ساعت یک و نیم صبحه. خانومها تو پذیرایی نشستن. سینی چای رو زمینه. یه عده رو مبل یه عده نشسته یکی دو نفرم دراز کشیدن. طاها پسرخاله سه ساله یهوی وارد پذیرایی میشه و میاد سمت ما. داد میزنه دست و عولااااا (دست و هورا) بچه مهدکودکی همین میشه! ناخوداگاه همه ما خانومها با هم دست میزنیم و هورا می‌کشیم. طاها ذوق میکنه. نگاه میکنه بهمون و یه مرتبه میگه صلبات. با خنده همگی صلوات می‌فرستیم. طاها خوشحال و ذوق زده داد میزنه دست و عولااااا. همه دوباره دست میزنن. من با بالش میزنم تو سر خودم میگم ول کنید تا صب سرویسمون میکنه. همه می‌خندن.

خاله میگه برو به مردا بگو

طاها میره تو حال. اونجا مردای بزرگ بازی میکنن و جوونا نشستن پای ایکس باکس. یکی هم روزنامه ورق میزنه. سینی چای هم رو میزه. صدای طاها میاد داد میزنه دست و عولاااا. صدای نمیاد چند لحظه بعد صدای یکی از مردا بلند میشه. یکی بیاد این بچه رو بگیره کار داریم (مدیونید فکر کنید کارشون همون بازیه)

ساعت دو نیم صبحه دو تا از دخترا به یه موضوع الکی گیر دادن قهقهه میزنن. یکی دیگه داره موهاش رو می بافه. یکی از دختردایی‌ها، ایلیا (پسر دایی دو ساله، کوچکترین نوه خانواده) رو خوابونده رو زمین و بلوزش رو زده بالا به شیکمش فوت میکنه. ایلیا ریسه میره از خنده. طاها که مدام در حرکته یهویی از حال میاد تو پذیرایی و وحشت زده میره خودش رو میندازه رو سر دختردایی و داد میزنه – ایلیا رو نخور – وزن طاها با کله دختر دایی به رو شکم ایلیای اضافه میشه! سیستم دفاعی طاها نکشت زنده هم نمیگذارت (:

ساعت سه صبحه. برادر ۱۷ ساله ایلیا دستاش رو میگیره و سرپا نگهش میداره. ایلیا که لرزان می‌ایسته ازش دو قدم فاصله میگیره میگه بیا. ایلیا سه قدم به سمت برادرش بر می‌داره و می افته. برادر میگه ای بابا راه برو دیگه. میگم دو سه روز دیگه صبر کن. راه می‌افته. میرم رو کاناپه می‌شینم. طاها میاد بالا کنارم شروع میکنه به بالا و پایین پریدن. تا به خودم بیان با سر میافته پایین. از وحشت سکته میکنم! از جا می‌پرم بلندش کنم می‌بینم  خودش پامیشه دوباره از کانابه می‌خواد بیاد بالا. می‌گم نیا بالا می‌افتی. دستم رو میزنه کنار میگه: نه بیفتم! 😐

ساعت سه و نیمه. یکی داره گوشه اتاق برا خودش قران می‌خونه. طاها دور خودش می‌چرخه. ایلیا چهاردست و پا میره سمت دیوار و به دیوار گاز میزنه! یه مرحله پیشرفت کرده قبلا لبه مبل و میز و گاز میزد. تو کار چوب بود حالا رفته تو کار مصالح… ماداریم حرف میزنیم. ایلیا دیوار رو ول میکنه چهار دست و پا از اتاق میره بیرون. یه دقیقه بعد صدای یکی از خانومها میاد. ایلیا رو بگیرین. تا به خودمون بجنبیم ایلیا رفته بالا سر بابابزرگ که خوابه و با دست کوبیده تو صورتش. همه میدون سمت بابا بزرگ و ایلیا. بابابزرگ از خواب پریده ایلیا رو بغل میکنه. به هم میخندن.

دارن سفره می‌ندازن. طاها میره زیر سفره. طاها رو میکشیم کنار. سفره رو میندازیم ایلیا میاد روش می‌شینه. یکی ایلیا رو برمیداره جاش سالاد میگذاره. همه میشینن دور سفره. همه هستن ولی جای یکی خالیه. عجیب خالیه. دیگه مادربزرگ نیس که روی تختش بشینه و مراقب همه چی باشه. مراقب باش بچه پاش به چای نخوره. زیر گاز رو کم کنید برنج ته نگیره. بلند نخندین همسایه رو اذیت می‌کنین نصفه شبی. هندوانه به اندازه هست برای سحری؟ شوخی الکی نکنید پاتون میخوره تو صورت هم.

دو تا فرشته کوچیک داریم که انقدر وجودشون پررنگه جای خالی مادربزرگ کمتر به چشم میاره. البته محاله کسی یادش بره اما فرصت غصه خوردن نمیدن. هنوز هم گاهی یکی بغض میکنه. یکی میزنه زیر گریه. یکی میشینه عکسهاش رو نگاه میکنه. گاهی خاطراتش رو تعریف می‌کنیم. می‌خندیم یا گریه می‌کنیم.

اذان گفتن. می‌خوان بخوابن. دو نفر همچنان دارن به هم لگد میزنن (عضو باشگاه رزمی هستن! نه الاغ البته) دخترا کنار هم دراز کشیدن پچ پچ می‌کنن و ریز می‌خندن. ایلیا و طاها همچنان بیدارن. وقتی میگیرنشون تا بخوابوننشون جیغ میزنن و اعتراض میکنن. سحر هم گذشت این دو تا نخوابیدن!

ایلیا و طاها رو مصور می‌تونید تو اینستاگرام من ببینید.

moha.khaloo

 

 

۱۴ نظر

(لازم)
لازم است. اما دیده نخواهد شد

تماس با گیلاس خانومی

    ایمیل گیلاسی

    تماس با گیلاس خانمی

کتاب های گیلاسی

    کتابهای گیلاسی

خوراک گیلاسی!

    فید

دوستان گیلاسی

 

بایگانی

آمار بازدید