سلام

-دیروز گوشواره‌هام رو عوض کردم و دو تا گوشواره سوزنی گذاشتم به جای اون رینگ ها …. دیشب موقع خواب ته تیز گوشواره ها میرفت تو پوستم و یک بار انقدر درد گرفت که از خواب پریدم. از صبح این مقنعه هی گیر میکنه به نگین گوشواره پایینی و یک مرتبه گوشم کشیده میشه و نه که بگم درد داره، نه فقط یک حس بدی داره. بدتر از اون این که موقعی که به خاطر کار هدفون میگذارم  روی گوشم هر چهار تا سوزن یک جا میره تو پوستم 😐 … اما هیچ کدوم از اینها باعث نمیشه من گوشواره ها رو در بیارم . من نه دوست پسر دارم نه همسر نه کسی که بخواد توجه خاصی بکنه به این گوش … ولی خودم دارم لذت می‌برم. همین که یک لحظه مقنعه رو بزنم کنار و یک نگاه به برق نگین گوشواره پایینی بکنم کافیه. اونوقت تا چند دقیقه بعد لبخندی نامحسوس روی لب و توی چشمامه و ته دلم یک چیزی قنج میره. همین حس رو مدتهاس با ناخن‌هام دارم … یهویی بهشون نگاه میکنم و دوباره چند دقیقه خوشحالم … وقتی که انگشتری رو توی دستم میکنم. ساعت جدیدی می‌اندازم …

وقتی لباس جدیدی می ‌خرم یا وقتی روی لبم رژ می‌زنم و لبم رو برای دختر توی آیینه غنچه می‌کنم …. همین چیزهای کوچک همین دلخوشی های لحظه ای باعث میشه روحیه ام عوض بشه. این حس ناب دختر بودنه …  کمتر دختری هم هست که واقعا برای جلب توجه دیگران بخواد ارایش بکنه. نمیگم نیست چرا هست خوبشم هست ولی اون تابلو هستش نه دخترای معمولی مثل من و امثال من … ماها با دنیای خودمون خوشیم. حالا کسی بود تعریف کنه چه بهتر … نبود مهم نیست ( در پرانتز بگم به من ربطی نداره دختری آرایش غلیظ بکنه یا نکنه. زندگی دیگران به من ربطی نداره و قابل احترام هستش در هر حالتی)

– یکی نوشته بود تو دروغگویی چون سالها ما رو با نشون دادن یک زندگی شاد گول زدی و بهمون دروغ گفتی ….  من همین الان هم هزار تا مشکل دارم ولی از شادی های زندگیم میگم … من دروغگو هستم؟ اگر حقیقت رو اون بخشش رو که نمیخوام نگم یعنی من دروغگو هستم؟ تمام اون لحظه های که تمام این سالها توی این وبلاگ با این اسم نشون دادم حقیقت محضه … فقط قسمت تلخش رو نگفتم  …البته اگر یکمی این دوستمون تیز بود می فهمید من دردم هم لابه لای نوشته هام گفتم … یادتونه نوشته بودم انقدر توی دستشویی بالا اوردم که رسید به خون؟  این نشونه شادی زندگیم بود؟ یا روزی که نوشتم خودم رو از ماشین پرت کردم من شاد بودم و از شادی پریدم بیرون؟  نه دوستم من هیچ وقت دروغ نمیگم چون بدم میاد و بیزارم از آدم دروغگو من فقط بلدم قسمتهای تلخ رو نگم ….

-یکی نوشته بود چی شد گیلاس شدم؟

تیرماه ۸۴ وبلاگی درست کردیم و من موقع نوشتن اسم تنها چیزی که به ذهنم رسید گیلاس خانومی بود … نمیدونم چرا هیچ فلسفه ای پشتش نداره و هیچ الهامی نشده. هیچ معنا و مفهوم و کنایه و پیغام و پسغام و استعاره و ایهامی هم نداشت … اون لحظه همین به ذهنم رسید … اما بعدش وبلاگستان شد پر از میوه .. یواش یواش من تو خیل جمعیت محو شدم و کم شدم تا روزی یکی امد به من گفت خجالت نمیکشی ادای فلانی رو در میاری؟ البته فلانی چند سال بعد من آمده بود تو وبلاگستان و من فکر میکردم خودم به تنهایی نقشی به سزا در به گند کشیدن زبان فارسی داشتم ولی خوب بعد فهمیدم من در اون سالها قبل ظهور این دوستمون داشتم ادای اون رو در میاوردم! میشه چرا فکر میکنی نمیشه! خلاصه بعد اون یک روز یکی آمد گفت خجالت بکش خودت باش! چرا اسمت رو به تقلید از یکی دیگه گذاشتی گیلاس خانومی!!! میدونید سال ۸۴ میوه ی زیادی تو وبلاگستان نبود اگرم بود گیلاس نبود شاید یکی تو ذهنش بود ولی به خدا این تو نبود و من ادای کسی رو نیاورده بودم  ولی تا مدتها متهم بودم که من به تقلید از خانم فلان اسمم رو گذاشتم گیلاس … البته که اون خانوم هم بعد من آمده بودند …  و جالب اینکه یک بار خودشون امدن برام نوشتن چه جالب! شما اسم وبلاگ من رو برداشتی! من میخواستم براش بنویسم تیر ۸۴ یکمی قبل تر از بهمن ۸۷ هستش ولی خوب نگفتم! دلیلی هم نداشتم همینطوری نگفتم نه که فکر کنی گفتم جواب ابلهان خاموشیست یا درخت هر چی پربارتر سرش پایین تر و یا این بچه بازیا کار من نیست و اینا …. نه فقط حرفی نزدم.

الان اگر سرچ کنی گیلاس خانومی سر از وبلاگ های در میاری که دارن شورت مردونه و وسایل کمک جنسی و ساعت و جوراب  و لواشک می فروشن! من هنوزم نفهمیدم این لامصبا گیلاس خانومی رو چطوری توی اونا جا دادن!

البته که اینها شوخیه و مهم نیس چی گذشته و چی شده … بارها گفتم هیچ چیزی در این وبلاگستان برای من مهم نیست فقط همیشه گوشه ای از زندگیم بود و هنوزم هست یک زمانی پررنگه یک زمانی کمرنگ ولی همیشه هست چون من دوست ندارم چیزی رو از دست بدم …. تازه قشنگتر از اون اینه که من کنار این وبلاگ بزرگ شدن بچه ها رو دیدم … پسری که دوم دبیرستان بود و حالا مهندس شده و دختری که از وقتی من رو میشناسه که دختر دبیرستانی بود و الان مادر دو تا بچه  …. خودم هم که دارم مسیر زندگی بنجامین باتن رو طی میکنم … من از سالی که شروع کردم این وبلاگ رو به نوشتن خیلی جوونتر و فعالتر و پرکارتر شدم …  خوبه دیگه … دور همیم …

 

۳۹ نظر

(لازم)
لازم است. اما دیده نخواهد شد

تماس با گیلاس خانومی

    ایمیل گیلاسی

    تماس با گیلاس خانمی

کتاب های گیلاسی

    کتابهای گیلاسی

خوراک گیلاسی!

    فید

دوستان گیلاسی

 

بایگانی

آمار بازدید