سلام بر دوستان

آمدم ماجرای جشن تولد مامانم رو بگم …. تا تو تاریخ هم ثبت بشه (:

کمی طولانیه ها

از وقتی یادم میاد تولدهای مامان رو بی سرو صدا گرفته بودیم.  سه نفره یا چهار نفره. کیکی میخریدیم و کادویی و تمام …  اما اینبار سوم شهریور بود که یک مرتبه یادم افتاد سه روز دیگه تولد مامانمه و چی براش بگیرم  و اینا که یک آن تو ذهنم آمد براش جشن بگیریم. بعد یک مرتبه یه لامپی توی ذهنم جرقه زد که بزار یک بار هم که شده سورپرایزش کنیم. کاری که هیچ وقت نکرده بودیم. کمی فکر کردم که چطوری میشه سورپرایزش کرد … بعد زنگ زدم به برادرم و گفتم میخوام مامان رو سورپرایز کنم پایه‌ای؟ گفت جالبه. آره پول غذا هم با من …. خوب خیالم که از این طرف راحت شد نشستم برنامه ریزی کردم … بعد گوشی رو برداشتم و به دایی ها و خاله ام زنگ زدم  … همشون پایه بودن و خوششون آمد. تنها چیزی هم که ازشون میخواستم این بود که اصلا لو ندن … واقعا میخواستم سورپرایز بشه.

خدا رو شکر من یک بار هماهنگ کردم و باقیش رو خود دایی ها و خاله با هم هماهنگ کرده بودن … خیلی خوشم آمد که اینا هم پایه بودن. خوب من اضطراب زیادی داشتم … بزرگترین نگرانیم لو رفتن ماجرا بود. ما یک وایبر خانوادگی داریم که خود من یکی سه بار میخواستم اشتباهی توش چیزی بنویسم برای بقیه. از اونورم میدونم خاله ام که همیشه با مامانم در تماسه بهش زنگ نزده بود این دو سه روز …. از اونورم یکی دو  تا تو خانواده داریم میتونیم به عنوان بیسیم چی توی تاریخ ثبتشون کنیم… من اینا رو  فقط قسم میدادم به مامان نگن میخوایم جشن بگیریم  (((:

خلاصه اقا قرار شد اینا روز ۴شنبه ساعت یک ربع به هشت خونه مامان اینا باشن … از اونور وقتی خرج غذا رو برادرم تقبل کرد باقیش رو من انجام دادم … خرید میوه و کیک و ظروف یکبار مصرف رو من به گردن گرفتم …

روز ۴شنبه از سر کار مستقیم رفتم آرایشگاه ناخن هام رو مونیکور کردم بعد ابروهام رو رنگ کردم ( دارید شدت اضطراب رو!) بعد رفتم ظرف یک بار مصرف خریدم و آمدم خونه. شب قبلش تا صبح سه بار بلند شده بودم سویچ رو گذاشته بودم جلوی چشمم تا یادم نره ببرم با خودم! حتی یک بارم گذاشتم تو کیفم اما از اونجایی که انسان خوشحالی هستم صب درش آورده بودم و با خودم گفته بود من که ماشین نمی برم برا چی سویپچ تو کیفمه!!!! خلاصه که همینطوری جلوی در با نایلن پر از ظرف ایستاده بودم که اینو چیکار کنم که مامان نبینه!!! امدم ببرم بگذارم زیر ماشین پدرخوانده توی پارکینگ که لحظه اخر سرایدار دید و گفت بگذارید تویی یک کارتن خالی ته پارکینگ … خلاصه ظرفا رو گذاشتم پایین خودم آمدم بالا. یک ساعت بعد برادرم آمد …

به مامان گفته بودم برای تولدت میخوایم بریم بیرون … اونم کلی اصرار که نه برای من پول خرج نکنید و من خودم یه چیزی درست میکنم و اینا که اخر حرف من شد … خلاصه مامان منتظر بود که شب بریم بیرون … ساعت هفت بود که گفتم من میرم بی بی کیک بخرم. مامان گفت نه نرو نمیخوریم میمونه منم اصرار کردم که نه باید کیک بخرم … خلاصه با هماهنگی برادره زدم بیرون و رفتم بی بی برای کیک …. اونجا یک کیک سه کیلویی خریدم و چون خیلی بزرگ بود با سختی آوردمش تو ماشین بعدم رفتم میوه خریدم و داشتم برمیگشتم خونه که برادرم زنگ زد که خانواده همشون توی ترافیک موندن و ساعت یک ربع به هشت نمیرسن بیان!!

خوب دیگه اون لحظه قلب من داشت منفجر میشد . از شانس من روز دختر بود اون روز و انگار واقعا همه ریخته بودن بیرون و همت به شدت بسته بود!! خلاصه گفتم اشکال نداره شده دیگه باید اینور رو جمع کنیم…. برگشتم خونه میوه ها پشت صندوق و کیک هم رو صندلی جلو … دست خالی امدم بالا و از همون جلوی در شروع کردم به غر زدن که بی بی کیک نداشت و چه وضع مملکته و چه خبره امشب و اینا که مامان با خنده گفت روز دختره شاید برا همین تموم شده … بهتر میموند حروم میشد و …  من از جای دیگه اضطراب داشتم ولی مامان فکر میکرد به خاطر کیک ناراحتم  ((:

در پرانتز بگم که دور و وری های من میدونن که من اهل هر چیزی هستم الا دروغ. شاید حقیقت رو نگم اما دروغ نمیگم و همیشه اون قسمتی که نخوام کسی بدونه رو نمیگم فقط … یعنی من دو حالت دارم یا حرف نمیزنم یا اگر بزنم صد در صد حقیقته. نمونه اینکه روز اول کارم تو این دفتر خواب موندم و وقتی ساعت ۱۱ جلوی مدیرم بودم گفتم خواب موندم!!  خلاصه میخوام بگم چنین آدمی مجبور شد یک ساعت و نیم اسمون رو به زمین بیاره و زمین رو به آسمون که کسی نفهمه قضیه چیه  ….  مثلا ساعت ۸ مامان و پدر خونده حاضر بودن و نشسته بودن که بریم رستوران ولی من در حالی که با برادره حرف میزدم با عصبانیت گوشی رو قطع کردم و گفتم ای بابا چه خبره امشب!! بعد توضیح دادم که یک جا رو رزرو کردم و اسممون رو ننوشتن و باید منتظر بمونیم جای خاصیه و اگر صندلی خالی بشه بهمون زنگ میزنن و …. مامان و پدرخوانده هم من رو دلداری میدادن که اشکال نداره چیزی نیست و …. ساعت هشت و نیم خاله ام‌اینا رسیدن و کمی بعد دو تا دایی های دیگرم و یکی از دایی ها که بابابزرگم رو می آورد نرسیده بود … شما فکر کن بیست نفر آدم توی پارکینگ منتظر اون یکی دایی بودن … من هم دیگه مطمین شده بودم کنتر نمی پره همینطوری سناریو می نوشتم برای اون دو تا و برادره هم گفته بود میره ماشینش رو تمیز کنه و با سویچ من رفته بود پایین  … یک جایی من باید شمع رو میبردم پایین به مامان اینا گفتم من میرم به برادره بگم دوستش زنگ زده و در برابر نگاه  متعجب مامان و پدرخوانده مثل فشنگ از در زدم بیرون و رفتم پارکینگ .. با همه روبوسی کردم و شمع ها رو تحویل دادم … دقیقن همون موقع هم غذا رو آورده بودن و برادره پریده بود بالا که پول بیاره!!! من برگشتم بالا برادره برگشت پایین .. یکی از آسانسور یکی از راه پله و هم رو ندیدیم!! مامان گفت دیدیش؟ گفتم نه گفت الان دوید آمد بالا !! بعد گفت شما چتونه؟ یه چیزی شده؟

باز من انداختم به ناراحتی و کولی بازی که اینجایی که دعوت کردیم دوست برادره بود و همش تقصیر اونه که زبانی گفت حله و اسممون رو ننوشت و اینطوری شد و دارن شب منو خراب میکنن و معده من داره میترکه …..!! مامان نگران حال من بود یعنی خدایی باید اسکار میگرفتم! حالا این دو تا طفلک از ساعت هشت آماده نشستن ساعت نه و ربع بود فکر کنم که بالاخره بابا بزرگم هم رسید و من قلبم داشت از حلقم میزد بیرون. دوربین برداشته بودم و داشتم فیلم میگرفتم و حرف میزدم با مامان و پدرخوانده که زنگ زدن … به مامان گفتم در رو باز کن برادره اس … بعد به پدرخوانده گفتم پاشید بریم و وقتی مامان در رو باز کرد خاله ام با کیکی که روش شمع روشن بود جلوی در بود و باقی فامیل هم همگی پشت سرش  …  من فقط میخندیدم ولی مامان واقعا سورپرایز شد تا چند دقیقه بعدش فقط گریه میکرد و هی میگفت وایی چیکار کردید الهی قربونتون بشم ….  یعنی فیلمش معرکه اس …

همه میخندن و با مامان روبوسی میکنن و اون داره گریه میکنه … ((:

خلاصله اون شب یکی از بهترین شبهای عمرمون بود … همه خوشحال بودیم … در ضمن چون تولد پدرخوانده یک ماه قبلش بود و اون موقع مامان تهران نبود من و برادره تولد پدرخوانده رو هم انداختیم همین روز و کیک رو برای هر دو خریدیم و برای هر دوشون کادو گرفته بودیم ….

شب خوبی بود و ارزش داشت که براشون چنین کاری بکنیم … مامان از هیجان تا ۴ صب نخوابید اون شب ((:

اینم کباب میوه یا میوه چوبی که دستور از من بود و اجرا از دختر و پسرا و دایی بزرگم البته این نصفشه …. کیکم عالی بود

20140827_222729 20140827_213347

۶۸ نظر

(لازم)
لازم است. اما دیده نخواهد شد

تماس با گیلاس خانومی

    ایمیل گیلاسی

    تماس با گیلاس خانمی

کتاب های گیلاسی

    کتابهای گیلاسی

خوراک گیلاسی!

    فید

دوستان گیلاسی

 

بایگانی

آمار بازدید