سلام

میدونید ادم ممکنه تو موقعیت های بد زیادی گیر بکنه. من خیلی برام پیش میاد که در موقعیت بدی قرار بگیرم. بیشتر هم زمانی هست که من باید گریه کنم و خنده ام میگیره. مثلا مراسم ختمی دعوت شده ام و یک حرکت یا حرف من رو به خنده می اندازه یا یک مجلس رسمی و سنگینه و یک چیزی من رو به خنده می اندازه و من نمی تونم جلوی خنده ام رو بگیرم . نمونه اخرش همین چند وقت پیش بود توی محل کارم مراسمی بود همه مدیرها جمع بودن و موقع عکس انداختن یکی از مدیرا یک چیز بی مزه گفت و من نمیدونم واقعن از چی انقدر خنده ام گرفت که قشنگ سه تا عکس اخر دستام جلوی صورتمه و میتونم بگم عکس رو خراب کردم  (:

اما دو سه روز پیش فهمیدم که موقعیتی بسیار بدتر از اون هم هست … موقعیتی کاملا جهنمی … موقعیتی که من رو تا مرگ پیش برد . واقعن دارم بهتون میگم و شوخی هم نمیکنم خیلی وحشتناک بود …

دو سه روز پیش برای کاری رفتم پیش یکی از اساتید .. این استاد ما عادت داره توی مطبش دی وی دی های سخنرانی هاش رو میگذاره … با صدای کاملا بلند … من واقعا نمیدونم اون روز، روز شانس من بود یا چی ولی اولش که من امدم توی مطب فقط یک زن و شوهر بودن که جلوتر از من بودن و دکترهم نیومده بود. دکتر که امد زن و شوهر رفتن تو و من بعد اونها باید می رفتم. چند دقیقه بعد رفتن اونها یک آقای میانسال امد توی مطب. کمی بعد اون یک آقای جوان. کمی بعدتر دو تا آقای دیگر امدن و منشی دکتر هم یک مرد میانساله … خوب اگر صد تا مرد دیگه هم می آمدن برای من مهم نبود. من کله ام توی گوشی ام بود و داشتم کندی کرش بازی میکردم و منتظر بودم یک ربع مهلت اون زن و شوهر تموم بشه و من زود برم پیش استاد و برم سراغ کارم …

در هین بازی هم یک گوشم به سخنان دکتر بود که داشت در مورد اختلافات زن و شوهر صحبت میکرد. البته من خیلی دوست نداشتم گوش بدم ولی چاره ای نداشتم صدای دی وی دی پلیر انقدر زیاد بود که من تو گوشام سیمان هم میریختم باز رد میشد چه برسه به هدفون. برا همین بی خیال هدفون شده بودم و بازی میکردم … همه چی هم خوب بود. همه ساکت بودن همه منتظر که یک مرتبه نمیدونم از شانس شکر ( لازم نیست بگم ما شکر رو جای چه کلمه دو حرفی به کار می‌بریم که نه؟ درسته ؟ نگم دیگه؟ ) من یک مرتبه دکتر تصمیم گرفت در مورد بلوغ صحبت بکنه!

خوب اگر فکر کردید من عین کلمات دکتر رو میگم کور خوندید چون جامعه ای که دکتر داشت براشون صحبت میکرد همه پزشک بودن و دکتر هم جو پزشکی گرفته بودش و خیلی احساس پسرخاله بودن گرفته بودش و پاک یادش رفته بود این دی وی دی ممکنه بیاد بیرون روزی  توی مطبش منشی بیشعورش بگذاره برای عوام! شما فکر کن من نشسته ام و یک مرتبه دکتر شروع میکنه در مورد اینکه اقا پسرا در نوجوانی توی خواب فرشته ها میاد سراغشون و ….. من نمیگم دکتر چی میگفت ولی شما مطمین باش دکتر بدون حتی جا انداختن یک نقطه کامل با صدای بلند همه رو گفت که چی میشه! بعدش هم گفت حتی پسرا ممکنه خودشون فرشته ها رو احضار کنن!! با دست (:

من چه حالی بودم؟ من داشتم امتحان میکردم ببینم چقدر دیگه زور بزنم چونه ام میرسه به جناق سینه ام 😐 و پس کله ام میاد جای صورتم! خوب لابد میگید چرا نرفتی بیرون؟ چون هر آن ممکن بود اون در لامصب باز بشه و اون زن و شوهر بیان بیرون و نوبت من بشه. اگر یکی دیگه میرفت تو من باید یک ربع دیگه می نشستم و می ترسیدم بعد وقتی برگردم دکتر بعد بلوغ برسه به ازدواج و شب زفاف! برای همین باید منتظر می موندم و جالب اینجا بود که من تنها ادم ناراحت اون اتاق نبودم. اقایون هم دیگه راحت نبودن، تو جاشون وول میخوردن، تک سرفه میکردن! گلو صاف میکردن به ساعت نگاه میکردن و … من هم انقدر حالم بد بود همه قلبهام رو توی بازی کندی کرش سوزونده بودم و چون هیچ بازی دیگه ای رو گوشیم نداشتم همینطوری زل زده بودم به صفحه و فقط پسری که کنار دستم نشسته بود می دونست فیلمه این گوشی تو دستم!

میدونم خنده نداره اما من ادم شوخی هستم و خیلی خوش خنده و به خدا وقتی دکتر داشت می گفت  بیزه های (درستش رو میدونم لطفن زحمت نکشید) پسر نوجوان اندازه اش چقدر میشه میخواستم بخندم و وقتی میگفت بهش نباید ضربه بخوره و به چه دلیلی نباید ضربه بخوره واقعن خنده ام گرفته بود میدونم خنده نداره ولی موقعیت استرس زا من رو به خنده می اندازه  و سرم انقدر پایین بود که صورتم دیده نشه ولی مطمینم همه فهمیده بودن من خنده ام گرفته … اما از اونجای که اصولا گاهی فقط گاهی خدا عادل میشه بلافاصله در سخنرانی دکتر بعد بلوغ پسران و شرح اعضا و جوارحشون نوبت به دختران رسید و  اونجا بود که من برای اولین بار سرم رو بلند کردم و نگاه به منشی دکتر کردم که ببینم ایا واقعا درک نکرده که این دی وی دی مناسب این جمع نیست که دیدم اصلا بنده خدا تو حال خودشه و من در حالی که اشک تو چشمام جمع شده بود و صورتم سرخ بود دستام رو گذاشتم رو دسته صندلی که بلند شم برم بیرون که در اتاق باز شد و اون زن و شوهر امدن بیرون و من مثل فنر از جام پریدم ولی از اونجای که رو مود شانس بودم منشی بلند شدن برن برای دکتر قهوه ببرن و من انقدر فرصت داشتم که در مورد سا یز سینه  دختران بشنوم و خدایا هزار مرتبه شکر وقتی داشت می رسید به یک مسایل مربوط به بلوغ دختران و زمان پر یو د من داشتم می رفتم تو اتاق دکتر و وقتی امدم بیرون که دکتر داشت میگفت برای بلوغ نوجوانانتون جشن بگیرید

من هم تو دلم میگفتم اره جشن بگیرید منم میرم برا شانس خودم جشن بگیرم که در برای اولین بار در عمرم در چنین موقعیت مسخره ای قرار گرفتم و هنوز که هنوزه رگ های گردنم باز نشده از تنش اون روز 😐

مطالبی که برایتون گفتم یک قلیریون صدم بازی و رکی مطالبی که اونجا عنوان شد رو نداشت و به جان خودم با رسم تصویر هم اونقدر بد به نظر نمی رسید که دکتر داشت توصیف میکرد! فکر کنم دو تا از اقایون همونجا از مردی افتادن (:

۳۶ نظر

(لازم)
لازم است. اما دیده نخواهد شد

تماس با گیلاس خانومی

    ایمیل گیلاسی

    تماس با گیلاس خانمی

کتاب های گیلاسی

    کتابهای گیلاسی

خوراک گیلاسی!

    فید

دوستان گیلاسی

 

بایگانی

آمار بازدید