یک ماه

۱۶ آذر ۱۳۹۳

دوستان قسم دادن پست بگذارم. (:

میدونید گاهی نمیشه نوشت. گاهی در عین بیکاری سرعت خیلی شلوغه. گاهی فقط زمان میگذره و تو نمیدونی باید چه کنی. توی این یک ماه که گذشت شرح مختصری براتون بدم

– مادربزرگ یک ماهه بیمارستانه. یک مدتی را در ای سی یو. سخته دیگه، سخته دیدن حال بد عزیزانت. همه کما بیش تجربه کردید دیگه گفتن نداره

– درگیر یک رابطه احساسی بی نتیجه شدم. اقای محترم همون رو درخواست داشت که این روزها هر ننه قمری از یک موجود مونث میخواد. گفتم نه ولی بعد مدتها شعله احساسم زبانه گرفت و بعدش هم با پناه بردن به خدا خاموش شد. واقعا خدا کمک کرد وگرنه من اینطوری نیستم که راحت دل ببندم راحت دل بکنم.

بعدش دوباره درگیر یک رابطه دیگه شدم. رابطه که میگم نه اونچه که شما فکر بکنید اونچه که من بهش میگم رابطه یعنی اشنا شدن با یک نفری که ازش خوشت امده و سنجیدن طرف. این یکی حرف هر ننه قمری رو پیش نکشید ولی خوب با ایده ال من خیلی فرق داره. خوشگله بسیار زیاد و مانکن هم هست. قد و قیافه عالی ولی …. من نمیدونم باید چی بخوام از خدا! پول؟ قیافه؟ تحصیلات؟ شعور؟  واقعا موندم پولدار رو به خاطر قیافه رد میکنم. قیافه دار رو به خاطر پول. تحصیل کرده رو به خاطر نداشتن شعور و  با شعور رو به خاطر اینکه نه قیافه داره نه پول نه تحصیلات…. فقط باید دعا کنم خدا خودش کمک کنه چون من عادت کردم دل نبندم عادت کردم اعتماد نکنم عادت کردم زود سرد بشم نمیدونم شاید اخر و عاقبت برم تو خونه خودم بشینم و گربه نگه دارم …

نمی تونم دل ببندم دیگه!! مشکل از منه واقعا؟ یا هنوز اونی که باید نیومده سراغم!

– پایان نامه تموم شده و باید پرینت بگیرم ببرم بدم به استاد. خود دانشگاه اینبار دنبال من افتاده. اخه من کارم اماده بود به خاطر یک درس کاراموزی فردی که دو ترم استاد نداشت من نتونستم دفاع کنم. حالا فقط باید  از پایان نامه پرینت بگیرم که با توجه به شناختی که از من هست میترسم یک ترمم این پرینت گرفتنه طول بکشه!!

– از اونجای که دیروز یک رابطه نیمه بند رو که خواستگار هم بود قطع کردم الان نمیدونم چه احساسی دارم. نه دلم تنگه نه ناراحتم فقط کلافه ام … دیگه نمیدونم کنار یک مرد بودن به من ارامش میده یا نه!! من ضد مرد نبودم و نیستم ولی یک جورایی دیگه دارم کم میارم.

– گفته بودم موهام رو بلوند کردم؟ اینجا نگفتم ولی موهام بلونده و فکر نکنم دیگه برگرده به رنگ مشکی …. فعلا نه. موهام کوتاه کوتاه و بلونده … یک بار یکی گفت توی یک کتابی نوشته بوده دختری که موهاش رو میره پسرونه کوتاه میکنه میخواد به اطرافیان بگه چیزی برای از دست دادن نداره. من قبل کوتاه کردن موهام در این حد هم گفته بودم اینو!

– ۲۰۰ صفحه از رمان (زندگی سرمه) نوشته شده میخوام بشینم تمومش کنم و برم دنبال ناشر درست و حسابی. ناشر کتاب شکرابم که دیگه شورش رو در اورده … کاش بتونم کتابم رو ازش بگیرم!! نمیشه؟

– دیگه همین فعلا …  یک چیزی از خودم کشف کردم …. حرف زدن و گلایه کردن از یادم رفته. دیروز من نمیتونستم حرف بزنم. هر چی گفت حرف بزن من نتونستم … یک دنیا حرف داشتم ولی لال بودم. بعد توی ماشین بغضم ترکید و تمام!!! دیگه اصلا یادم نمیاد قبلا گلایه میکردم یا نه. ولی الان با التماس یک کلام حرف بشه از دهنم کشید. انگاری فکر میکنم حرف زدن بی نتیجه باشه دیگه. فکر میکنم به اینکه درست کردن و تغییر کردن دیگه معنایی نداره برام! زیادی خودساخته شدم! نمیدونم!

– دارم زندگی میکنم دیگه. زندگی من هم اینجوریه. خدا رو شکر که کنار خانواده ام هستم. شادم، میخندم و در لحظه زندگی میکنم هر چی پیش آید خوش اید (:

فعلا

۳۲ نظر

(لازم)
لازم است. اما دیده نخواهد شد

تماس با گیلاس خانومی

    ایمیل گیلاسی

    تماس با گیلاس خانمی

کتاب های گیلاسی

    کتابهای گیلاسی

خوراک گیلاسی!

    فید

دوستان گیلاسی

 

بایگانی

آمار بازدید