سخنان دکتر بود که داشت در مورد اختلافات زن و شوهر صحبت میکرد. البته من خیلی دوست نداشتم گوش بدم ولی چاره ای نداشتم صدای دی وی دی پلیر انقدر زیاد بود که من تو گوشام سیمان هم میریختم باز رد میشد چه برسه به هدفون. برا همین بی خیال هدفون شده بودم و بازی میکردم … همه چی هم خوب بود. همه ساکت بودن همه منتظر که یک مرتبه نمیدونم از شانس شکر ( لازم نیست بگم ما شکر رو جای چه کلمه دو حرفی به کار می‌بریم که نه؟ درسته ؟ نگم دیگه؟ ) من یک مرتبه دکتر تصمیم گرفت در مورد بلوغ صحبت بکنه!

خوب اگر فکر کردید من عین کلمات دکتر رو میگم کور خوندید چون جامعه ای که دکتر داشت براشون صحبت میکرد همه پزشک بودن و دکتر هم جو پزشکی گرفته بودش و خیلی احساس پسرخاله بودن گرفته بودش و پاک یادش رفته بود این دی وی دی ممکنه بیاد بیرون روزی  توی مطبش منشی بیشعورش بگذاره برای عوام! شما فکر کن من نشسته ام و یک مرتبه دکتر شروع میکنه در مورد اینکه اقا پسرا در نوجوانی توی خواب فرشته ها میاد سراغشون و ….. من نمیگم دکتر چی میگفت ولی شما مطمین باش دکتر بدون حتی جا انداختن یک نقطه کامل با صدای بلند همه رو گفت که چی میشه! بعدش هم گفت حتی پسرا ممکنه خودشون فرشته ها رو احضار کنن!! با دست (:

من چه حالی بودم؟ من داشتم امتحان میکردم ببینم چقدر دیگه زور بزنم چونه ام میرسه به جناق سینه ام :| و پس کله ام میاد جای صورتم! خوب لابد میگید چرا نرفتی بیرون؟ چون هر آن ممکن بود اون در لامصب باز بشه و اون زن و شوهر بیان بیرون و نوبت من بشه. اگر یکی دیگه میرفت تو من باید یک ربع دیگه می نشستم و می ترسیدم بعد وقتی برگردم دکتر بعد بلوغ برسه به ازدواج و شب زفاف! برای همین باید منتظر می موندم و جالب اینجا بود که من تنها ادم ناراحت اون اتاق نبودم. اقایون هم دیگه راحت نبودن، تو جاشون وول میخوردن، تک سرفه میکردن! گلو صاف میکردن به ساعت نگاه میکردن و … من هم انقدر حالم بد بود همه قلبهام رو توی بازی کندی کرش سوزونده بودم و چون هیچ بازی دیگه ای رو گوشیم نداشتم همینطوری زل زده بودم به صفحه و فقط پسری که کنار دستم نشسته بود می دونست فیلمه این گوشی تو دستم!

میدونم خنده نداره اما من ادم شوخی هستم و خیلی خوش خنده و به خدا وقتی دکتر داشت می گفت  بیزه های (درستش رو میدونم لطفن زحمت نکشید) پسر نوجوان اندازه اش چقدر میشه میخواستم بخندم و وقتی میگفت بهش نباید ضربه بخوره و به چه دلیلی نباید ضربه بخوره واقعن خنده ام گرفته بود میدونم خنده نداره ولی موقعیت استرس زا من رو به خنده می اندازه  و سرم انقدر پایین بود که صورتم دیده نشه ولی مطمینم همه فهمیده بودن من خنده ام گرفته … اما از اونجای که اصولا گاهی فقط گاهی خدا عادل میشه بلافاصله در سخنرانی دکتر بعد بلوغ پسران و شرح اعضا و جوارحشون نوبت به دختران رسید و  اونجا بود که من برای اولین بار سرم رو بلند کردم و نگاه به منشی دکتر کردم که ببینم ایا واقعا درک نکرده که این دی وی دی مناسب این جمع نیست که دیدم اصلا بنده خدا تو حال خودشه و من در حالی که اشک تو چشمام جمع شده بود و صورتم سرخ بود دستام رو گذاشتم رو دسته صندلی که بلند شم برم بیرون که در اتاق باز شد و اون زن و شوهر امدن بیرون و من مثل فنر از جام پریدم ولی از اونجای که رو مود شانس بودم منشی بلند شدن برن برای دکتر قهوه ببرن و من انقدر فرصت داشتم که در مورد سا یز سینه  دختران بشنوم و خدایا هزار مرتبه شکر وقتی داشت می رسید به یک مسایل مربوط به بلوغ دختران و زمان پر یو د من داشتم می رفتم تو اتاق دکتر و وقتی امدم بیرون که دکتر داشت میگفت برای بلوغ نوجوانانتون جشن بگیرید

من هم تو دلم میگفتم اره جشن بگیرید منم میرم برا شانس خودم جشن بگیرم که در برای اولین بار در عمرم در چنین موقعیت مسخره ای قرار گرفتم و هنوز که هنوزه رگ های گردنم باز نشده از تنش اون روز :|

مطالبی که برایتون گفتم یک قلیریون صدم بازی و رکی مطالبی که اونجا عنوان شد رو نداشت و به جان خودم با رسم تصویر هم اونقدر بد به نظر نمی رسید که دکتر داشت توصیف میکرد! فکر کنم دو تا از اقایون همونجا از مردی افتادن (:

سلام

-دیروز گوشواره‌هام رو عوض کردم و دو تا گوشواره سوزنی گذاشتم به جای اون رینگ ها …. دیشب موقع خواب ته تیز گوشواره ها میرفت تو پوستم و یک بار انقدر درد گرفت که از خواب پریدم. از صبح این مقنعه هی گیر میکنه به نگین گوشواره پایینی و یک مرتبه گوشم کشیده میشه و نه که بگم درد داره، نه فقط یک حس بدی داره. بدتر از اون این که موقعی که به خاطر کار هدفون میگذارم  روی گوشم هر چهار تا سوزن یک جا میره تو پوستم :| … اما هیچ کدوم از اینها باعث نمیشه من گوشواره ها رو در بیارم . من نه دوست پسر دارم نه همسر نه کسی که بخواد توجه خاصی بکنه به این گوش … ولی خودم دارم لذت می‌برم. همین که یک لحظه مقنعه رو بزنم کنار و یک نگاه به برق نگین گوشواره پایینی بکنم کافیه. اونوقت تا چند دقیقه بعد لبخندی نامحسوس روی لب و توی چشمامه و ته دلم یک چیزی قنج میره. همین حس رو مدتهاس با ناخن‌هام دارم … یهویی بهشون نگاه میکنم و دوباره چند دقیقه خوشحالم … وقتی که انگشتری رو توی دستم میکنم. ساعت جدیدی می‌اندازم …

وقتی لباس جدیدی می ‌خرم یا وقتی روی لبم رژ می‌زنم و لبم رو برای دختر توی آیینه غنچه می‌کنم …. همین چیزهای کوچک همین دلخوشی های لحظه ای باعث میشه روحیه ام عوض بشه. این حس ناب دختر بودنه …  کمتر دختری هم هست که واقعا برای جلب توجه دیگران بخواد ارایش بکنه. نمیگم نیست چرا هست خوبشم هست ولی اون تابلو هستش نه دخترای معمولی مثل من و امثال من … ماها با دنیای خودمون خوشیم. حالا کسی بود تعریف کنه چه بهتر … نبود مهم نیست ( در پرانتز بگم به من ربطی نداره دختری آرایش غلیظ بکنه یا نکنه. زندگی دیگران به من ربطی نداره و قابل احترام هستش در هر حالتی)

- یکی نوشته بود تو دروغگویی چون سالها ما رو با نشون دادن یک زندگی شاد گول زدی و بهمون دروغ گفتی ….  من همین الان هم هزار تا مشکل دارم ولی از شادی های زندگیم میگم … من دروغگو هستم؟ اگر حقیقت رو اون بخشش رو که نمیخوام نگم یعنی من دروغگو هستم؟ تمام اون لحظه های که تمام این سالها توی این وبلاگ با این اسم نشون دادم حقیقت محضه … فقط قسمت تلخش رو نگفتم  …البته اگر یکمی این دوستمون تیز بود می فهمید من دردم هم لابه لای نوشته هام گفتم … یادتونه نوشته بودم انقدر توی دستشویی بالا اوردم که رسید به خون؟  این نشونه شادی زندگیم بود؟ یا روزی که نوشتم خودم رو از ماشین پرت کردم من شاد بودم و از شادی پریدم بیرون؟  نه دوستم من هیچ وقت دروغ نمیگم چون بدم میاد و بیزارم از آدم دروغگو من فقط بلدم قسمتهای تلخ رو نگم ….

-یکی نوشته بود چی شد گیلاس شدم؟

تیرماه ۸۴ وبلاگی درست کردیم و من موقع نوشتن اسم تنها چیزی که به ذهنم رسید گیلاس خانومی بود … نمیدونم چرا هیچ فلسفه ای پشتش نداره و هیچ الهامی نشده. هیچ معنا و مفهوم و کنایه و پیغام و پسغام و استعاره و ایهامی هم نداشت … اون لحظه همین به ذهنم رسید … اما بعدش وبلاگستان شد پر از میوه .. یواش یواش من تو خیل جمعیت محو شدم و کم شدم تا روزی یکی امد به من گفت خجالت نمیکشی ادای فلانی رو در میاری؟ البته فلانی چند سال بعد من آمده بود تو وبلاگستان و من فکر میکردم خودم به تنهایی نقشی به سزا در به گند کشیدن زبان فارسی داشتم ولی خوب بعد فهمیدم من در اون سالها قبل ظهور این دوستمون داشتم ادای اون رو در میاوردم! میشه چرا فکر میکنی نمیشه! خلاصه بعد اون یک روز یکی آمد گفت خجالت بکش خودت باش! چرا اسمت رو به تقلید از یکی دیگه گذاشتی گیلاس خانومی!!! میدونید سال ۸۴ میوه ی زیادی تو وبلاگستان نبود اگرم بود گیلاس نبود شاید یکی تو ذهنش بود ولی به خدا این تو نبود و من ادای کسی رو نیاورده بودم  ولی تا مدتها متهم بودم که من به تقلید از خانم فلان اسمم رو گذاشتم گیلاس … البته که اون خانوم هم بعد من آمده بودند …  و جالب اینکه یک بار خودشون امدن برام نوشتن چه جالب! شما اسم وبلاگ من رو برداشتی! من میخواستم براش بنویسم تیر ۸۴ یکمی قبل تر از بهمن ۸۷ هستش ولی خوب نگفتم! دلیلی هم نداشتم همینطوری نگفتم نه که فکر کنی گفتم جواب ابلهان خاموشیست یا درخت هر چی پربارتر سرش پایین تر و یا این بچه بازیا کار من نیست و اینا …. نه فقط حرفی نزدم.

الان اگر سرچ کنی گیلاس خانومی سر از وبلاگ های در میاری که دارن شورت مردونه و وسایل کمک جنسی و ساعت و جوراب  و لواشک می فروشن! من هنوزم نفهمیدم این لامصبا گیلاس خانومی رو چطوری توی اونا جا دادن!

البته که اینها شوخیه و مهم نیس چی گذشته و چی شده … بارها گفتم هیچ چیزی در این وبلاگستان برای من مهم نیست فقط همیشه گوشه ای از زندگیم بود و هنوزم هست یک زمانی پررنگه یک زمانی کمرنگ ولی همیشه هست چون من دوست ندارم چیزی رو از دست بدم …. تازه قشنگتر از اون اینه که من کنار این وبلاگ بزرگ شدن بچه ها رو دیدم … پسری که دوم دبیرستان بود و حالا مهندس شده و دختری که از وقتی من رو میشناسه که دختر دبیرستانی بود و الان مادر دو تا بچه  …. خودم هم که دارم مسیر زندگی بنجامین باتن رو طی میکنم … من از سالی که شروع کردم این وبلاگ رو به نوشتن خیلی جوونتر و فعالتر و پرکارتر شدم …  خوبه دیگه … دور همیم …

 

سلام بر دوستان

آمدم ماجرای جشن تولد مامانم رو بگم …. تا تو تاریخ هم ثبت بشه (:

کمی طولانیه ها

از وقتی یادم میاد تولدهای مامان رو بی سرو صدا گرفته بودیم.  سه نفره یا چهار نفره. کیکی میخریدیم و کادویی و تمام …  اما اینبار سوم شهریور بود که یک مرتبه یادم افتاد سه روز دیگه تولد مامانمه و چی براش بگیرم  و اینا که یک آن تو ذهنم آمد براش جشن بگیریم. بعد یک مرتبه یه لامپی توی ذهنم جرقه زد که بزار یک بار هم که شده سورپرایزش کنیم. کاری که هیچ وقت نکرده بودیم. کمی فکر کردم که چطوری میشه سورپرایزش کرد … بعد زنگ زدم به برادرم و گفتم میخوام مامان رو سورپرایز کنم پایه‌ای؟ گفت جالبه. آره پول غذا هم با من …. خوب خیالم که از این طرف راحت شد نشستم برنامه ریزی کردم … بعد گوشی رو برداشتم و به دایی ها و خاله ام زنگ زدم  … همشون پایه بودن و خوششون آمد. تنها چیزی هم که ازشون میخواستم این بود که اصلا لو ندن … واقعا میخواستم سورپرایز بشه.

خدا رو شکر من یک بار هماهنگ کردم و باقیش رو خود دایی ها و خاله با هم هماهنگ کرده بودن … خیلی خوشم آمد که اینا هم پایه بودن. خوب من اضطراب زیادی داشتم … بزرگترین نگرانیم لو رفتن ماجرا بود. ما یک وایبر خانوادگی داریم که خود من یکی سه بار میخواستم اشتباهی توش چیزی بنویسم برای بقیه. از اونورم میدونم خاله ام که همیشه با مامانم در تماسه بهش زنگ نزده بود این دو سه روز …. از اونورم یکی دو  تا تو خانواده داریم میتونیم به عنوان بیسیم چی توی تاریخ ثبتشون کنیم… من اینا رو  فقط قسم میدادم به مامان نگن میخوایم جشن بگیریم  (((:

خلاصه اقا قرار شد اینا روز ۴شنبه ساعت یک ربع به هشت خونه مامان اینا باشن … از اونور وقتی خرج غذا رو برادرم تقبل کرد باقیش رو من انجام دادم … خرید میوه و کیک و ظروف یکبار مصرف رو من به گردن گرفتم …

روز ۴شنبه از سر کار مستقیم رفتم آرایشگاه ناخن هام رو مونیکور کردم بعد ابروهام رو رنگ کردم ( دارید شدت اضطراب رو!) بعد رفتم ظرف یک بار مصرف خریدم و آمدم خونه. شب قبلش تا صبح سه بار بلند شده بودم سویچ رو گذاشته بودم جلوی چشمم تا یادم نره ببرم با خودم! حتی یک بارم گذاشتم تو کیفم اما از اونجایی که انسان خوشحالی هستم صب درش آورده بودم و با خودم گفته بود من که ماشین نمی برم برا چی سویپچ تو کیفمه!!!! خلاصه که همینطوری جلوی در با نایلن پر از ظرف ایستاده بودم که اینو چیکار کنم که مامان نبینه!!! امدم ببرم بگذارم زیر ماشین پدرخوانده توی پارکینگ که لحظه اخر سرایدار دید و گفت بگذارید تویی یک کارتن خالی ته پارکینگ … خلاصه ظرفا رو گذاشتم پایین خودم آمدم بالا. یک ساعت بعد برادرم آمد …

به مامان گفته بودم برای تولدت میخوایم بریم بیرون … اونم کلی اصرار که نه برای من پول خرج نکنید و من خودم یه چیزی درست میکنم و اینا که اخر حرف من شد … خلاصه مامان منتظر بود که شب بریم بیرون … ساعت هفت بود که گفتم من میرم بی بی کیک بخرم. مامان گفت نه نرو نمیخوریم میمونه منم اصرار کردم که نه باید کیک بخرم … خلاصه با هماهنگی برادره زدم بیرون و رفتم بی بی برای کیک …. اونجا یک کیک سه کیلویی خریدم و چون خیلی بزرگ بود با سختی آوردمش تو ماشین بعدم رفتم میوه خریدم و داشتم برمیگشتم خونه که برادرم زنگ زد که خانواده همشون توی ترافیک موندن و ساعت یک ربع به هشت نمیرسن بیان!!

خوب دیگه اون لحظه قلب من داشت منفجر میشد . از شانس من روز دختر بود اون روز و انگار واقعا همه ریخته بودن بیرون و همت به شدت بسته بود!! خلاصه گفتم اشکال نداره شده دیگه باید اینور رو جمع کنیم…. برگشتم خونه میوه ها پشت صندوق و کیک هم رو صندلی جلو … دست خالی امدم بالا و از همون جلوی در شروع کردم به غر زدن که بی بی کیک نداشت و چه وضع مملکته و چه خبره امشب و اینا که مامان با خنده گفت روز دختره شاید برا همین تموم شده … بهتر میموند حروم میشد و …  من از جای دیگه اضطراب داشتم ولی مامان فکر میکرد به خاطر کیک ناراحتم  ((:

در پرانتز بگم که دور و وری های من میدونن که من اهل هر چیزی هستم الا دروغ. شاید حقیقت رو نگم اما دروغ نمیگم و همیشه اون قسمتی که نخوام کسی بدونه رو نمیگم فقط … یعنی من دو حالت دارم یا حرف نمیزنم یا اگر بزنم صد در صد حقیقته. نمونه اینکه روز اول کارم تو این دفتر خواب موندم و وقتی ساعت ۱۱ جلوی مدیرم بودم گفتم خواب موندم!!  خلاصه میخوام بگم چنین آدمی مجبور شد یک ساعت و نیم اسمون رو به زمین بیاره و زمین رو به آسمون که کسی نفهمه قضیه چیه  ….  مثلا ساعت ۸ مامان و پدر خونده حاضر بودن و نشسته بودن که بریم رستوران ولی من در حالی که با برادره حرف میزدم با عصبانیت گوشی رو قطع کردم و گفتم ای بابا چه خبره امشب!! بعد توضیح دادم که یک جا رو رزرو کردم و اسممون رو ننوشتن و باید منتظر بمونیم جای خاصیه و اگر صندلی خالی بشه بهمون زنگ میزنن و …. مامان و پدرخوانده هم من رو دلداری میدادن که اشکال نداره چیزی نیست و …. ساعت هشت و نیم خاله ام‌اینا رسیدن و کمی بعد دو تا دایی های دیگرم و یکی از دایی ها که بابابزرگم رو می آورد نرسیده بود … شما فکر کن بیست نفر آدم توی پارکینگ منتظر اون یکی دایی بودن … من هم دیگه مطمین شده بودم کنتر نمی پره همینطوری سناریو می نوشتم برای اون دو تا و برادره هم گفته بود میره ماشینش رو تمیز کنه و با سویچ من رفته بود پایین  … یک جایی من باید شمع رو میبردم پایین به مامان اینا گفتم من میرم به برادره بگم دوستش زنگ زده و در برابر نگاه  متعجب مامان و پدرخوانده مثل فشنگ از در زدم بیرون و رفتم پارکینگ .. با همه روبوسی کردم و شمع ها رو تحویل دادم … دقیقن همون موقع هم غذا رو آورده بودن و برادره پریده بود بالا که پول بیاره!!! من برگشتم بالا برادره برگشت پایین .. یکی از آسانسور یکی از راه پله و هم رو ندیدیم!! مامان گفت دیدیش؟ گفتم نه گفت الان دوید آمد بالا !! بعد گفت شما چتونه؟ یه چیزی شده؟

باز من انداختم به ناراحتی و کولی بازی که اینجایی که دعوت کردیم دوست برادره بود و همش تقصیر اونه که زبانی گفت حله و اسممون رو ننوشت و اینطوری شد و دارن شب منو خراب میکنن و معده من داره میترکه …..!! مامان نگران حال من بود یعنی خدایی باید اسکار میگرفتم! حالا این دو تا طفلک از ساعت هشت آماده نشستن ساعت نه و ربع بود فکر کنم که بالاخره بابا بزرگم هم رسید و من قلبم داشت از حلقم میزد بیرون. دوربین برداشته بودم و داشتم فیلم میگرفتم و حرف میزدم با مامان و پدرخوانده که زنگ زدن … به مامان گفتم در رو باز کن برادره اس … بعد به پدرخوانده گفتم پاشید بریم و وقتی مامان در رو باز کرد خاله ام با کیکی که روش شمع روشن بود جلوی در بود و باقی فامیل هم همگی پشت سرش  …  من فقط میخندیدم ولی مامان واقعا سورپرایز شد تا چند دقیقه بعدش فقط گریه میکرد و هی میگفت وایی چیکار کردید الهی قربونتون بشم ….  یعنی فیلمش معرکه اس …

همه میخندن و با مامان روبوسی میکنن و اون داره گریه میکنه … ((:

خلاصله اون شب یکی از بهترین شبهای عمرمون بود … همه خوشحال بودیم … در ضمن چون تولد پدرخوانده یک ماه قبلش بود و اون موقع مامان تهران نبود من و برادره تولد پدرخوانده رو هم انداختیم همین روز و کیک رو برای هر دو خریدیم و برای هر دوشون کادو گرفته بودیم ….

شب خوبی بود و ارزش داشت که براشون چنین کاری بکنیم … مامان از هیجان تا ۴ صب نخوابید اون شب ((:

اینم کباب میوه یا میوه چوبی که دستور از من بود و اجرا از دختر و پسرا و دایی بزرگم البته این نصفشه …. کیکم عالی بود

20140827_222729 20140827_213347

کرال پشت

۳ شهریور ۱۳۹۳

سلام دوستان

امروز یک چیزی برای یکی از همکارام تعریف کردم که خیلی خندید گفتم برای شما هم بگم گویا خنده داره و من خوشحال میشم مردم بخندند و یکمی از مشکلاتشون دور بشن برای مدتی کوتاه ….

میدونید نمیدونم معضل نه یا مجرد ها که تکلیفمون با تعطیلاتمون مشخص نیست. من از او هفته چشم میکشم برای تعطیلات ولی به محض اینکه به ۵ شنبه جمعه میخورم بهم میریزم. کاری ندارم بکنم و حوصله ای ندارم. اما ۵ شنبه هفته قبل تصمیم گرفتم برم تجریش و این ۵ شنبه که آمد یکهویی تصمیم گرفتم برم استخر. خیلی وقت بود استخر نرفته بودم شاید یک سال و خرده ای میشد. برای همین بهم خیلی خوش گذشت. یکی از چیزایی که اولش بر ام جالب بود این بود که کاملا شنا کردن یادم رفته بود. البته گفته بودم که من شنا بلد نیستم ولی میتونم خودم رو روی آب نگه دارم. یک مدتی قبلا کلاس شنا رفتم که خوب تا اخرین جلسه که نمیدونم ۵ یا ۶ تا بود مربی کارش به قسمت عمیق نکشید من هم مثل همیشه تو اوج رها کردم …

البته یک سال و نیم قبل تو قسمت عمیق بودم همش و به سبکی کاملا نا شناخته و خوددراوردی میتونم روی آب بمونم نرم ته!! اما بعد این مدت کاملا شنا رو فراموش کرده بودم و ۵ شنبه به محض اینکه رفتم تو عمیق رفتم ته اب!! اول کمی جون دادم ولی بعد یهویی یادم آمد چکار کنم و برگشتم روی اب! جالب اینجاست من میتونم هم کرال برم هم پروانه هم قورباغه و باقی فقط مشکلم اینه که تمام این شناها رو بدون نفس گرفتن میرم. یعنی کله توی آبه!! و به محض اینکه بیام بالا نفس بگیرم غرق میشم! توی شنا تنها چیزیم که خوب شده مدت نگه داشتن نفسمه!!

البته پنج شنبه یک طول استخر رو همون اولش یک ضرب رفتم ولی دو متر مونده بود برسم به ته نفسم تموم شدم و مغزم سوخت قشنگ و من رو با بارانکارد بردن بیرون!! البته دو دقیقه بعد برگشتم تو اب!! حالا از این خاطره بگم که امروز باعث شد اشک همکارم در بیاد و دقیقا مدیرمون در حالی امد تو اتاق که من و همکارم کف اتاق پهن بودیم و یک کاری داد بهم که من بین خنده گفتم امروز میخواید؟ گفت نه امروز که روز خنده اس و رفت :|

جونم براتون بگه من وقتی دیدم انواع و اقسام شناها رو میتونم بدون نفس گرفتن برم غرور من رو مستولی کرد و یک مرتبه به درجه ای رسیدم که گفتم خوب!! چرا کرال پشت رو نریم؟ تازه هوا هم نمیخواد و به درد سبک بیهوازی من میخوره!!! خلاصه این شد که عزیز دلم, خر, کله ام رو گاز گرفت و گفت بیا کرال پشت برو!! قطعن همه میدونید فقط برای اگاهی خودم میگم که کرال پشت یعنی بخوابی روی آب و در حالی که روت به سقفه شنا کنی!! (این تعریف کرال پشت رو تو ویکیپدیا هم نمی تونی پیا کنی بس که جامع و دقیق گفتم !!! ) خلاصه ما هم آمدیم روی آب صاف دراز کشیدیم و چند ثانیه طول کشیدیم که بدون اینور و اونور شدن ثابت بشیم و تعادلم رو حفظ کنم.

اقا اولین حرکت این بود که دست چپ رو بلند کردم پرت کردم عقب و همین حرکت کافی بود که کج بشم و تعادلم رو از دست دادم و  کله ام رفت تو اب و دهنم که سفت بسته بود و من تو آب با دماغ نفس گرفتم اونم با هول!! دقیق نصف آب استخر رفت تو دماغم!!! تا حالا آب رفته تو دماغت؟ در واقع تو دماغت نمیره!! لامصب یک راهی داره دقیقن میره تو مغزت!! نصفه سرم در جا سوخت و دماغم تیر کشید و یک درد بدی پیچید توی سرم و چشام پر اشک شد و مغزم ترکید قشنگ!! خوب فکر کن شما طاقباز رو آبی, آبم همینطوری داره میره تو دماغت!!! خوب طبیعی اینه که کاری بکنی تا از اون وضعیت در بیای. منم  بلافاصله آمدم از اون وضعیت در بیام!! وقتی طاقبازی برای بلند شدم یا باید پات به جای گیر کنه یا دستت یا کله ات !! یا به روش بروس لی تایناتیک بزنی!! که خوب چون تو آب معلق بودم هیچ جای برای گیر کردن نداشتم! و هیچ کاری از دستم بر نمیاد. والا ریا نباشه تو خونه فقط با تایتانیک بلند میشیم ولی تو اب خوب نمی تونستم! آب دست و پا و دماغم رو بسته بود!! لذا حرکتی کاملا یکهویی کردم و دستام رو با فشار فرو کردم تو آب که کله ام رو بیارم بالا که اون حرکت ناگهانی باعث گرفتگی شد و  نتیجه این شد که ماهیچه دستم گرفت!!!

خوب دیگه در اون لحظه که چشام جای رو نمیدید و سرم تیر میکشید و از دماغم اب میزد بیرون و به خاطر حرکت زیاد کله توی آب یکی از گوشامم آب گرفت!! چی از خدا میخواستم؟ یک دست خشک شده از شدت درد!! تا حالا تو آب ماهیچه ات گرفته؟ من نمیدونم چرا انقدر درد داره یعنی قشنگ انگار بهت تیر خورده!!! عضو حرکت نمیکنه و دردی در ابعاد یک متر در یک متر دور اون موضع می پیچه و واقعا چاره ای نداری یا باید غرق بشی یا بیای بیرون از اب!!

حالا شما فک کن من تو اون وضعیت که داشتم غرق میشدم دستمم گرفت!! میخوای منو تصور کنی یکی رو تصور کن کج رو آب افتاده … یک دستش سیخ رو هوا مونده!! با اون یکی دست داره کج کج شنا میکنه از ناحیه گردن به بالا هم لمسه!!! خدایی بود لحظه آخه یک خانومی که داشت شنا میکرد پاش خورد تو کمرم و منو نیم متر پرت کرد جلو که خوردم به میله های کنار استخر و دقیق یادم باشه یک ربعی همونطوری یک دستی و کج با دستی سیخ رو به هوا و گردنی رو به عقب چسبیده بودم به میله!! بعد دیدم یکی از خانومها گفت این میله حاجت میده دخترم؟ چرا ولش نمیکنی؟ گفتم اره حاجت میده و فقطم حاجت کسایی رو میده که شنای عادی رو بلد نیسن میخوان کرال پشت برن!!! شما برو این میله اختصاصی حاجت میده!!!

خلاصه که بعد که برگشتم خونه تا دو روز هنوز از دماغ و گوشام اب میزد بیرون!! همین شد که من کرال پشت رو تو اوج رها کردم و به همون سبک قورباغه  ای که صاف نشسته شنا میکنم فقط!!

فعلا (:

 

پنج شنبه ای مصور

۲۵ مرداد ۱۳۹۳

پنج شنبه صب بود که تصمیم گرفتم برم تجریش . حال و هوای تجریش رو دوست دارم به خصوص قسمت تره بارش رو … البته چند کار خرده ریزه هم داشتم … صبح بلند شدم و دیدم حوصله ترافیک و جای پارک رو ندارم برای همین ماشین رو رها کردم و با ماشین های خطی رفتم تجریش. برای خودم قدم میزدم هدف اصلی البته این بود که برم یک حالی به بازار طلا بدم و برگردم!!!

لذا با ذکاوت و هوشیاری تمام و در یک معامله تعویض پر سود!!! ۱۰۰ تومن ضرر کردم و این دو تا رو (البته۴تادو تا هم تو اون گوشه تو عکس معلوم نیس حالا شاید دقت کنی دیدی!) با یک گوشواره دیگه عوض کردم. دیگه یه صد تومن احساس میکردم رو گوشواره قبلی سنگینی میکنه گفتم برم سبکش کنم  :| خلاصه بعد از بانکها و بنگاهامون …. به روح طلافروشهامون!!! شایدم به روح خودم که تصمیم گرفتم تنوعی ایجاد کنم!!! البته من یک خانم هستم و ذات خانومها همینه :v

20140814_195706

بعد از اینکه چشم بازار رو کور کردم … قدم زنان به سمت ولی عصر حرکت کردم اولش برنامه این بود که یک ایستگاه پیاده برم و بعد سوار اتوبوس بشم و برم سوپراستار ناهار بخورم … ساعت ۲ شده بود. اما جوی بود که من رو گرفت و من تا سوپر استار پیاده رفتم. یک ایستگاه پایین تر از پارک وی …. در اوج گرما و با کفشی بسیار نا راحت!! این ناهار من در سوپر استار بود

20140814_143632

بعد خوردن این ناهار امدم بیرون. چند قدمی نرفته بودم که یک مرتبه یک گودال پر از آب جلوی پام دهن باز کرد و پای چپم تا نزدیکای قلبم رفت توش!!!!! شما فکر کن کفشی که پات رو اذیت میکنه بدون جوراب بپوشی تازه خیسم بشه!!! خیلی خوب بود جاتون خالی!

خلاصه بعد ناهار بود و عذاب وجدان این نوشابه لامصب چسبید بیخ گلوم که تو خودت رو کشتی از ۵۹ شدی ۵۳ باز میخوای برش گردونی بی حیا؟! و این چنین بود که تصمیم بر این شد نوشابه ای که هنو نو حلقم بود رو بسوزونم …. لذا!! گفتم تا ونک پیاده میرم و از دیدن مردم لذت میبرم!! اینطوری بود که در این خیابان ولیعصر شلوغ از دیدن مردم لذت بردم و به راهم ادامه دادم!

خیابان ولیعصر ساعت ۳ ظهر!!

20140814_150118

:|

خلاصه در اون گرما فقط من بودم و ایشون. که ایشونم داشتن به من میخندیدن!!! و میگفتن دوست عزیز عمر من ۴۰۰ ساله اونوقت تو خودت رو بکشی سرپر ده سال دیگه بااین کیفیت زنده بمونی اونوقت آمدی تو این هوا قدم میزنی؟ اونم از تجریش تا ونک؟ اونم با این کفش؟ خلاصه این دوستمون من رو در حدی خطرناک احساس کرد که حتی وجودم رو حس هم نمیکرد و هر چی بهش نزدیکتر میشدم تکون نمیخورد!! و فقط  میخند

20140814_150800

خوب دیگه وقتی به ونک رسیدم دیگه سینه خیز میرفتم … از پنج تا انگشت پام سه تاش مونده بود و مهره شش و هفت کمرم هم رفته بود تو هم شده بود شش و بیست و پنج! احساس میکردم گردنمم کمی کوتاه شده یه دستمم از اون یکی بلندتره!! ولی رسیدم!! تازه شلوار جینم پام بود که خدایی نکرده یکمی احساس خنکی نکنم از ته تا سر در کل!!  خوب دیگه بعد این همه فشار چیزی که توجهم رو توی دکه روزنامه فروشی جلب کرد اینا بود !!!! دیگه چه انتظاری داشتید از من ؟

20140814_181519

پ.ن: اون هفتاد تا نوجوانی که پرسشنامه نوجوان رو پر کردن یه بیست دقیقه یا مادر یا پدرتون رو بیارید بشونید پشت کامپیوتر پرسشنامه های والدین رو جواب بدن. من از کجا برای شما پدر یا مادر فرضی پیدا کنم آخه؟

دوستان عزیزم نکاتی رو در مورد پرسشنامه بهتون بگم

۱- شرمنده که پرسشنامه والدین تعداد سوالهاش زیاده خودمم میدونم ولی به خدا دست من نیست و این تعداد سوال استاندارد شده و من فقط به عنوان ابزار کار ازش استفاده میکنم. برای کمتر کردن سوالها هم با استادم چونه زدم ولی گفت حیفه کارت خوبه خراب میشه و بهانه نیاز و انجام بده!

اگر پر کردن پرسشنامه به صورت انلاین سخته ایمیل بگذارید من براتون ایمیل میکنم فایل های ورد رو و هر وقت تونستید و وقت داشتید, جواب بدید و بهم برگردنید.

۲- والدین عزیز شما حتما باید نوجوان داشته باشید. بین ده تا بیست سال و اگر بچه ندارید یا فرزندتون بزرگتر از اینه شما شامل حال این پرسشنامه نمیشید.

۳- این پرسشنامه ها باید هم توسط والدین پربشه هم توسط نوجوان اون خونه. والدین به تنهایی یا نوجوان به تنهایی تاثیری نداره کارشون.

۴- اگر اسم و مشخصاتی بدید که خیلی معمولی نباشه (مثلا ننویسید به تنهایی مریم یا علی یا م . ب) خیلی بهتره چون بین شما و فرزند یا شما و والدین یک اسمی مشترک هست که من از طریق اون متوجه میشم کدوم فرزند متعلق به کدوم والد هست و بالعکس.

۵- تعداد زیادی نوجوان پرسشنامه رو پر کردند اما والدین تعدادشون کمه. اگر والد اون نوجوان پرسشنامه رو پر نکنه عملا برای من کاربردی نداره پرسشنامه. لطفن با هم پر کنید (:

۶-من بازم تاکید میکنم که میدونم تعداد سوالات والدین زیاد ( نزدیک به صدو خرده ای در مجموع) اما سوالها بسیار کوتاهه و جوابش هم جلوی چشم. به هر حال پرسشنامه همینه و هر دانشجویی مجبوره این مسیر رو بره.

۷- والدین عزیز لطفا به هر دو پرسشنامه که مربوط به خودتون میشه جواب بدید و پر کردن یکیش به تنهایی تاثیری برای کار من نداره.

پرسشنامه والدین مربوط به استرس فرزند پروری و کنترل والدینی هست و پرسشنامه نوجوان هم در مورد بحران هویت. من شما رو به اسم و فامیل نمیشناسم و باز هم میگم این پرسشنامه ها فقط توی امار میاد و اصلا اسم و فامیل شما جایی مندرج نمیشه. خواهش میکنم نگران نباشید و اگر هم هستید حداقل اسم و فامیلی بنویسید که خیلی معمولی نباشه و من بتونم فرزند یا والدتون رو پیدا کنم.

خیلی خیلی ممنونم از همکاری دوستانی که برام وقت گذاشتن. امیدوارم با مطالبم بعد خستگی رو از تنتون در بیارم (:

باز هم اگر فکر میکنید فایل ورد براتون راحتتره ایمیل بدید من براتون میفرستم …. جی میل من  mkhaloo32@gmail.com

و با زهم تاکید میکنم که من طراح نیستم من به خاطر موضوع پایان نامه ام مجبور بودم از این پرسشنامه که اصلش خارجی هست استفاده کنم فقط

پرسشنامه

۱۴ مرداد ۱۳۹۳

سلام عزیزان

این سه تایی که این زیر هستند پرسشنامه های پایان نامه من می‌باشند! یکیش مخصوص نوجوان هست دو تاش برای والدینش. ازتون تقاضا دارم در صورت تمایل این تست ها رو پاسخ بدید. فرم مخصوص نوجوان ده تا سوال داره و کوتاه هستش. فرم های مخصوص والدین کمی بیشتر که نهایت بین یک ربع تا نیم ساعت بسته به سرعت شما وقتتون رو میگیره.  اگر مجرد هستید به خانواده و کسانی که نوجوان دارند می تونید این جا رو معرفی کنید. زحمت زیادی برای درست کردن این فرم ها به صورت آنلاین کشیده شده.

هر سوالی داشته باشید من در قسمت  نظرات جوابگو هستم.  لینک مستقیم به سایت رو هم میگذارم. با کلید روی هر کدوم از اینها هم میتونید به بخش مورد نظر برید. سوالها سیاسی نیست و کسی هم نمی بینه پس نگران نباشید و خیالتون راحت باشه.

(اگر بیش از یک نوجوان در خانه دارید، هر نوجوان میتونه جدا پرسشنامه رو پر کنه و شما با درنظر گرفتن خصوصیات و شرایط اون فرزندتون دوباره به سوالها جواب بدید)

بزرگوارید….  فعلا

پرسشنامه


نوشته‌های بعدی »

تماس با گیلاس خانومی

    ایمیل گیلاسی

    تماس با گیلاس خانمی

کتاب های گیلاسی

    کتابهای گیلاسی

خوراک گیلاسی!

    فید

دوستان گیلاسی

 

بایگانی

آمار بازدید