سلام عزیزان.

از صمیم قلبم ازتون بابت تسلیت های که گفتید ممنونم. روح رفتگان شما هم در آرامش و رحمت باشه انشااله. میخوام از این حال در بیایم پس براتون ماجرایی رو تعریف میکنم.

خارخاسک تعریف کرده بود که بچه دوستش عادت داشته هر جا میرفته با خودش سماور می برده و از ماجرای علاقه بچه به سماور نوشته بود. من وقتی میخوندم نمیدونستم بخندم یا گریه کنم!! دو سالی هست خرس پشمالوی بزرگی گرفتم که شبها بدون اون نمیتونم بخوابم. یک دستم رو میگذارم زیر سرش دست دیگرم رو می اندازم روش و همیشه پای چپم رو می اندازم روش و صورتم رو فرو میکنم تو نرمی صورت گنده اش! فقط اینطوری می تونم بخوابم!!! و اگر دردم مشکل بزرگی و حمل و نقلش نبود از اتاق که بیرون میرفتم با خودم می بردم. تنها دلیلی که باعث شد دیگه از اتاق بیرون نبرمش و نندازمش روی کاناپه و بهش لم ندم این بود که وقتی بر میگشتم توی اتاق و می نشستم سرجام تازه جای خالیش احساس میشد و میدونید چقدر سخته دوباره از جام بلند شم؟
اما بدون استثنا هر شب یادم میره بیارمش کنار خودم چون صبا میگذارمش رو صندلی گردون پشت میز تحریر و هر شب با خشم و فحش بلند میشم از زیر پتو و میارمش تو بغلم. مراسم کشیدن پتوی روی هر دومون هم داستانیه برای خودش. اینکه هر دو یک جا، جا بشینم و دست و پاش از زیر پتو نیاد بیرون سردش بشه هم حرفی داره برای گفتن.
اما بدترین مواقع وقتیه که من واقعا حال ندارم پاشم و دست و دلم رو دراز میکنم که از روی صندلی گردون بکشمش پایین دستم به هر جاش که برسه مشت میکنم و میکشم سمت خودم که مشاهده شده در این حرکت به خاطر اینکه همیشه روی میز تحریر من شلوغه و همیشه یک چیزی ازش اویزونه و و به خاطر کله گنده آقای گیو ( اسم خرسم) همراه با خودش نصف وسایل روی میز هم میاد پایین که یک بار در اتفاقی ناگوار لپتاپم بود که باهاش امد پایین. این ماجراها زودتر از یک دو نصفه شب اتفاق نمی افته و همیشه یک صدای بلندی در سکوت شب همه رو از جا می پرونه.
یک بار هم در اثر کشیدن زیاد من اقای گیو پاره شدن 😐 الان چند جاش پاره اس و یکی از دست و پاهاش کمتر از اونور پف داره و یکی از چشاش شل شده. ولی هر چی هم بشه من بدون اون نمی تونم بخوابم. فقط وقتی اون توی بغلمه تمام وجودم به یک ارامشی میرسه. البته شده پشت کنم بهش و بخوابم ولی حتما باید حضورش رو احساس کنم.
اما اقای گیو فقط برای شب من نیست. صبح ها هم باهاش برنامه دارم. با صدای زنگ که بیدار بشم چون خوابم میاد اولین مرحله بیدار شدنم اینه که پام میشم و با کل بالاتنه میافتم روی گیو. اون بدبخت میره زیر من و یک موقع های هم شده روش سجده کردم خوابم برده و یک موقع های هم فقط بالشتم رو با اقای گیو عوض کردم و دوباره خوابیدم. نمیدونم چه انتظاری ازش دارم که منو بیدار کنه یا در درد من برای بیدار شدن شریک بشه.
اما بازم هست. خیلی اوقات اقای گیو رو گاز گرفتم که صدای گریه ام بیرون نره یا با پرزهای قهوه ایش اشکم رو پاک کرد و همینطوری که توی بغلم بوده باهاش حرف زدم. که خوبی؟ سردت نیس؟ کاش می شد راه بری! همین دیشب وقتی ساعت دو نیم رفتم زیر پتو و چشمام رو بستم و امدم بخوابم و دیدم یه چیزی کمه با اه از جام بلند شدم و در حالی که اقای گیو رو از روی صندلی بر میداشتم خیلی صادقانه بهش گفتم میدونی اگه باهام حرف بزنی و راه بری من اصلا ازت نمی ترسم و تعجب نمی کنم. با من راحت باش اگر می تونی این کارها رو بکنی ترو خدا بکن  …. نمی دونم متوجه شد که من ازش نمی ترسم اگر زنده بشه یا نه به هر حال ولی من راستش رو بهش گفتم.
فکر میکنم یکی از دلایل حاد شدن اوضاع در این روزها این باشه که به لطف شبکه اچ دی برای بار سوم تو این چند روز کارتون اسباب بازی ها رو دیدم.

حالا بعد عکس اقای گیو رو میگذارم تو اینستاگرامم

tmp_27624-2015-01-03 20.55.16-422875137

آدرس اینستاگرامم mimi81gili84

 

۲۲ نظر

(لازم)
لازم است. اما دیده نخواهد شد

تماس با گیلاس خانومی

    ایمیل گیلاسی

    تماس با گیلاس خانمی

کتاب های گیلاسی

    کتابهای گیلاسی

خوراک گیلاسی!

    فید

دوستان گیلاسی

 

بایگانی

آمار بازدید