سلام

بعد هفت روز امدم که بنویسم. خیلی دلم پره, درد نیست غمه . غم از دست دادن … مادربزرگی که تو پست قبل نوشته بودم تو ای سی یو بستریه الان دیگه بین ما نیست. رفت جای که میخواست بره. مادربزرگم شب اربعین فوت کرد و روز اربعین به خاک سپرده شد. چنان از این دنیا خسته بود که روز تعطیل کارهاش مثل اب روان میرفت جلو. کارهای که تو روز کاری برات انجام نمیدن تو روز تعطیل انجام شد. از بیمارستان تا محل دفنش سه ساعت طول نکشید. جای رفت خوابید که سالهاس کسی رو دفن نمیکنن ولی اون رفت اونجا. زیر یک درخت براش جا پیدا شد.

مادربزرگم مریض بود. خیلی مریض بود و روزهای اخر خیلی سختی کشید. خیلی بی تاب بود. هر کی میرفت ملاقاتش میگفت من رو ببرید خونه. میرفتیم پیشش میگفت خوب بشم بیام خونه. اما لحظه اخری که بچه ها پیشش بودن میگن مادربزرگم یک مرتبه داد زده خدایا بسه و همون موقع تموم کرده. انقدر از ته دل خواسته بره که خدا قبول کرده. مادربزرگی که هنوز هفتاد سالشم نشده بود رفت. دلم میخواد اینجا ازش بنویسم تا شاید دلم سبک بشه که بهش بگم با مرگش باورهای من رو به من برگردوند. منی که از شنیدن اسم حسین و زینب و حادثه کربلا به خاطر شرایط زمانه خسته شده بودم باور کردم که الکی نبود عشقت به حسین. واقعا انقدر حسین حسین کردی که اخرم وقتی رفتی که همه شوکه شدن. دم اذان دفن شدی, دم اذان رفتی.

چقدر اذیتش میکردیم که بسه برای ۱۲۴هزار پیغمبر نذری داری!! عدس پلو, حلیمی که چند دیگ میشه و از سراسر تهران میان سراغش, شیرکاکایو و کیک, آش رشته … ۲۰ روز خونه ات رو سیاه میزدی . اسم حسین که می امد چنان اشک میریختی که فکر میکردن بچته.

مادربزرگ ساده و بی سواد من. که هر چه در توان داشت داد تا جهاز بده برای دختران, سیسمونی جور کنه. اگه فلانی نداشت و یخچالش سوخته بود شده به زور از بچه هاش پول میگرفت که برای اون یخچال بخره. دلش دریا بود, نه که داشته باشه نه زندگی معمولی داشت اما خدا میرسوند. سالها بود زمین گیر شده بود و کارگر داشت. بعد به همه میگفت فلانی سیده بهش بی احترامی نکنید. به جدش بی احترامی نکنید. برای همین وقتی فوت کردی رفتم دیدم نشسته تو اشپزخونه گریه میکنه. گفت من ۱۵ سال باهاش بودم. هیچکی به اندازه من کنارش نبود. مادرم بود/حالا من چیکار کنم؟

شبهای عزاداری امام ها میخندیدیم اخم میکرد میگفت گناه داره نخندین. ما بدتر می خندیدیم و سربه سرش میگذاشتیم. مینشست یک گوشه و با دستوردادن دنیا رو هدایت میکرد. اگه شلوغ میکردیم میگفت صداتون نره بالا مردم رو اذیت نکنید. میخندیدیم میگفتیم ما مستاجریم یا صاحب خونه؟ کارگر می آمد به دخترا و عروسا میگفت براش چای و میوه ببرن و دست تنها نگذارنش میگفتیم کی کارگره کی صاحب کار؟ توی خونه اش بوی غذا در می آمد میگفت ببرید بدید همسایه بو بهش خورده … وقتی نذری داشت سفارش میکرد کسی رو دست خالی از در خونه من نفرستید بره. شب خواب میدید فلان بچه یتیم نذری بهش نرسیده صبح بلند میشد میداد ببرن در خونه اش! همیشه دردش در مردم بود. کی داره کی نداره.

نه اهل فلسفه بود نه دانش نه می تونست قران بخونه. ساده بود. دلسوز مردم بود. برا همین روز ختمش تو مسجد نزدیک هزار و خرده ای امدن و دلمون رو اتیش زدن. اینا مادربزرگ من رو از کجا میشناختن؟ هر کی می آمد میگفت مادر شما نبود فقط , مادر همه ما بود. همه میگفتن حیف بود که رفت. برای این محله حیف بود رفتنش. وقتی جنازه اش رو اوردن محله غوغا شد. همه ریختن بیرون مردمی که نمیشناختن تعجب کرده بود چه خبر شده اینجا. کی هست که این همه ادم امدن پشت جنازه اش.

من ساکت بودم و ساکت اشک می ریختم اما وقتی روی دست اوردنت توی خونه دیگه نتونستم. دلم شکست از رفتنت. باورم نمیشد اینطوری بیارنت. دلم برات تنگ شده. دلم میخواد برگردی و بشینی روی تختت. اما وقتی به روزهای بیمارستان فکر میکنم وقتی میدیدم انقدر دست و پات ورم کرده که ازشون خون میزنه بیرون میگم راحت شدی. انقدر خیالت راحت بود که بی دردسر رفتی.  کارهات جلو جلو درست شد با اینکه انتظار مرگت رو نداشتیم اما همه چی با ابرو تموم شد. فقط ما موندیم و جای خالی تو. ما موندیم و گریه های پدربزرگم که میگه مونسم رفت. ما موندیم و بی تابی های مامان من … مامانم هر جور بود خودش رو میرسوند پیش مادربزرگم. اما روز مرگش تنها روزی بود که نرفت و شاید خواست خدا بود که اون صحنه رو نبینه.

من و مامان خونه بودیم که شوهر خاله ام زنگ زد و گفت مامانت رو بیار بیمارستان گفتم چی شده؟ گفت حال مادر خوب نیست بیار مادرت ببینه اش. قلبم لرزید گفتم فوت کرده؟ گفت خدا صبرتون بده. از شانس من بود که باید این خبر رو به مامانم میدادم. پدرخوانده و برادرم تلفنشون رو جواب نداده بودن قرعه به من افتاده بود. تلفن رو که قطع کردم رفتم توی اتاق مامانم ایستاده بود داشت نماز میخوند. قبلش به من گفته بود حالم بده میخوام برم برای سلامتی مادر نماز بخونم. چی میتونستم بگم؟ رفتم جلو و همونطوری بغلش کردم. یک مرتبه مامانم نمازش رو شکست جیغ کشید و مادرش رو صدا کرد … سخت بود خیلی سخت.

بعد فوت بابام, مادربزرگم نزدیک ترین کسی به من بود که فوت کرد … من هنوز باور نمیکنم. هنوز احساس میکنم بر میگرده خونه. اگه بی تابی نمیکنم برای اینکه میدونم راحت شد. به ارزوش رسید. روز اربعین رفت. هر کی هم تو خواب میبینش میگه خوشحاله.

نمیخوام کسی رو با این نوشته ناراحت کنم. اما میخواستم بنویسم تا دلم سبک بشه… شاید سبک بشه.

۱۲۸ نظر

(لازم)
لازم است. اما دیده نخواهد شد

تماس با گیلاس خانومی

    ایمیل گیلاسی

    تماس با گیلاس خانمی

کتاب های گیلاسی

    کتابهای گیلاسی

خوراک گیلاسی!

    فید

دوستان گیلاسی

 

بایگانی

آمار بازدید