چای سبز

۲۶ فروردین ۱۳۹۳

سلام  عزیزان

از اونجای که به شدت در جو رژیم هستم خواندن کانتها باعث شد بیام یک سری مطالب رو کلی بگم که شاید جواب سوال خیلی ها باشه

در مورد اینکه دستور رژیم این دکتر رو خواستید بگم که دکتر تراوسی**ان کلن دستورش طوری نیست که بشه به اشتراک گذاشت. بر اساس بیمارها و مشلکلات و سیستم بدنتون بهتون رژیم میده. یکمی هم رژیم پرخرجی هست و از همون گام اول باید خرج کنی مثلن من که دیگه میخوام بشم ۵۰ ،  ۸۰ تومن پول ویزیتم شد. اگر بیشتر باید وزن کم کنی این ملبغ هم بیشتر میشه. غذاشم که همه گوشته و سبزیجات و کربوهیدات ها

دوم اینکه زنگ زدم پرسیدم و گفت سهم خرما رو میتونی در طول روز با چای بخوری … نکته دیگه اینکه دیدم قهوه رو تلخ میتونم بخورم (یکی یکی استعدادهای نهفته ام داره رو میشه!)

لازمه  بگم که این رژیم رو از شنبه شروع کردم و محض رضای خدا حتی یک روزشم نتونستم بدون اشتباه طی کنم. اولاش که گرم ها رو خیلی بیشتر میزدم و بعدش هم از خودم هنر درکردم زدم یه جای دیگه رو ترکوندم تا الان دستم آمده چی به چیه!! البته اگر دستم آمده باشه!!

من بدنم نوع C هستش و عضلانی هستم. بازو بگیرم سفت میشه بازوم ((((:

عکسی قدی گذاشتم تو فیس که هر کی دید گفت من خوبم و مرض دارم وزن کم کنم که خوب من از اولم گفتم به سه زبون زنده دنیا فارسی، پرشین و زبون مادریم  که من مرض دارم وزن کم کنم اما شما گوش نمیدید که!!

در رژیم من نمک و روغن و شیرینی جای نداره ))):

اما کلن این پست رو نوشتم که یه چیزی رو بهتون بگم اگر میدونستید که هیچ اگه نمیدونستید دونستنش خوبه. چون من تو چند جا خوندم و مطمینم روشش همینه

طریقه درست کردن چای سبز …

- لیوان مخصوص خودش رو بخرید. اصلن چای سبز رو تو قوری دم نکنید و یک شبانه روز بگذارید کنار یا تو فلاکس و اینا … اون چای هیچ خاصیتی نداره

- چای سبز رو نباید تو آب جوش بریزی بلکه باید بگذاری دماش به ۷۰-۸۰ درجه برسه. که وقتی داری توی لیوان سرامیک یا چینی که خودش آبکش سرامیک یا چینی داره آب جوش میریزی خود به خود سرمای  لیوان باعث کم شدن درجه میشه

- این قسمت خیلی مهمه چون اکثرن اینجا رو اشتباه میکنید. اصلن لازم نیست یک کیلو چای بریزی توی یک لیوان آب جوش!! یک قاشق مربا خوری تا  قاشق چای خوری  از چای سبز رو بریز توی آب جوش و درش رو بگذار

- بین ۲تا ۴ دقیقه بعد وقتی در رو برداری می بینی برگهای چای باز شده و چایت هم رنگی ملایم داره که نمی تونم توصیف کنم!

این چای رو با کمی شکر یا شیرینی میل کنید. طعمش بسیار لایت و حتی خوش مزه هم هست.

اگر کمی سلیقه به خرج بدید مثلن همون موقع که دم میکنید کمی چوب دارچین یا هل یا گل یاس خشک شده و یا برگ بهارنارج یا به لیمو بریزید حتی چای خوشمزه و خوش بوتری خواهید داشت.

اما خواصی که دیدم که میگم …. مشاهده شده :

- چای سبز از استرس شما می کاهد

- عفونت رو از بین میبره

- باعث به کار افتادن دستگاه گوارش میشه

اما بهترین زمان برای خوردن چای سبز بعد از غذاس چون زمان دیگه ممکنه باعث افت فشارتون بشه …

پ.ن: دوستان که تجربه دارن برای درست کردن مرغ رژیمی رسیپ بدید اگر دارید برا مریض میخوام :|

من خودم دیروز ۱۰۰ گرم مرغ رو خرد کردم با کمی پیاز بدون روغن تو قابلمه تفلون گذاشتم رو گاز که نه تنها نسوخت بلکه سرخ هم شد !! بعد بهش هویج و آب  اضافه کردم و بعد که هویج و مرغ کمی پخت قارچ و کدو ریختم با یک قاشق پودر کاری و زردچوبه ….. خوش مزه بود و قابل خوردن!

 

گیلی رژیمی

۲۴ فروردین ۱۳۹۳

یکی از اهدافم در این سال کم کردن ۸ کیلو وزن بود که اینطوری میرسیدم به وزن ۵۰٫ این هدف انقدر برام مهم بود که باقی اهداف رو فعلن بی خیال شدم و رفتم به پیش دکتری که خیلی تعریفش رو شنیده بودم. دکتر تراوس**یان

بگذریم از اینکه دکتر اعتقادی نداشت من چاقم و نیازی به لاغری دارم! حتی منشی اش رو صدا کرد و گفت این خانوم چاقه؟ منشیش گفت نه! گفتم دکتر من یک دردی دارم که نمیخوام نرمال باشم!!! لطفن کمک کن من کمی وزن کم کنم چون هر رژیمی گرفتم و هر چی نخوردم هیییییییچ تاثیری نداشت!! گفتم یه رژیم بود من اینو به هر کی گفتم همینطوری داشتم دستورش رو میگفتم طرف دو کیلو کم کرد اونوقت من هفت روز فقط سوپ خوردم و در آخر دیوار سایز کم کرد من نکردم! نه یک سانت سایز نه یک گرم وزن!

دکتر ازم چند سوال پرسید و گفت تو انقدر نخوردی و بد خوردی که قسمت سوخت و ساز توی مغزت رو سوزوندی!!!  برا همین با این همه پیاده روی و نخوردن وزنی کم نمیکنی. بدنت ۴۰ درصد از غذای که واردش میشه رو هضم میکنه و باقی رو نگه میداره چون فکر میکنه تو قحطیه و این ادم تا شصت ساعت بعد هیچی نمیخوره!! دکتر راست میگفت و من همینم!! برا همین دکتر بهم رژیمی داد که فقط دارم میخورم!!! از دو روز پیش من دو تا تن ماهی خوردم ۶۰ کیلو سبزیجات و یک مرغ!!! ( البته کمی اغراق درش بود!)

هر سه ساعت باید چیزی بخورم و ۴ وعده اش هم توش گوشت مرغ یا ماهی داره. میوه و سبزیجاتم جای خودش … من نمیدونم چطوری قراره لاغر کنم با این حجمی که دارم میخورم! البته تنها شرطش اینه که به هیچ عنوان شیرینی و شوری و روغن تو غذا نباشه!

روز اول تجربه نداشتم جوون بودم خام بودم برداشتم سینه مرغ رو تو این تابه دو رو ها بدون روغن سرخ کردم گلاب به روتون مگه می تونستم بخورمش!! داشتم خفه میشدم لامصب سینه مرغ گاهی می تونه با بیسکوییت ساقه طلایی کل بندازه در خشکی! دقت کنید موقع خالی خوردنش!!

اما همکاران و خانواده و دوستان گفتن ادویه بزن و یه خاکی به سر مرغه بریز! بعد دو روز جون کندن امروز متوجه شدم که کلن نمی تونم سبزیجات رو پخته بخورم و خام خوار بسیار خوبی هستم در حد اسب!! پس سبزیجات پخته رفت به فنا!! از طرفی متوجه شدم با اینکه به سینه مرغ ارادت داشتم و اصلن نمی تونم رون مرغ بخورم چون فکر میکنم بو میده ولی الان از سینه مرغ هم زده شدم و می بینمش استرس میگیرم! می خواید بدونید چرا یه سینه مرغ رو بدون هیچی خالی خالی بندازید تو تابه تا بپزه و بخورید … اگر نمردید بیاید اینجا بنویسید چه طعم داره!

تن ماهی خوب می تونم بخورم چون شوره ((((:  من کلن روغن و نمک تو غذا برام مهم نبود ولی الان به جایی رسیدم حسرت کمی روغن دارم و شب خوابش رو می بینم!!

اما اینا مهم نیس … بزرگترین درد من اینه که چای رو چه خاکی به سرم بریزم!! دو روز اخیر من سردرد بدی داشتم چون عادت دارم در طول روز یک بار چای سبز میخورم یک باز قهوه می خورم و چندین بار چایی!! خوب چون تو رژیم دکتر نوشته بود چای و قهوه هر چقدر میخوای اما بدون قند و شیرینی و خوب من نمی تونم! فشارم می افته!

دو روز کلن دو تا لیوان چای خوردم اونم وقتی که تو برنامه ام دو تا خرما بود و خوب سردردم ناشی از اعتیاد بود و با من درست برخورد کنید من بیمارم معتاد نیستم :|

این همه گفتم که بگم دوستانی که رژیمی مشابه این داشتن با مشکل چای چیکار کردن؟ اگه چای با خرمای سهمیه روزانه بخوری در طول روز مشکلی در رژیم به وجود نمیاد؟ چون دکتر به من گفت هرچی بگذره تو بیشتر لاغر میشی و اینطوری نیست که همون اولش یهویی کم کنی چون من دارم فقط میخورم و با خوردم قراره وزن کم کنم!!

یه چیز جالبی هم که فهمیدم این بود که اصلن به ۶۰ گرمی که چشمی و حسی فکر میکنید ۶۰ گرمه اعتماد نکنید. دیده شده اون ۶۰ گرم روی ترازو ادا ۱۷۰ گرما رو در آورده :|

دقیقن امروز که ترازو آشپزخونه دیجیتالی خریدیم متوجه شدم تو این دو روز حداقل دو یه سه برابر میزانی که دکتر گفته بود خوردم :|

کاری نداری من برم رژیم بگیرم؟

 

 

دروغ های نامحسوس ۱۳

۱۳ فروردین ۱۳۹۳

عاشق این دروغ های ۱۳ هم وطنان ایرانی ام هستم. انقدر لامصب دروغه نرم و نا محسوسه آدم نمیدونه چطوری باورش نکنه!  بعد از گذشت سالها و اینکه تاکید زیاد روی دروغ ۱۳ به دره آدم ناخودآگاه دنبال دروغ های ۱۳ دوستان هست ولی بعضیاش انقدر ظریف و سوسکی رد شده بهت بگن دروغه هم باز قبول نمیکنی!

مثلن من دقیقن همین امروز متوجه شدم مادربزرگ ۹۷ ساله یکی از دوستان حامله شده! بچشم پسر!

دختر ۱۴ ساله شوهر کرده صبر و تحملم داشته نگه داشته همین شب ۱۳ به دری به باقی بگه!

یکی از دوستان که تا دیروز سایه هر چی زنه با تیر میزد همین امشب داره میره خواستگاری!

من نمیدونم جواب کدوم کنکور رو روز ۱۳ به در میدن ولی یکی از دوستان همین امروز فهمید  دکتری قبول شده!

یکی از دوستان میگفت ۳ سال اول ازدواجش تصمیم به بچه دار شدن  نداره ولی دقیق همین امروز ییهو عکس سونوگرافی بچه اش رو گذاشته تو فیسش! دقت کردم بچه خیلی هم به باباش رفته بود!

یه گوسفند داشتن این همسایمون همین امروز صب گفت من یاکریمم!!

یکی از دوستان کلن به هیشکی رحم نکرده آمده نوشته الان بهم خبر دادن بابام تصادف کرده مرده!!! خو لامصب تو تو فیس بوک چه غلطی میکنی پس؟

یکی از دوستان بودن ماشینشون رو تا دیروز باید صبا اهل محل جم میشدن هل میدادن روشن شه امروز عکس ماشین فراریش رو گذاشت تو فیس بوک گفت ماشین نو خریدم!! ماشین قبلی پول صدای بوق  اینم نمیشد!!!

یکی از دوستان تو چادر می خوابید تا دیروز امروز میگفت موقع پارک کردن هلکوپترم رو هلی پد خونه جدید زدم به در گوشه هلیکوپترم رفت تو!

یکی از دوستان تا دیروز نمی تونست مواد شربت ابلیمو رو با هم درست ترکیب کنه! امروز نوشته گیلاسی تبریک بگو داروی ضد ایدز رو کشف کردم!

دوستمون تا دیروز میگفت نذر دارم پیاده برم کربلا اگه شوهر کردم بعد امروز نوشته امروز روز عقدمه!! همینجور یهویی!! به گمان همسرشون تو زیلو بغلی نشسته بودن تو پارک!!!

خلاصه نه اصلن بلد نیستیم دروغ بگیم وقتی میخوایم دروغ بگیم اینطوری تابلو میشه!!! درکتون میکنم!

دروغ ۱۳ باید نامحسوس باشه باید همچین باشه طرف تا شنید باور کنه بعد که بهش بگیم دروغ ۱۳ بود دلش بخواد با تبر بیفته دنبالمون نصفمون کنه!!

یه چیزم هستا انقدر همه فکر میکنن این روز ۱۳ به دریه دروغ ۱۳ میگن همه, طرف بیاد راستم بگه کسی باور نمیکنه.

- بابا به خدا بابام مرد …

-گمشوووووو خر خودتییی …

- بابا بی پدر شدم چرا باور نمیکنی!!!

-چرا بابا باور کردم منم امروز صب بلند شدم دیدم تخم گذاشتم تو جام !!!

عاشقتمونم  (((:

فعلا

 

پیام سال ۹۳

۱۱ فروردین ۱۳۹۳

سلام عزیزان

روزهای قشنگ بهاریتون چطوره؟ امسال خدا رو شکر برای من سال خوبیه. همین که آرومم و سرم به کار خودم گرمه برام کافیه. البته کافی که نیست اما چون سالهای بدتر از این داشتم الان که مثل قبل نیست حالم خوبه .

میدونید که تعطیلات که میشه من سیستم خواب بدم بر میگرده به اصلیتم!! میدونید که من قرار بود خارجه به دنیا بیام ولی خدا بد نشونه گرفت افتادم ایران برا همین به طور طبیعی روز و شبم با اونور مطابقت داره و من اینور فقط با سرکار رفتن و به اجبار زود بیدار شدن مجبورم خودم رو با شما ایرانی ها (((((= هماهنگ کنم!!

خوب بسه خندیدیم دیشب که بی خواب بودم یهویی چند نفر امدن تو ذهنم و باعث شد یاد این مطلب بیفتم و بخوام بنویسم.  از وقتی که من روانشناسی خوندم. بیشترین سوالی که ازم پرسیده شده اینه که من افسرده ام یا نه؟ دوستان زیادی به گمان افسرده بودن میان سراغ من . من معمولن چند تا سوال می پرسم و بعدش هم خدا روشکر ۹۹ درصد مواقع میگم نه نیستی.

اما در کل دو قشر آدم در مورد افسردگی من میشناسم. یکی افرادی که فکر میکنند افسرده اند:

مثلن مورد داشتیم صب پا میشد صبونه میخورد ۶۷ ساعت ارایش میکرد خوش تیپ میزد بیرون بعد با دوستان تو این پاساژ و اون پاساژ و ناهار بیرون و عصر سینما و بعد ۱۰ شب می امد خونه به یاد دوست پسر قبلیش می شست ده دقیقه گریه می کرد بعد به این نتیجه میرسید زندگی هیچی نیست و حوصله نداره و احساس خودکشی بهش دست میداد که من به این دوستمون گفتم قربونت شما یه ساعت دیگه هم بیرون بمون ۱۱ بیا خونه بگیر بکپ که احساس افسردگی نکنی!!

یا مورد داشتیم یک بار فقط یک بار تو عمرش مانتو مشکی خریده بود احساس دپرشن بهش دست داده بود امده بود میگفت گیلاسی فکر میکنم افسرده شدم. دلم میخواد مشکی بپوشم!! بعد چهار روز بعد ایشون رو دیدیم مانتو شلوار و روسری زرد تنش بود! میگفت میخوام بر افسردگیم غلبه کنم! :|

یا مورد داشتیم میگفت حس ارایش کردنم رو از دست دادم! اونوقت نگاه میکردی انقدر ریمل زده بود که با داربست باید پلکش رو بالا نگه میداشتی و ارایش کامل کامل در حد عروس خلیجی ………  فقط رژ لب نزده بود :|

یا مثلن به دوستی میگفتیم صب حالت خوبه میگفت اره میگفتیم دم غروب حالت خوبه میگفت اره میگفتیم غذات خوبه کم میخوری؟ زیاد میخوری؟ میگفت مث همیشه! میگفتیم گریه میکنی میگفت نه! میگفتیم مرض خود بیمار انگاری داری؟ میگفت چی هست؟ میگفتیم همین که فکر میکنی افسرده ایه!!!

اینا که حالا کمی اغراق بود و جنبه طنز داشت به کنار … حرف من از اولم گروه دوم بود. دسته ای که افسرده ان و وقتی بهشون میگی مقاومت میکنن!

یک بار با دوستی رفتم بیرون که دو سال از فوت مادرش میگذشت. کلی برام حرف زد و گریه کرد. بعد که مثلن گریه اش تموم شده بود هی یاد خاطراتش رو کرد و چشماش پر اشک شد. بعد در مورد اب پرتقال حرف میزد چشاش پر اشک شد. بعد ازش پرسیدم چقدر گریه می کنی در هفته … گفت مثل باقی مردم هر روز. گفتم باقی مردم هر روز گریه نمیکنن به نظرم تو افسرده شدی. یک هو انگار گفته باشم تو ایدز داری!!! کل سیستم بدنش شد دفاع! گفت من از بچگی به خاطر همه چی گریه میکردم! گفتم اوکی! گفت من از بچگی صبا از خواب پا میشدم احساس بدی داشتم! از بچگی فکر میکردم زندگی پوچ و بی ارزشه! از بچگی دوست نداشتم از خونه بیام بیرون …. من هم اینطوری :| نگاش میکردم و میخواستم بگم خوب تو کلن افسرده به دنیا آمدی  ولی نگفتم چون این دوستمون حاضر بود همون لحظه رو دستاش راه بره که به من ثابت کنه افسرده نیست!

یک بار دیگه هم یک دوستی زنگ زد بهم که میشه بریم بیرون من احساس میکنم حالم خوب نیست و افسرده شدم! من هم قبول کردم و رفتیم بیرون و من بعد مدتی اینو دیدم تو مدت کوتاهی به نظرم خیلی لاغر شده بود. بهش گفتم چقدر لاغر شدی!! گفت نه! همینطوری بودم . خلاصه این دوستمون حرف زد چشاش پر اشک شد. بهش گفتم در طول روز چیکار میکنی؟ گفت خیلی کارا. از خواب بلند میشم. رو تخت از این پهلو به اون پهلو میشم.  بعد سه ساعت بعد بر میگردم به این پهلو. خیلی فکر میکنم. به اینکه چطوری میشه این دنیا رو نابود کرد. یا فلانی رو کشت یا خودم رو بکشم. بعد از فکر دوباره از این پهلو میام رو این پهلو. گاهی پاهام رو جمع میکنم گاهی انگشتای دستم رو تو هم گره میزنم!! خلاصه خیلی فعالیت دارم!!

بعد ما به زبون بی زبونی به این بنده خدا گفتیم عزیز جان افسرده شدی. برو دنبال درمانش. هورمونای بدنت بهم ریخته. برو درستش کن. نگذار بدتر بشه. افسردگی هم مثل سرماخوردگیه اولش تازه اش بعدش که کهنه بشه درمانشم سختتره … اقا بلا گفتم!!! میخواست من رو بکشه!!! اخر بهش گفتم نه بابا تو افسرده نیستی!! من و عمه ام و جد و ابادم افسرده ایم!! تو خیلی هم خوبی و همه ادمهای عادی روزی ۱۸ ساعت تو اتاقشون و رو تختشون می خوابن مگه نه؟! نکته جالبشم این بود این دوستمون از همون اولم خودش با فرض افسرده بودن امده بود بیرون!

شاید بعضی از شما یادتون نیاد. اما همین من ۵ سال پیش افسردگی ماژور با حملات اضطرابی و تپش قلب شدید با هم گرفتم!! یک هفته ای نه کیلو کم کردم و نمی تونستم راه برم یک دوره هشت ماهه هم روزی هفت هشت تا قرص خوردم اما بعد که هورمون های بدنم تنظیم شد از جام بلند شدم و دیگه نگذاشتم افسردگیم ادواری بشه و برگرده. بعد اون مثل باقی انسان ها روزهای بوده که حس خوب داشتم و روزهای نه. اگر هم دیدم که دارم دوباره احساس غم میکنم یک حرکتی زدم. باشگاه رفتم کلاس رقص رفتم سفر رفتم و …

الانم فقط سعی میکنم به مشکلاتم غلبه کنم. نمیخوام بابت چیزای که نمی تونم درست کنم ناراحت باشم. دارم سعی میکنم روال عادی زندگیم رو به دست بگیرم و حی و حاضر جلو روی شمام. دارم رمان می نویسم و تازه بعد این تعطیلاتم میخوام برم کتاب خونه ملی ثبت نام و پایان نامه رو شروع کنم. یه سفر هم به زودی میرم ….

یه استادی داشتیم دکتر رضایی که روانپزشک بود و اعتقاد داشت هیچ بیمار افسرده ای دیگه خوب نمیشه. هر وقت این حرف رو میزد میخواستم باهاش مخالفت کنم اما میگفتم ولش کن این با بدن و دارو سرو کار داره. من روح رو میشناسم و میدونم انسان اگر خودش بخواد می تونه همه چی رو درمان کنه.

روی صحبتم با شما دوستانی هست که مشکلات روحی دارید. برید دنبال درمانش و خجالت هم نکشید. روح هم مثل جسمت مریض میشه و باید درمانش کنی. خودت به فکر خودت باش.

everybody listen and repeat …… baaaaaaaaaaaaaa :D

به به صدای رعد و برق و بارون میاد… من برم زیر بارون راه برم ساعقه بزنه خکشم کنه (:

 

 

بده بغلی

۲ فروردین ۱۳۹۳

میگن حرف پیشکی مایه شیشکی!! قضیه قول من برا قبل عید دوباره نوشتنه.

راستش میخواستم بیام بشینم بنویسم سال بعد باید چه کنیم و چه نکنیم و از این در و گوهرهایی که هممون خوب بلدیم بگیم و عملم نمیکنیم اینا که قسمت نشد و ناگهان قسمت شد سفری کوتاه برویم به شمال کشور. چون دو روز قبل عید رفتیم اینجوری شد که نتونستم بیام و بنویسم. اما از انجایی که بنده فرزند طبیعتم و به شدت از آن لذت میبرم از همان شروع مسافرت بنا را بر آن گذاشتم که هر جور تونستم از این سفر لذت ببرم.

سفرمون رو صبح زود شروع کردیم و تصمیم گرفتیم برای صبحانه یک جا بایستیم و صبحانه ای مشتی بزنیم بر بدن! یک جا رو بالاخره پیدا کردیم که یک رود زپرتی بود که گفتیم خوب این چیزی نیست میریم اونورش و بساط صبحانه رو پهن میکنیم!! آقا ما آمدیم به آهستگی از روی این جوی کوچک بگذریم که نمیدونم چی شد یهویی این جوی کوچک شد نهری و از همانجا کله کرد بره دریا!!! آقا ماشین ما توش گیر نکرد!!! چرخای جلو رفت توش گفت شما خودت رو از وسط برش بده اگر من در آمدم! هر چی گاز بلد بودیم دادیم نشد! یواش یواش این هی عمق گرفت و گرفت که دیدیم چند تا انسان که داشتن توی همون محوطه صحبانه میخوردن بلند شدن و آمدن کنارمون. چشم بر همزدنی چهار پنج تا مرد آمدن و هر کی چیزی گفت و آخر به این نتیجه رسیدن با زور بازو جلوی ماشین رو بلند کنن و بیارن بیرون. دستشون درد نکنه من همینجا جا داره از این دوستمون تشکر کنم. در حالی که زن و مرد آمده بودند برای کمک و هل میدادند یک آقای اصفهانی ( به خدا قصد خاصی ندارم خوب لهجه اش داد میزد اصفهانیه!) ایستاده بود کنار و ما رو هدایت میکرد!!! خلاصه ماشین در آمد و ما خیلی زود برگشتیم به حس و حال خوش خودمون و این تخم مرغ را بنده درست کردم  و بردم سر سفره (:

1619214_10201602642763905_120890890_n

موقع رفتن به شمال رادیو گفت شهرهای شمالی از چهارشنبه بارونیه. ما هم گفتیم باشه! اصلن بارونش قشنگه! ( از روز اول آفتاب بود تا شب آخر که باش شنیدن صدای بارون واقعی به خواب رفتم) به اونجا که رسیدیم به محض رفتن به ویلا یعنی یک صدم ثانیه نکشید که برادر عزیزم گفت حالم بده و در کسری از ثانیه در حد لالیگا علایم سرماخوردگی درش بروز کرد و برادرمون که برای خودش ادعایی بود زرت افتاد رو مبل و تا پس فرداش بلند نشد!!

قابل به ذکره که بهترین یار و رفیق من برای تفریح همین برادره! به شدت پایه خرج کردنیم در سفر و همه کاری میکنیم و کودک درونیمون رو رها میکنیم موقع تفریح! البته کودک درون من که کلن رهاست اینجور جاها وحشی هم میشه!!! خلاصه وقتی رفیقت افتاده باشه چه کار میکنی؟ تا جای که می تونستم جسم بی جانش رو دنبال خودم میکشوندم و جای که نمی تونستم خودم میرفتم و بدون اینکه بهم خوش بگذره بر میگشتم به خونه! تا اینکه بعد از دو روز تب و درد و اینا برادره یک هویی از جاش بلند شد و نیم ساعت قبل سال تحویل گفت حالم بهتره!

20140320_105405

راستش من حسم گرفته بود که سال تحویل برم کنار دریا. زمان سال تحویل خانوادگی ایستاده بودیم روبه دریا و جدن با صدای توپی که دستشون درد نکنه دوستان در محمودآباد در کردن ما فهمیدیم سال تحویل شده. خیلی جالبه که نگاه به دریا بکنی و سال تحویل بشه (: خلاصه برگشتیم خونه و من شاد از تحویل سال و بهبود برادره برگشتم خونه که به مادره گفتم ببین من تب دارم! دیگه نرسیدم که مادره ببینه تب دارم یا ندارم! افتادم و رسمن مردم!!

برادره آمده بود با خنده میگفت بغلی بگیر و بشکن میزد و من هم با بدنی دردناک و تب و آب ریزشی شددددددددید از ناحیه چشم و بینی میگفتم گرفتم خاک بر سرت و بشکن میزدم!!! ( یعنی ما در حال مرگم دست از مسخره بازی بر نمیداریم!) خلاصه دو روز بعدم بنده به حال مرگ افتادم و این چنین بود که سال جدید را با شادابی و بسیاررررر بشاااااش و بسیییییار سرحال و اصلن خیلی خوب شروع کردیم!!!

20140320_111914

موقع برگشتم رسمن پارکینگی دیدیم بس عظیم! جاده هراز رسمن پارکینگ بود و همه توی ترافیک ایستاده بودند و ما خوشحال گاز میدادیم میآمدیم تهران!!

عکسا تزیینی نیس و ماحصل آتیش بازیایه منه!!! فقط نمیدونم چرا کجه!

سال نوتون هم مبارک دوستان عزیزم

آرامش

۲۵ اسفند ۱۳۹۲

سلام علیکم چه میکنید با این روزهای آخر سالی. من نمیدونم چرا هنوز هوای عید نگرفتم. شاید برا اینکه هنوز نرفتم تو خیابون ماهی قرمز ببینم و دست فروش ببینم و هیچی نخریدم کلن این روزها تو دنیای خودمم. تو فیس گفتم اینجا هم بگم که دارم رمان جدیدی می نویسم که رسیده به صفحه ۱۱۴. نمیدونم چرا دارم انقدر از نوشتنش لذت میبرم. دنیای هست که خلق کردم و حال و هوای داخل انقدر برام جذابه که دنیای واقعی به چشمم نمیاد. نوشتن برای من یه موهبت بود. چند سالی بود نمی تونستم بنویسم. حسش نبود یا مغزم نمیکشید. احساس میکردم خیلی غم دارم. اما اتفاقی یک ماه پیش همینطوری که راه میرفتم یک چیزی به ذهنم رسید بعد نشستم چند صفحه تایپ کردم و دیدم داره همینطوری به ذهنم میاد اتفاقهای دیگه. یواش یواش شخصیتها شکل گرفتند و یواش یواش برام عزیز شدند. حالا همه جا فکرم به اونهاست. می بینمشون که بین مردم دارن راه میرن و فکر میکنم چکارشون کنم که جذاب باشه. نمیدونم کتاب برای چاپ میره یا نه. میخواستم جور دیگه ای بنویسم میخواستم سنگینش کنم و کلمات قلمبه سلمبه توش به کار ببرم. اما دیدم برام جذاب نیست. همین که خودم باشم برام جذاب تره. همین منی که دوست داره شخصیتها رو به جون هم بندازه و همیشه تو شخصیت هام آدمهای با درجات خفیفی از سادیسم و مازوخیسم هستند. شوخی های و لوس بازی و ایمان و بی قیدی و … بزرگترین نعمتی که خدا به من داد حس نوشتن بود. شما میتونی هزار تا کار انجام بدی. میتونی ورزش کنی . شعر بگی. بدون کلاس موسیقی یاد بگیری. زبان های مختلف یاد بگیری اما به نظرم تو تو اون کاری استعداد داری که از انجامش لذت می بری. انگار یه ژن مختص تو هستش. ازش خسته نمیشی. دوست داری همه کارت رو رها کنی که فقط همون کار رو انجام بدی. من خیلی خوشحالم. خیلی. فکر میکردم وقتی می تونم بنویسم که همه چی تو زندگیم ایده‌ال باشه. اما دیدم نه … حس نوشتن معمله با خدا بود. انگاری یک بده بستون بود. احساس آرامش میکنم و امسال رو با یک حس خوب تموم میکنم. امیدوارم همتون همین آرامش رو تجربه کنید با همه کمبود ها و کاستی ها، داشته و داده ها …. بازم میام قبل عید. پ.ن: من توی فیس بوک فعالیتم بیشتره. سعی میکنم فیس بوکم رو عمومی تر کنم. عکسهام رو بر میدارم و اینطوری فکر کنم دیگه همه رو اکسپت کنم. اکانت من توی فیس بوک Mohadeseh Kh   یا  با ایمیل  gilaas27@gmail.com اینجا هم هستم قطعن چون هیچ چیزی برای من ارزش این وبلاگ رو نداره ((:

تولدم مبارک

۱۰ اسفند ۱۳۹۲

میدونید چه چیزی در دنیا میتونه این خنده رو، رو لب من بیاره؟

آفرین درست حدس زدید اون جعبه صورتی … کی گفت اون سکه هه!!! یا مصیبتا … یا اصفا … خدایا خودت ببخشش … نه همون جعبه صورتی من رو شاد کرد!!

عکس حذف شد

و کی گفت من بابت گرفتن کیف ورزشی اصل انقد خوشحالم!!! من چون میتونم برم ورزش خوشحال شدم اینو درک میکنید؟

pwp_sheet

و در آخر به سبک مورچه خوار که میگفت سلام سوسیس!

سلام ۳۳ سالگی

images

شاد باشید

روز عذاب یا تولد

۴ اسفند ۱۳۹۲

پارسال دقیقن روز تولدم یک مرتبه سیاتیکم گرفت و سه ماه تمام نمی توانستم راه برم. کل عید رو هم دراز به دراز افتاده بودم. امسال هم از الان رفته ام در فاز دپ … چرا انقدر اعصابم بهم میریزه به خاطر تولدم؟ اصلن مساله بالا رفتن سن نیست. کسانی که من رو از نزدیک میشناسن میدونن نمی تونم مث یک دختر ۳۲-۳۳ساله باشم و خیلی کودک درونم شادتر از این حرفهاست. حتی رفتارم هم تا زمانی که لازم نباشه بالغ نیست. چهره ام هم خیلی نشون نمیده و فقط میمونه یک عدد توی شناسنامه! ولی یک چیزی شدید من را اذیت میکنه نزدیک تولدم که میشه کاش بدونم این چیه!!
چون چند روز بعدش پدرم رو از دست دادم؟

چون از خونه تکونی عید متنفرم و تولدم میخوره به خونه تکونیا؟

چون در روز تولدم ازدواج کردم و بعد در بهمن ماه سال ۸۸ از اون خونه کذایی زدم بیرون و چند روز بعدش مصادف شد با روز تولدم و من تا اون روز ۹ کیلو کم کرده بودم در کمتر از دو هفته …

چه چیزی انقدر من رو ازار میده؟ جدن حالم خوش نیست با اینکه تولدم ده اسفنده دیشب تا صبح کابوس میدیدم و هی از خواب میپریدم. صب هم خواب موندم و الان هم احساس میکنم دوباره سیاتیکم داره درد میکنه. نه اینکه واقعی باشه. همه چی روانیه حتی شاید یک تلقین روانی ولی یه چیزی اون ته هست که من نمیتونم پیداش کنم! از کی روز تولدم انقدر تلخ شده برام که نمیخوام بهش برسم!!!

پ.ن: یکی از دوستان که بتازگی ام اس گرفته متاسفانه این لینک رو برای من فرستاد و خواست که برای خیریه شون تبلیغ کنم. چشم

دوستان گلم لطفن برای مسایل مهم یا انسان دوستانه‌ای که سندیت داره بخواید لینک بدم. نه برای رای دادن و چیزهای دیگه … قربون روی ماهتون

پ.ن: راستی برای اینکه یه چیزی هم تو این پست لبخند به لبتون بیاره… وقتی پدرخونده تو پست پایین میره طبقه بالا که به همسایه بگه لولتون ترکیده همگی میدون تو اتاق بالای سر اتاق مامانم اینا و میبینن فرش تو اتاق رو اب وایستاده!! من نیم ساعت قبلش متوجه شده بودم و چای ریخته بودم با صداش حال میکردم!! نکته جالب ترشم اینه که سقف اتاق مامان اینا داره میریزه پایین از اون شب ((:

بارون!

۲۳ بهمن ۱۳۹۲

نشسته بودم توی اتاق که یک مرتبه دیدم یه بارون خیلی شدیدی گرفت. از اونجای که عاشق صدای بارون و به خصوص بارون با رعد و برق هستم. بلافاصله چراغ رو خاموش کردم و دراز کشیدم در سکوت به صدای بارون گوش دادم و لذت بردم. ده دقیقه که گذشت دلم چای هم خواست تو این فضای عاشقانه. بلند شدم رفتم تو اتاق دیدم مامان نشسته داره تلوزیون نیگا میکنه.

گفتم میبینی چه بارونی گرفته! گفت عه؟ بارونه .. گفتم اره صداش رو نمی شنوی. بلند شد ژاکتش رو پوشید گفت دیدم چه یهویی سردم شدا. بعد رفت تو اتاق خودشون و امد بیرون گفت واااای اره بارونه!! چقدرم شدیده

من چای به دست برگشتم تو اتاق و با آرامش و بارون داشتم خوش میگذروندم. نیم ساعت بعد پدر خوانده آمد خونه من تو اتاق بودم که شنیدم مامان گفت! چطوری آمدی تو این بارون خیس نشدی؟

پدرخوانده گفت بارون؟ چه بارونی؟ بارون نمیاد!! مامان گفت واااا بیا اینجا ببین چه بارونیه ….

من همینطوری نشسته بودم که دیدم صدای پدرخونده آمد که داشت به سمت در میدوید و بلند میگفت … خاک به سرم لوله آب طبقه  بالایی ترکیده!!!!

e

۱۳ بهمن ۱۳۹۲

مدتی هست صورتحساب های بازنشسته های ما رو دیگه بانک نمیده و باید اینترنتی ببینن.  اونوقت بازنشسته زنگ زده که نمیتونم صورت حسابم رو ببینم.  میگم browser رو عوض کنید میگه بروزر چیه؟ والا منم نمیدونم معادل فارسیش چیه!! شروع میکنم به ترسیم شکل یک eآبی رنگه روش یه خط زرد امده …. یکی هست یک روباهه خوابیده پشتش به ماس شما با کدوم میری؟ میگه با اون e آبی رنگه که خط زرد داره. میگم خوب حالا با اون یکی برید که روش عکس روباه داره.

پنج دقیقه پشت خط میمونم … چی شد پیداش کردید… (صدای همسرش میاد هر دو پیر هر دو ناآشنا با کامپیوتر و احتمالن هر دو تنهان). دارن دنبال یک روباه میگردن رو مونیتورشون. صدای شوهرش میاد با خوشحالی میگه ایناهاش اینجاس.

میگم خوب وارد این سایت بشید… دبیلیو دبلیو دبلیو. نقطه …. میگه چند تا دبلیو بزارم؟ میگم سه تا. حالا …. براش اسم سایت رو هجی میکنم من از پشت تلفن میگم (t) اون میگه (b؟) میگم نه نه ( t …. t) میگه آها (v ) …. با صدای بلندتر میگم نه ( tt) مث اول طوطی … میگه ببخش دخترم من گوشام سنگینه اذیتت میکنم … اروم میشم میگم نه مشکلی نیست … سایت رو که باز میکنه میگم شماره کارمندیتون با شماره حسابتون رو باید وارد کنید …. من چند دقیقه دیگه پشت خط میمونم میگه باز نمیشه دخترم. میگم بیاید با هم وارد کنیم من از اینجا شما از اونجا … یکی یکی اعداد رو میگه  ۳۰ … ۷ … دو تا صفر … میگم دو تا صفر؟ میگه نه دو تا ۳… ۳ ۳ … میگم چند تا سه داره؟ میگه دو تا میگم چرا من ۴ تا ۳ نوشتم!! میگه بزا از اول برات بگم. ۳ ….۰ …۷ …  میگم شماره حسابتون دو عدد کم داره باید ده رقم باشه. میگه نه من همیشه با این وارد میشدم. میگم نمیشه اخه. میگه بزا برم شماره حسابم رو بیارم. صبر میکنم صدای عصا زدنش میاد. سکوته تا برمیگرده میگه اولش دو تا صفر داره ولی مگه این صفرا ارزشی داره … خنده ام میگیره میگم بله حالا اول دو تا صفر رو بزنید.  دوباره همه رو وارد میکنن … هممون منتظر میشیم برای من باز میشه صورت حسابشون برای خودشون نه . میگه دخترم تا کی باید وایسیم این بچرخه؟ میگم سرعت اینترنتتون چقدره؟ ۱۲۸ یا ۲۵۶؟ میگه من نمیدونم. رو به شوهرش میگه سرعتش ۱۴۸ بود یا ۲۰۶؟ اونم میگه نمیدونم!

میگم باشه بیاید برگردیم هیستوری اینترنت اکسپلورر رو پاک کنیم. میگه کجا بریم؟ میگم اون  e آبی که روش خط زرد داره رو باز کنید. میگه بازه اون. ببندم دوباره بازش کنم؟ میگم نه اون بالا سمت راست یه جا زده tools اون رو دیدید؟ به شوهرش میگه ببین جایی تونز میبینی؟ با هم میگردن دنبال تونز … میگم بالاس سمت راست اولش عکس یه خونه کوچیکه همون خط رو برید تا اخر اونجاس … صدای خس خس نفساشون میاد. همسرش میگه اینجاس … میگم خوب روش کلیک کنید با ماس روش نگه دارید یه صفحه باز میشه بیایید اون آخر اخرش نوشته اینترنت اپشن … میگم رو اون کلیک کنید یه صفحه باز میشه اولش نوشته جنرال …. چند دقیقه سکوته فکر میکنم دارن دنبال میگردن .. یهویی میگه با اون روباهه برم؟ سرم رو میگذارم رو میز میگم نه … با اون e که خط زرد داره روش … به شوهرش میگه اینجا نه برو تو اون یکی ….. میگه دخترم چکار کنم پیداش نمیکنیم؟ میگم میخواید من این مسیر رو بگم شما بنویسید بعد با حوصله دنبالش بگردید؟ میگه اره دخترم. همه رو از اول میگم … پشت سر من تکرار میکنه (حالا apply  را میزنیم).  میگم حالا اگر اینجا رو کلیک کنید هر چی اطلاعات داده باشید بعد خاموش کردن کامپیوتر پاک میشه. اشکال نداره؟ میگه نه همیشه دوباره از اول اطلاعات بهش میدیم.

میگم اگر نشد بازم زنگ بزنید … میگه ببخش دخترم ما از این چیزا سر در نمیاریم. کسی هم نیست بهمون یاد بده یا برامون انجام بده. فقط منم و شوهرم. پا هم نداریم تو این سرما بریم بیرون. من هشتاد سالمه. گرفتاری شدیم. میگم اشکال نداره حق دارید …  گوشی رو که میگذارم فقط یه لبخند تلخ رو لبامه.  

نوشته‌های بعدی »

تماس با گیلاس خانومی

    ایمیل گیلاسی

    تماس با گیلاس خانمی

کتاب های گیلاسی

    کتابهای گیلاسی

خوراک گیلاسی!

    فید

دوستان گیلاسی

 

بایگانی

آمار بازدید